تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز

 

قسمت اول: آبروی خانوادگی

قرار بود برای یه مهمونی عصرانه بریم منزل یکی از آشنایانی که خیلی باهاشون رودربایستی داشتم، برام خیلی مهم بود که تو این مهمونی تصویری از یک خانواده با فرهنگ و مبادی آداب رو از خودمون نشون بدیم واسه همین هم کلیه تمهیدات لازم رو از قبیل آماده کردن  مناسب، برنامه ریزی برای سروقت رسیدن، خرید گل و شیرینی از یه جای با کلاس و....اندیشیده بودم تا با مشکلی روبرو نشیم، تنها نگرانیم از بابت رفتارهای پیش بینی نشده پسرکوچولوم بود که در تمام طول هفته قبل سعی کرده بودم حسابی توجیهش کنم تا مبادا خطایی ازش سربزنه و آبروی خانوادگی رو به باد بده....

شب قبل از مهمونی تو راه خونه از جلوی یه میوه فروشی رد شدم، یه لحظه چشمم افتاد به توت فرنگیهای نوبرونه ای که دل هر عابری رو می بردن از جلوی مغازه که رد شدم یه چیزی مثل زنگ تو سرم صدا کرد. نکنه میزبان فردا با توت فرنگی ازمون پذیرایی کنه و یه وقت پسرم مثل ندید بدیدها بره سر توت فرنگیها و آبروی خانوادگی رو ببره... تصویری از حمله پسرم به ظرف توت فرنگی، خنده های زیرزیرکی میزبان و سرخ و سفید شدنم رو توی ذهنم مجسم کردم و بدون هیچ تاملی بسمت مغازه برگشتم، بدون اینکه قیمت     توت فرنگی نوبرونه رو بپرسم یک کیلو از اون رو خریدم و به خونه بردم....

پسرم که از دیدن توت فرنگیهای شسته روی میز آشپزخونه هیجان زده شده بود بسرعت پشت میز نشست و با ولع شروع به خوردن کرد، حالا نخور و کی بخور، اینقدر از آینده نگری خودم به وجد اومده بودم که اصلاً حواسم به زیادی روی پسرم نبود و تا اومدم به خودم بجنبم دیدم تقریباً کل ظرف رو خالی کرده، یعنی اینقدر خورده بود که نیم ساعت بعدش حالش بد شد و این اولین باری بود که از بهم خوردن حال فرزندم احساس خرسندی کردم....

چند دقیقه ای بود که وارد مهمونی شده بودیم، خدا رو شکر سر ساعت رسیده بودیم و تا اینجای کار همه چیز خوب پیش رفته بود، خانم خونه بعد از چند دقیقه احوالپرسی شروع به پذیرایی کرد و در همین اثنی  یه ظرف کریستالی پر از توت فرنگی رو روی میز پذیرایی گذاشت... دیگه توی پوست خودم نمی گنجیدم از اینکه تمام پیش بینی هام درست از آب دراومده بود به خودم می بالیدم، مطمئن بودم که مجید کوچولو با اون خاطره بدی که از خوردن توت فرنگیهای دیشبی داره حتی نیم نگاهی هم به میوه های نوبرونه میزبان نمی ندازه...

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مجید بدون مقدمه از کنار باباش بلند شد و بسمت ظرف توت فرنگی رفت یجوری به ظرف و محتویاتش نگاه می کرد که انگار چیز عچیب و غریبی دیده، با این حرکت ناگهانی مجید، همه حاضرین صحبتشون رو قطع کردن و متوجه اون شدن... بعد از چند ثانیه مکث و چرخیدن و خیره شدن به ظرف توت فرنگی مجید رو به من کرد و با نگاهی پرسش گرانه گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:13  توسط اَجّر  | 

ايني چي مي خوام براتون تعريف كنم براي شما خنده داره ولي براي ما خاطره است!!

قبل از هر چيزي خيالتون رو راحت كنم كه دنبال اسم شخصيت اصلي ماجرا نگردين كه به جونم خودم نباشه به جون شما امكان نداره معرفيش كنم ... اصلاً يكي از دلايلي كه تابحال اين خاطره رو تعريف نكردم نداشتن مجوز انتشار بوده، كه با هزار خواهش وتمنا بالاخره از خانم هرندي گرفتم...

جونم براتون بگه كه عمه اقدس ما علاقه خاصي به نشر جريان انرژي مثبت و ... درفضاي منزل داره واسه همين هم اگه يه وقت گذارتون به كلبه حقير ما بيافته توي هر گوشه كنارش با انواع شمعدانهاي عچيب و غريب رنگي ملبس به شمعهاي با بو و بي بو و انواع ظرفهاي  دود نمودن عودهاي چاق و لاغر روبرو ميشين ...

از جمله اشيائي كه اخيراً به اين مجموعه اضافه شده همين جاي عودي است كه عكسش رو در زير ملاحظه مي فرماييد، همينطور كه مشاهده ميشه يك عدد عود سيخكي رو به جهت دود نمودن بشكل كجكي داخل اون سوراخكي كه روي لبه يوركي آن تعبيه شده قرار داده و عود را روشن مي كنيد. جاعودي مذكور در حال حاضر بر روي كنسولي كه در كنار درب ورودي منزل ميباشد استقرار يافته است.

