تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس - خاطرات يك مادر دلسوخته

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز

قسمت اول: آبروی خانوادگی

قرار بود برای یه مهمونی عصرانه بریم منزل یکی از آشنایانی که خیلی باهاشون رودربایستی داشتم، برام خیلی مهم بود که تو این مهمونی تصویری از یک خانواده با فرهنگ و مبادی آداب رو از خودمون نشون بدیم واسه همین هم کلیه تمهیدات لازم رو از قبیل آماده کردن  مناسب، برنامه ریزی برای سروقت رسیدن، خرید گل و شیرینی از یه جای با کلاس و....اندیشیده بودم تا با مشکلی روبرو نشیم، تنها نگرانیم از بابت رفتارهای پیش بینی نشده پسرکوچولوم بود که در تمام طول هفته قبل سعی کرده بودم حسابی توجیهش کنم تا مبادا خطایی ازش سربزنه و آبروی خانوادگی رو به باد بده....

شب قبل از مهمونی تو راه خونه از جلوی یه میوه فروشی رد شدم، یه لحظه چشمم افتاد به توت فرنگیهای نوبرونه ای که دل هر عابری رو می بردن از جلوی مغازه که رد شدم یه چیزی مثل زنگ تو سرم صدا کرد. نکنه میزبان فردا با توت فرنگی ازمون پذیرایی کنه و یه وقت پسرم مثل ندید بدیدها بره سر توت فرنگیها و آبروی خانوادگی رو ببره... تصویری از حمله پسرم به ظرف توت فرنگی، خنده های زیرزیرکی میزبان و سرخ و سفید شدنم رو توی ذهنم مجسم کردم و بدون هیچ تاملی بسمت مغازه برگشتم، بدون اینکه قیمت     توت فرنگی نوبرونه رو بپرسم یک کیلو از اون رو خریدم و به خونه بردم....

پسرم که از دیدن توت فرنگیهای شسته روی میز آشپزخونه هیجان زده شده بود بسرعت پشت میز نشست و با ولع شروع به خوردن کرد، حالا نخور و کی بخور، اینقدر از آینده نگری خودم به وجد اومده بودم که اصلاً حواسم به زیادی روی پسرم نبود و تا اومدم به خودم بجنبم دیدم تقریباً کل ظرف رو خالی کرده، یعنی اینقدر خورده بود که نیم ساعت بعدش حالش بد شد و این اولین باری بود که از بهم خوردن حال فرزندم احساس خرسندی کردم....

چند دقیقه ای بود که وارد مهمونی شده بودیم، خدا رو شکر سر ساعت رسیده بودیم و تا اینجای کار همه چیز خوب پیش رفته بود، خانم خونه بعد از چند دقیقه احوالپرسی شروع به پذیرایی کرد و در همین اثنی  یه ظرف کریستالی پر از توت فرنگی رو روی میز پذیرایی گذاشت... دیگه توی پوست خودم نمی گنجیدم از اینکه تمام پیش بینی هام درست از آب دراومده بود به خودم می بالیدم، مطمئن بودم که مجید کوچولو با اون خاطره بدی که از خوردن توت فرنگیهای دیشبی داره حتی نیم نگاهی هم به میوه های نوبرونه میزبان نمی ندازه...

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مجید بدون مقدمه از کنار باباش بلند شد و بسمت ظرف توت فرنگی رفت یجوری به ظرف و محتویاتش نگاه می کرد که انگار چیز عچیب و غریبی دیده، با این حرکت ناگهانی مجید، همه حاضرین صحبتشون رو قطع کردن و متوجه اون شدن... بعد از چند ثانیه مکث و چرخیدن و خیره شدن به ظرف توت فرنگی مجید رو به من کرد و با نگاهی پرسش گرانه گفت:

مامان جون! اينــا چيه؟.............!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

انگار جمعی از اساتید نشستند و گندترین عبارت رو برای ادا کردن انتخاب کردن و تو دهن مجید گذاشتن. حرکت جریان خون رو روی پوست صورتم حس می کردم، لازم به توضیح نبود که همه اطرافیان هم متوجه این تغییر حالت شده بودند، دوست داشتم با تمام قدرت فریاد بکشم و بگم: این همونیه که دیشب اینقدر خوردی تا بالا آوردی.... اما چه فایده آبروی خانوداگی رفته بود....

پ.ن 1: این داستان حقیقی است.

پ.ن 2: کلیه اسامی، مکانها و حتی جنسیت شخصیتهای داستان به سبب حفظ پرایوسی (PRIVACY) خانوادگی تغییریافته.

پ.ن 3: از همسر عمه داوود به سبب ارسال خاطره متشکریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:13  توسط اَجّر  |