تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس - يك ليوان آب و قرص جوشان

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز

خلاصه بعد از اين همه غيبت صغري و كبري، با ديدن استقامت اجّر كه چقدر هم قلم خوبي داره و اهبر كه همش مطلب دزدي ميآره تو وبلاگ، تصميم گرفتم يه خاطره قديمي از روزهاي اول كاريم تو نارگيل كالا!!! بنويسم...

 

شخصيتهاي اين داستان سه نفرند:‌اوليش خودمم كه دارم براتون تعريف مي كنم،‌دوميش حميده همكارمه كه با هم تو يه اتاق بوديم و سوميش مسگرزاده است،‌مديري كه رفت بلاد خارجه تا درس بخونه ولي همه حواسش تهران و تو نارگيل كالا بود و همش!!! (الكي،‌ ماهي يه بار رو هم به زور زنگ ميزد) به ما زنگ مي زد...

 

خلاصه اينكه داستان از اين قرار بود كه:

درست وقتی حمیده مشغول حرف زدن با آقای مسگرزاده شد، وقت را مناسب دیدم که قرص جوشانم رو بخورم. لیوانمو تا خرخره پر آب کردم و اومدم یک دونه از قرص­هاشو بردارم که بطریش از دستم افتاد زمین. در بطری را که باز کردم قرص روییش خُرد شده­ بود. پس با احتیاط سر بطری را به طرف لیوانم کج کردم تا تکه­های قرص بیفتند توی آبم. که یکهو دو سه تا قرص پشت سر هم افتاد تو آب. حمیده داشت بلند بلند با آقای مسگرزاده حرف می­زد که صداش بهش برسه . گاز قرص­ها توی لیوان فوران کرده بود و از سرش بیرون می­ریخت. از جام پریدم و یک برگ دستمال کاغذی کَندم و گذاشتم روی آبی که داشت تمام میزو می­گرفت. فایده نداشت. انگار لیوان سر ریز نداشت. قرص ها کف می­کردند و آب و کف همه میزم و گرفته بود کیبردم درست کنار لیوان بود. کف ها با سرعت به طرف کیبردم حمله کرده بودند و هر لحظه بهش نزدیک می­شدند. حمیده از جاش بلند شد و همانطور که با آقای مسگرزاده حرف می­زد ازاتاق بیرون رفت و شروع کرد به قدم زدن توی راهروی کنار اتاقمون. هنوز بلند حرف می­زد که صداشو بشنوه. آب و کف هم همینطور بیرون می­ریخت. دیگه چاره­ایی نداشتم، رو میزم تا کمر دولا شدم و از سر ریز لیوان خوردم. مجبور شدم به این کارم ادامه بدم تا تموم شه. تو همون حال خدا را شکر می­کردم که حمیده بیرون رفته که درست همون لحظه برگشت تو اتاق. بازم چاره­­ای نداشتم باید به هورت کشیدنم ادامه می­دادم. دهنم رو لیوان بود ولی چشم دنبال آب و کفهایی بود که روی میز و زیر کیبردم جمع شده بودند. آخرین هورت را هم کشیدم و بالاخره خلاص شدم. چند تا برگ دستمال کاغذی هم برداشتم و مابقی آب و کف­ها را جمع کردم. میزم نوچ شده بود. دستهام هم همینطور. حمیده هنوز داشت حرف میزد. رفتم یک دستمال خیس آوردم و تمام میزمو دستمال کشیدم بخصوص زیر کیبردمو. بعدش دستمو شستم و برگشتم تو اتاق و پشت میزم نشستم. تقریباً یک جورایی خودمو انداختم رو صندلیم و راحت شدم. بعد لیوانمو دوباره پر آب کردم. چقدر یک لیوان آب و قرص جوشان وسط روز میچسبید. حالا دیگه صحبت حمیده هم تموم شده­ بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:31  توسط اقدس  |