 



خوب حالا بشنويد از شبي كه ما كلي مهمون داشتيم و آخراي شب بنده حقير در حاليكه چشمام رو از خستگي به زور باز نگه داشته بودم با خميازه هاي عميق منتهي به لبخندي مليح، يكي يكي مهموناي عزيز رو بدرقه مي كردم. آخر سر هم نوبت  به يكي از بزرگاي فاميل رسيد كه به خاطر كهولت سن و مشكلات پا درد و ... به آرامي مشغول حاضر شدن بود، بنده خدا پس از پوشيدن لباسها و برداشتن عصاش به طرف در خروجي رفت تا با پادردي كه داشت خودش رو براي عمليات مشكل كفش پاكردن حاضر كنه، كه يهو چشمش به يه  پاشنه كش چوبي خوشگل افتاد كه عمه اقدس براي آسايش مهمونهاي عزيز روي كنسول كنار درب گذاشته بود، بعد از ورانداز و بالا پايين كردن پاشنه كش ظاهراً از خوش دستي و وزن كم اون احساس رضايت كرد و از عمه پرسيد:

- اقدس جان اين پاشنه كشو از كجا خريدي؟ چه جالبه!! بعدش هم ياعلي.... سر جاعودي فلك زده رو تا نيمه داخل كفش فرو نموده و مشغول زورورزي با كفشها شد.

من كه تا قبل از اين، تو حالت خواب و بيداري مشغول تعارف بلغور كردن بودم  با ديدن اين صحنه برق ازسه فازم پريد و تعجب لحظه ايم تبديل به شروع يه خنده خركي شد، تو اين معركه يه لحظه چشمم به عمه افتاد، ديدم خداييش خودش رو خوب كنترل كرده  و داره  يواشكي بهم چشم غره مي ره، حاج خانوم هم كه با خونسردي مشغول ادامه عمليات بود....... درنگ جايز نبود، وقتي ديدم  امكان كنترل خنده وجود نداره و اگه يه خورده بيشتر اونجا وايسم ممكنه عمه يا حواريون اون بزرگوار همون پاشنه كش يعني ببخشيد جاعودي رو تا انتها توي حلقم بكنن، فرار رو بر قرار ترجيح دادم و سريع خودم رو به حياط رسوندم و تا تونستم از خنده عَر زدم، حالا نخند و كي بخند... خلاصه يكم كه گذشت و تونستم خودم رو كنترل كنم برگشتم وته مونده مهمونها رو با چشماني اشك بار (از خنده) بدرقه كردم... وقتي وارد خونه شدم  به عمه اقدس گفتم خداييش تا بحال فكر نمي كردم همچين فاميلاي باكلاسي داشته باشين كه كفششون رو فقط با جاعودي پاشون ميكنن...

 

فردا شبش قرار بود بريم اقدس آباد براي تولد اَبواقدس، واسه همين عمه اقدس سر راهش به خونه، اون عزيزي كه ديشب خونمون شيرين كاري كرده بود رو هم آورده بود تا با ما بياد اقدس آباد، آخه بالاخره اين پدر بزرگا و مادر بزرگا سني ازشون گذشته و بايد يجوري هواشونو داشت، مخصوصاً كه مريضي يا پادردي چيزي هم داشته باشن... بگذريم، وقتي حاضر و آماده رفتن به جشن تولد شديم دوباره داستان ديشب تكرار شد، با اين تفاوت كه حاج خانوم اينقدر خاطره خوش كفش پا كردن ديشب تو ذهنش پررنگ مونده بود كه قبل از اينكه كفش هاش رو برداره مستقيم رفت سراغ جاعودي عزيز و با لبخندي حاكي از رضايت يه بار ديگه تو دستش بالا و پايينش كرد و  باقي ماجرا عين شب قبل...

اون شب وسطاي مهموني تولد اُم اقدس رو كشيدم يه گوشه و ماجرا رو براش تعريف كردم، كلي با هم خنديديم، فقط آخراي خندش يه چيز عجيبي تو چشماش ديدم كه معنيش رو چند هفته بعد فهميدم...

 

چند هفته بعد: يه شب شام رفته بوديم خونه اُم اَكبرِ اقدس، وارد خونه كه شدم خواستم كفشام رو دربيارم كنارجاكفشي چشمم افتاد به يه پاشنه كش چوبي خوشگل كه خيلي خيلي شبيه جاعودي خونه ما بود، پاشنه كشش اينقدر خوشگل بود كه پيش خودم فكر كردم اگه بشه ما هم يكي بخريم!!

 

اون چيزي كه از ديد ما اشتباه و خنده داره شايد از منظر ديگه اي خيلي هم درست و قشنگ باشه، شايد رو تپه هاي مقابل كلي آدم دارن به ما مي خندن... شايد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:41  توسط اَجّر  | 




انگار همين چند روز پيش بود كه جناب اَهبر كه بغض نوشتن مطالب بي كلاسي تو گلوش گير كرده بود و از ترس مميزيهاي وقت و بي وقت عمه جان نمي تونست جواب شيطنت هاي كامنتي رفقا رو بده با پيشنهاد وسوسه انگيز حاجيتون از راه بدر شد و يك وبلاگ كاملا بي كلاس رو با خطابه : قوري زقلم - قلم ز قوري" بنيان نهاد.

بازم به اهبر كه يه دستي تو وبلاگ نويسي داشت، ما كه اون اوايل عين نديد بديدها آي آپ كرديم، آي آپ كرديم.... هر چي به دستمون رسيد و نرسيد رو نوشتيم و كش رفتيم و چِسبونديم تخت سينه اين وبلاگ... هر كسي هم اعتراضي مي كرد جوابش حاضر بود:

- مگه كوري، سر در وبلاگ روبخون... ما يه وبلاگ بي كلاسيم ....

يكم كه گذشت و شهوتمون نسبت به بدوش كشيدن منسب وبلاگ نويس كم شد، يواش يواش فهميديم كه بله...

وبلاگ زدن چه آسان پُر كردنش چه مشكل

 

توي اين گير و دار بوديم كه ديديم نه، وبلاگ بي كلاس هم منتقد كم نداره، بيچاره اهبر كه فقط به جهت نوشتن خزعبلات غيرهنري و فرار از كابوسهاي شبانه عمه جان  اينجا رو علم  کرده بود وقتي ديد اينجا هم آسايش نداره چند وقتي دچار ياس فلسفي شده و پاك قلمش خشك شد....

خلاصه يواش يواش ديديم بهتره كه كم آپ كنيم و درست آپ كنيم، كم بدزديم و از خودمون دَر وَ كنيم، كم بنويسيم و بهتر بنويسيم... نه كه حالا فكر كنين الان آش دهن سوزي شديم، نه ...ولي پري روزها بود كه داشتم يه نگاهي به پست هاي اولمون مي انداختم ديدم بابا بعضي هاشون بد ضايعن، حتي به فكر افتادم كه چند تاش رو حذف كنم، بعد پيش خودم گفتم نه، بذار هر كس دفعه اول مياد اينجا ببينه ما چي بودم و چي هستيم، خدا رو چه ديدي اگه يه وقت اوس كريم يه شعور و استعدادي مضاعفي در نوشتن به ما مرحمت كرد و بهتر نوشتيم و محبوب تر شديم پشت سرمون رو نگاه كنيم و بگيم:

اااااااااااااااااااااااااه ببين چي بوديما!!

آخر سرهم مي خوام ازهمه خواننده هاي بي كلاس و باكلاسمون تشكر كنم، اونهايي كه وبلاگ دارن بهتر مي دونن كه يه وبلاگ نويس هميشه يه چشمش به آمار بازديدشه و يه چشمش به نظرات وبلاگ، نه اينكه فكر كنين خداي نكرده همه وبلاگ نويسها چشماشون لوچه ها.... منظورم اينه كه تنها جايي كه مي تونن نتيجه كارشون رو ببينن عمدتاً همين دو جاست، واسه همين هم يه تشكر ويژه دارم از همه كسايي كه تو اين يك سال با بيماري آ.آ.ت ما سه نفر ساختن و با نظردادن به پست ها دل ما رو گرم كردن.

                                                                                                 اَجر

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:34  توسط اَجّر  | 

سلام به همگی خواننده های قلیل ولی با معرفت این وبلاگ بی کلاس

فقط در سه کلام باید بگم:

شرمنده   شرمنده    شرمنده

حقیقتش عمه اقدس رو می دونم اینقدر سرش شلوغه که تصمیم گرفته تا قبل از استیضاح توسط خوانندگان وبلاگ که به هر جهت سرمایه های ما هستند خودش محترمانه از نوشتن استغفاء بده,  البته چون زورمون بهش نمیرسه و از طرفی هم دیدیم ممکنه بعد از عزل از مقام نویسندگی دوباره با یه منصب بالاتر سر و کله اش پیدا بشه بهتر دیدیم که خودمون رو ضایع نکرده و از حذف اسم ایشون بپرهیزیم, خدا رو چه دیدین شاید یه وقت یه پستی چیزی آپ نمود....

جناب اَهبر رو هم که چه عرض کنم... حالا درسته که به فضل و مدد الهی مملکت ما بخاطر اقتصاد ویژه ای که داره از رکود اقتصادی که کل کهکشان راه شیری رو فرا گرفته مصون مونده, ولی این دلیل نمیشه آدم اینقدر فیش تلفن خونش رو نپردازه تا از مخابرات بیان و کلهم اجمعین خط تلفنش رو جمع کنن....چه بهتر بود بجای اینکه تو دلمون به ریش اداره مخابرات بخندیم که با وجود قطع شدن خط تلفنمون هنوز سرویس ADSL برقراره, به فکر روزهایی باشیم که ایادی این شرکت خطمون رو از بیخ و بن بکنن و ببرن.... حالا این وبلاگ بی کلاس به جهنم, چه به سر خواننده های وبلاگ باکلاست میاد پسرجان....

و اما در مورد خودم.... اگه بخوام رو راست باشم باید بگم تلفیقی از کمبود زمان, فشار کاری زیاد و صد البته بیماری بین المللی آ.آ.ت باعث شد تا نتونم سری به اینجا بزنم, بعدش هم هر چی از موعد همیشگی بیشتر میگذره نوشتن برای آدم سخت تر میشه, درست مثل زمان درس خوندن که وقتی واسه یه مدت سراغ یکی از درسهامون نمی رفتیم و از کلاس عقب می افتادیم همیشه موقع رجوع کردن به اون درس یه تنبلی همراه با ترس همراهمون بود, اینجام همینطوره با این تفاوت که وقتی تا یه مدت مدیدی چیزی آپ نمی کنی, توقع ها هم بالا میره و دیگه روت نمیشه تا با یه مطلب یا یه عکس معمولی که شاید صد جای دیگه هم آپ شده برگردی... مخصوصاً که به حول و قوه الهی این وبلاگ هرچی نداشته باشه خواننده های نکته بین و سختگیری داره که مجهز به آخرین  نرم ازارهای جستجوی  کلید واژه در فضای مجازی هستند.

خلاصه کلام رو تو همون سه کلام اول گفتم: عذر ما رو بپذیرید ما هم سعی می کنیم تا فکری برای این مشکلات و بیماریهای مزمن بکنیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:48  توسط اَجّر  | 

چند وقت پیش پیروی قضیه مزدوج شدن یکی از رفقا که شرح اونو در پست رقص سايه ها نوشته بودم رفتیم به دیار آقا مسعود ، اونائيكه مشرف شدن به مشهد حتماً يه سري هم به بازارهاي اونجا زدن و تَركشِ اجناس خوش قيمت چيني به جيبهاشون اصابت كرده... خلاصه يكي از اين بازارهاي بقول معروف باكلاس مشهد "الماس شرقه" كه از شير مرق تا جون آدميزاد درش پيدا ميشه .... هه هه هه ... فكر كردين بازم قلت ديكطح اي دارم و مياخاين بحم ثركوفط بضنين؟ يا فكر ميكنين خالي مي بندم كه از شير مرق تا جون آدميزاد تو اين بازار پيدا ميشه؟ پس برين سراغ ادامه مطالب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:27  توسط اَجّر  | 

به هر يك از خوانندگان اين وبلاگ بي كلاس كه بتوانند مفهوم اين حكم اهدايي به سركار خانوم ... رو براي ما توضيح بدن بدون قرعه كشي جايزه اهدا خواهد شد...
ما كه نفهميديم ايشون قراره چيكاره بشه!!!

پ.ن.1: قابل توجه عمه هاي محترمه، از زدن زور جهت يافتن تعداد دفعات ذكر اين مطلب در فضاي مجازي خودداري كنيد زيرا كه ...
پ.ن.2 : كليه سربرگها ، ته برگها ، نامها و نشانه ها بعلت پرهيز از برش نان سردبير حذف شده است ولي به جان مادرمان نامه راستكي است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:17  توسط اَجّر  | 

بعد از اينكه عمه داوود زحمت كشيدن و نتايج تحقيقاتشون رو كه شامل  اطلاعات جامع و كاملي در باب احكام و احاديث و البته عقوبتهاي دنيوي و اخروي سيخكي ادراريدن بود بعنوان تحفه در وبلاگ بي  كلاس ما آپ نمودن، بر آن شديم كه طي تحقيقاتي چند، صحت و سقم اين اطلاعات رو بررسي كنيم. به هر حال هرچي نباشه ما بعنوان متوليان اين سراي مجازي مسئوليت نوشته هاي اينجا رو بعهده داريم و اگرچه جناب اَهبَر در غياب ما هول شدند و بدون هماهنگي سردبير (اِهم اِهم) و اطمينان از منبع مطالب ارسالي اونها رو آپ كردن ليكن با توجه به سابقه جناب عمه داوود در به گ... دادن چندين نشريه و سردبير و هيئت تحريريه بهتر ديديم كه خودمان دست بكار شده و تحقيقاتي در اين زمينه بنمائيم.

 

در ادامه تحقيقات اگرچه بدليل ابتلا به بيماري ا.ا.ت كه در ماه رمضان بشدت عود نموده، به هيچ يك از منابع ذكر شده در مقاله ايشان دست نيافتيم، ليكن وجود مبحثي تحت عنوان راه حل هاي برطرف نمودن معضلات پديده سيخكي ادراريدن را در مقاله ايشان خالي ديديم كه در قالب يك دو گانه خدمتتان عرض مي نمايم:

 

1- يكي از راه حل هايي كه بنظر اينجانب رسيد، مختلط نمودن دستشويي هاي مردانه و زنانه است. براي اين مهم لازم است تا فرهنگ سازي و آموزشهاي پايه اي انجام شود. البته اين جنبش در بلاد كفر آغاز شده و مي توانيد در زير نمونه اي از تقويت زير ساختهاي فرهنگي را ببينيد.

 



 

 

2- از ديگر راه حل هايي كه بفكر حقير رسيد، استفاده بهينه از فضاها و تجهيزات مربوط به دفع است. بخصوص كه در اين فرخنده سال نوآوري و شكوفايي بتوانيم با ارائه تفكرات خلاق اين معضل را حل نمائيم. در ذيل نمونه اي از ابتكرات هموطنانمان را (البته از نوع شش موتوره) آورده ام تا جرقه اي باشد بر اذهان شما!!



 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 18:37  توسط اَجّر  | 



چند صباحی پیش دعوت شدیم به عروسی یکی از رفقای با مرام در دیار امام هشتم, هی نشستیم حساب کتاب کردیم که بریم یا نریم؟ چه جوری بریم؟ کجا اقامت کنیم و ...

خلاصه دل و زدیم به دریا و با عمه اقدس و داش اهبر راهی شدیم, گفتیم هم فال و هم تماشا...

عروسی توی یه باغ تو جاده شاندیز بود, از قضا ما که می خواستیم آقا داماد رو سورپرایز کنیم و اومدنمون به عروسی رو از قبل اعلام نکرده بودیم بدون هماهنگی به محل عروسی رفتیم و متوجه شدیم که یکساعتی زودتر از خود میزبان رسیدیم... توی این مدت به فعالیت مهماندارها و دست اندرکاران برنامه برای آماده کردن باغ نگاه می کردیم و از فضای زیبای اونجا لذت می بردیم و عکس می گرفتیم, جایی که برای عروسی در نظر گرفته شده بود یه باغ زیبا بود که همه جاش چمن کاری و گل کاری شده بود و یه استخر با فواره و ... هم وسطش بود, در قسمت شمال باغ یه خونه ویلایی بود که ازش بعنوان اتاق عقد استفاده می کردند و سفره عقد رو اونجا پهن کرده بودن, خلاصه اینکه همه چیز برای برگزاری یه عروسیه تمام عیار آماده بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:41  توسط اَجّر  | 

اگه ديدي كمتر از يك ماه مونده به اعزام تيمهاي ورزشي به المپيك، يدفعه تيم پزشكي آقاي رضا زاده كشف مي كنه كه ايشون به تعداد زيادي بيماريهاي شناخته و ناشناخته مبتلا است كه صلاح نيست ايشون به المپيك بره و خودش با قيافه اي مغموم با كت و شلوار آراسته و يه شال سبز رنگ به گردن مياد و مثل يه خرس افسرده خودش و روي مبل استوديوي پخش زنده ول مي كنه و اعلام ميشه ايشون در مسابقات شركت نمي كنه حرص نخور...

اگه ديدي زمانيكه كاروان ورزشيمون رسيد به پكن و مشخص شد كميته المپيك ايران فراموش كرده براي مربي كره اي تيم تيراندازي با كمان خانم ها ID Card صادر كنه و هيچ كس هم پيگير كارش نبود تا خانوم مربي هم قهر كنه و بدون خبر بذاره بره كشورش كره و تيم رو با متد دانشگاه پيام نور هدايت بكنه حرص نخور...

اگه ديدي تلويزيونمون مراسم افتتاحيه بازيها رو به گند ترين وجه ممكن نشون ميده و زمانيكه به بخش رژه رفتن ورزشكارها ميرسه واسه نشون ندادن دخترخانومهاي چيني متبرج و از اون مهمتر ورزشكارهاي زن بي حجاب ساير كشورهاي اسلامي كلاً برنامه رو قطع مي كنه اصلاً حرص نخور...

اگه ديدي فدراسيون شنا چهار سال آزگار ك...ن خودش رو پاره مي كنه تا بعد از سي سال و اندي يه سهميه توي يكي از رشته هاي شصت هزارگانه شنا كسب بكنه بعد شناگرمون بخاطر اينكه تو شونصد خط اونورتر يه شناگر اسرائيلي ننه مرده داره شناي وزغي ميكنه از ترس محروميت كل كاروان ورزشي ايران از بازيها بخاطر قاطي كردن مسائل سياسي با رسالت المپيك، بادفتخ مي گيره (نمي دونم باد فتخ همينجوري نوشته  مي شه يا نه ولي الان عصبانيم حوصله چك كردن ندارم) و از همون يه دونه مسابقه انصرف ميده بعدش آقاي Michael Phelps از كشور كفر و فساد و زورگويي و .... به تنهايي به اندازه كشوري كه رتبه اش ازنظر كسب مدال تو جهان هشتم شده مدال طلا مياره به هيچ وجه حرص نخور...

اگه ديدي كشتي گيرهاي آزاد و فرنگيمون كه جزء معدود اميدهاي كسب عنوان هستند، يكي پس از ديگري روي تشك ميرن و پشت سرهم افتخار كسب مي كنند و آبروي قهرمان سابق آسيا و نايب قهرمان جهان رو با مدالهاي قهوه اي رنگشون ميبرن و كشتي گيرمون در حاليكه تو چشم مربيش زل زده دقيقاً همون كاري رو انجام ميده كه مربي تو همون لحظه داره خودش رو پاره پاره ميكنه و از بيرون تشك ميگه اينكار رو نكن و اينكه وقتي صبح روزي كه كشتي گيرهاي سه تا وزن مختلف بازي دارن يه خبرنگار از مدير تيم كشتي آزاد مي پرسه: كشتي گيرهامون امروز با چه حريفهايي روبرو مي شن؟ مديري كه بايد اسم خاله و عمه و شماره پوشك بچه كشتي گيرهاي مطرح جهان رو تو هر وزن از حفظ باشه با اعتماد بنفس ميگه : خبر ندارم، بايد جدول قرعه كشي بازيها رو نگاه كنم، به هيچ وجه خودت رو ناراحت نكن و حرص نخور....

ميدوني چرا نبايد حرص بخوري؟

.

.

.

.

.

.

چون توقعت زياده، چون ورزشمون هم بايد مثل بقيه چيزامون باشه، چون همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد، برو جدول Ranking كسب مدال ها رو نگاه كن، چند تا كشور اول عيناً همون چند تا كشوري هستند كه از نظر اقتصادي، صنعتي و.... تو جهان سرآمد بقيه ان، پس اين مائيم كه توقعمون زياده، اگه اينطوري واقع بينانه نگاه كني ميبيني از صدقه سر جناب هادي خان ساعي توي Ranking خيلي هم بالاتر از اونجايي كه حقمونه وايساديم، تازه بايد مديون آقا هادي هم باشيم كه با كلي كار كه سرش ريخته و تو اين شلم شوربايي آغاز كار حفر زيرگذر ميدون توحيد و آسفالت ريزي بزگراه آزدگان و ريزش سقف خط مترو و... رفته تمرين كرده واسمون مدال گرفته...

بگذريم فقط من تو كف يه چيزم كه چرا دوستان تا بحال تو بوق و كرنا نكردن شايدم از دستشون در رفته اونم اينكه كه ايران در پايان بازيها با كسب رتبه پنجاه و يكم بالاتر از رژيم اشغالگر قدس كه در رتبه هشتاد و سومه قرار گرفت، شايد هم ورزشكاران جنايتكار اين رژيم بخاطر عدم رويارويي با قهرمانان ما دچار مشكلات روحي رواني شدن.... شايد!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط اَجّر  | 


يكي بود يكي نبود، يه بع بعي بود كه خيلي دلش مي خواست آدم باشه و ادا اطوارهاي آدمها رو در بياره،بع بعي قصه ما اينقدر در روياي آدم شدن غرق شده بود كه از زندگي خودش هم وا مونده بود وحتي ديگه  نمي تونست وظايف بع بع يايي خودش رو هم خوب انجام بده... اين مسئله براي چوپانها هم مشكلي شده بود، چون بع بعي قصه ما هر از چند گاهي حال و هواي آدميت به سرش مي زد و هر كاري كه دلش مي خواست مي كرد، واسه همين هم چوپانها دور هم جمع شدن تا يه تصميم اساسي در مورد جناب بع بعي بگيرن... نظر اكثريت اين بود كه طبق روال گذشته عمل بشه، يعني اول اون بع بعي رو كه پاش رو از گليمش بيشتر دراز كرده، به بهانه مريضي ازبقيه جدا كنن، بعدش تو يه گوشه خلوتي بدون آب و علف نگهش دارن تا يه مدت گشنگي و تشنگي بكشه و عقل بع بع يايش برگرده سرجاش، در بعضي موارد هم كه بع بعي سرگشته خيلي  كله اش بوي قرمه سبزي گرفته بود و تشنگي و گرسنگي حالش رو جا نمي آورد، از سگهاي گله استفاده مي شد، اين سگها كه تجربه زيادي در تأديب بع بعي هاي هوايي شده داشتند خوب مي دونستن كه چطوري اونها رو ارشاد كنن. سرنوشت بع بعي هايي كه سر و كارشون به سگهاي گله مي افتاد از دو حالت خارج نبود دسته اول اونايي بودن كه به گله برمي گشتن اين دسته از بع بعي ها چنان دنبلاني ازشون كشيده شده بود كه صداي بع بع شون تا آخر عمر شنيده نمي شد دسته دوم هم اونايي بودن كه هيچ وقت به گله برنمي گشتن و  كم كم از خاطر اهالي گله مي رفتن، انگار نه انگار...

بگذريم بريم سراغ بع بعي خودمون... همونطور كه گفتم نظر اكثر چوپانها به استفاده از روش قديمي سر به راه كردن بع بعي بود. اما يكي از چوپانها نظر ديگه اي داشت...اون چوپان به بقيه گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:55  توسط اَجّر  | 

 
چند روز پیش که داشتم تو اتوبان تهرون - کرج رارَندگی می نمودم، یِیهو چشمم به جمال یکدستگاه خودروی معظم پرایت روشن شد که فکر کنم رارَندَش قبلن رارَنده کامیونی، تریلیی، بنز 10 چرخی، 18 چرخی، 24 چرخی...26... چیزی بوده که احتمالاً در اثر یه حادثه ناگوار رانندگی n چرخی عزیزش رو از دست داده و مجبور شده پرایت سوار بشه...خلاصه که ظاهراً این آقا هنوز به عادات و احوالات ماشین بزرگا با این پرایت کوچولو رفتار می کنه و در این راستا چند جمله قصار هم به زبان آذری پشت ماشینش نوشته که بنده به سبب فقر زبان قادر به درک اون نبودم و همین جا از کلیه ی دوستان آذری زبان درخواست می کنم که ترجمه عبارات متبرکه رو در قالب کامنت برای ما فارسی زبانان بی زبان ارسال کنند، ضمناً عبارت سفید رنگی که در بالای شیشه عقب - سمت چپ حک شده و در عکس به طور واضح قابل رؤیت نیست مربوط به بیمه بدنه، سرنشین و شخص ثالث این خودرو می باشد که حتماً حدس زدید که چیه!؟
.
.
.
.
"بیمه ابوالفضل"


 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 9:43  توسط اَجّر  | 

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:5  توسط اَجّر  | 

سردار رادان : پوشش خانمهای منشی شاغل در شرکتها باید مطابق با معیارهای اعلام شده از طرف ما باشد و آگهی های استخدام نیز نباید دارای جملاتی مانند "ظاهری آراسته" یا "خوش برخورد" باشد .


)
برنامه تلویزیونی مثلث شیشه ای(خواهرم حجابت؛ برادرم شرکتت را حفظ کن

در همین راستا ما بدلیل اینکه یک شرکت خصوصی دو نبش داریم و اتفاقاً خیلی هم به منشی احتیاج داریم اقدام به درج آگهی استخدام زیر در روزنامه های کثیر الانتشار نمودیم باشد که بقیه شرکت داران هم از ما یاد بگیرند الهی آمین!

به یک حاجیه خانم ترجیحاً بازنشسته وزارت اطلاعات کاملاً بیسواد دارای ۱۸ فرزند شهید ، سه شوهر مفقود الاثر ،17 برادر جانباز و ۱۲ خواهر آزاده کاملاً وارد به باز و بسته کردن مسلسل با یک جلد شناسنامه ممهور به مهر کلیه انتخاباتهای برگزار شده و سابقه کافی در کتک زدن دخترهای ژیگول دور میادین و زیر ایستگاههای مترو که بشدت بوی گند تخم مرغ آپ پز با پیاز گندیده بدهد و در محل کار مرتباً یا آروغ بزند یا دهنش بوی سیر بدهد و دماغش هم یکجوری باشد که یا مثل بقیه جاهایش معلوم نباشد و یا اگر معلوم بود عین منقار باشد جوریکه اگر کسی او را در جای تاریک ببیند از ترس حتماً پاپیون بنماید و نیز اینقدر زائیده باشد که برای نشستن مجبور باشد دوتا صندلی زیرش بگذارد و تابحال سزارین هم ننموده باشد یا اگر نموده باشد سینه هایش با مشک حضرت عباس زیاد فرقی نکند جوری که بجای سوتین از چتر نجات استفاده بنماید و عقلش هم اینقدر برسد که وقتی یکی وارد شرکت میشود اول بزند توی گوشش بعدخشتکش را سرش عمامه کند و اگر خدای نکرده ارباب رجوع خانم بود اول او را ببرد پزشکی قانونی ببیند آره یا نه و اگر آره شوهر دارد یا نه و اگر دارد چندتا الآن دارد چندتا قبلاً داشته و چندتا میخواهد بعداً داشته باشد و اصلاً آیا شوهر و یا شوهران او اجازه داشته اند که آره و اینا یا خیر و اگر نداشته اند برایشان درجا پرونده تشکیل بدهد تا اراذل و اوباش معلوم بشود و همچنین کاملاً مسلط به بند آوردن تب ۴۲ درجه بوسیله مفاتیح الجنان برای کار در طبقه شصت و چهارم زیر زمین شرکتمان جوری که نامحرم او را هرگز نبیند خیلی نیازمندیم !
واجدین شرایط میتوانند از آلان تا هر وقت که دلشان خواست در کلیه ساعات شبانه روز تشریف بیاورند تا ضمن اشتغال باعث حفظ شرکت ما که چهل سال سابقه دارد ولی دیروز بخاطر فوکول منشی مان داشت بسته میشد ، بشوند و از ثواب معنوی زیادی برخوردار بگردند !بدیهی است حقوق نامبردگان هر ماه به صندوق صدقات واریز میگردد که راحتتر قابل وصول باشد !ضمناً به جهت اطلاع عرض مینمايیم که شرکت ما تو کار پشم است !همینجوری الکی آمین ! ..... داوود ریشو مدیر عامل شرکت پشم درآوری جانبازان مفقود الائمه گوگول آباد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:18  توسط اَجّر  | 

چند هفته پيش با عمه اقدس تصميم گرفتيم تا يه برنامه اي بذاريم و از موزه ها و جاهاي ديدني تهرون ديدن كنيم. پيش خودمون گفتيم ما كه مثلاً  ادعامون ميشه عشق اماكن ديدني هستيم، همين تهران كلي جا داره كه اصلاً سراغش نرفتيم مثلاً همين موزه ها كه يا فقط اسمشون رو شنيديم و يا با اردوهاي يه روزه دوران دبستان و به بهانه بازديد از كاخهاي ظلم دوران ستم شاهي بردنمون اونجا...

بعدش تصميم گرفتيم اين نظريه بسيار جالب رو با دوستان و اطرفيان عزيز درميون بذاريم تا روز جمعه يه تور درست و حسابي راه بندازيم، بر خلاف تصور، استقبال بسيار گرمي از اين پيشنهاد شد و تقريباً همه دوستان به غير از جناب اَهبَر، نه تنها كه باهامون نيومدن بلكه كلي هم به ريشمون خنديدن... شب جمعه با داش اَهبَر قرار مدار رو براي صبح جمعه گذاشتيم غافل از اينكه ايشون هم تو رودربايستي ما و بيماري كهنه و مزمن خودش يعني همون ا.ا.ت قرار گرفته و صبح جمعه بعد از يكساعت علافي فهميديم كه استاد ما رو بدجور پيچونده ....

واسه اينكه كم نياريم تور دو نفره اجر و اقدس رو تشكيل داديم و مجموعه كاخهاي سعدآباد رو روي نقشه نشونه گرفتيم و يا علي....

يه وقت فكر نكنين كه مي خوام گولتون بزنما... ولي اگه تا بحال اونطرفها نرفتين ارزشش رو داره كه يه روز جمعه تون رو براش بذارين، اگه پشيمون شدين تو همين پُست پذيراي فحش هاي شما عزيزان هستيم....

براي اونهائي كه گذارشون به اين مجموعه نيافتاده بايد بگم كه مجموعه سعدآباد يه محوطه خيلي بزرگ و سرسبزه كه اگه اشتباه نكنم 14 تا كاخ و عمارت توشه كه 9 تا شون تبديل به موزه شده، دم درب ورودي مجموعه كه رسيدين يه تابلو هست كه اسامي موزه ها و قيمت بليط هاي هر كدوم روش نوشته شده، آدمهايي كه جلوي من بودن هر كدوم به فراخور علاقه اشون  بليط يكي – دوتا از موزه ها رو مي گرفتن... من هم كه جو زده شده بودم و هيچ تصوري نسبت به بزرگي و كوچيكي موزه ها و فواصل بين اونها نداشتم وقتي جلوي باجه رسيديم با افتخار و صداي بلند كه پشت سري هام هم بشنون گفتم : " از بليط تمام موزه ها 2 تا بدين" .... يارو كه مسئول فروش بليط بود و بخاطر شلوغي وقت سربلند كردن هم نداشت يه لحظه دست نگه داشت و كله رو بلند كرد و يه نگاهي به ما انداخت كه همون لحظه فهميدم چه اشتباهي كردم، ولي اصلاً جاي عقب نشيني نبود دوباره با اعتماد بنفس تكرار كردم : " از هر بليط دو تا" ... آقاي بليط فروش كه معلوم بود هر چند وقت يكبار با اين نوع بازديد كننده هاي ناشي (شاسكول) سرو كار داره كه يا رياضي شون خوب نيست و يا تا بحال موزه نرفتن با غُرغُر گفت :"بليطها رو به هيچ وجه پس نمي گيريم ها ... آخرسر نياين اينجا خواهش تمنا كنين....". با اين حرف طرف بيشتر توي دلم خالي شد، ياد نون سوخاري خريدنم افتادم، ولي با اين قاطعيتي كه اول كار از خودم بروز داده بودم اظهار پشيموني تو اون لحظه مضحك ترين كار ممكن بود.

بليط ها رو گرفتيم و با عمه اقدس راه افتاديم از موزه نظامي شروع كرديم، بعدش هم موزه برادران اميدوار كه دو تا برادر ايراني بودن كه قبل از انقلاب رفتن و كل دنيا رو تو 10 سال گشتن، وسايل نقليه ، اسباب و كلي از عكساهاشون اونجاست كه خيلي جالبه، بعد چندتا از كاخهاي شاه ظالم رو ديديم ، يه عمارتي هم  بود كه تمام كارهاي استاد فرشچيان رو اونجا نگهداري مي كردن و از شانس ما خود استاد هم اونجا بود، به موزه هنرهاي زيبا كه رسيديم تقريبا پاهامون داشت كنده مي شد و ساعت شده بود 5 بعد از ظهر به هر ضرب و زوري كه بود اونجا رو هم بازديد كرديم، مجموعه آثار نقاشان داخلي و خارجي بود، دو تا نقاشي هم از سهراب سپهري بود، جالب اينكه من اصلاً نمي دونستم سهراب نقاشي هم مي كرده....وقتي ديدن نقاشيها تموم شد هنوز دو تا بليط موزه صنايع دستي سالم و تا نخورده تو دستمون بود. اونقدر خسته شده بوديم كه توافق براي نرفتن به موزه صنايع دستي بدون اينكه به زبون بياد انجام شد... البته يه روز ديگه برگشتيم و بليطهاي باقي مونده رو زنده كرديم تا بازديدمون از اين مجموعه تكميل بشه.

 

حاشيه هاي بازديد:

توي موزه نظامي يه كتابچه اي بود كه ظاهراً مشخصات فني سربازهايي رو كه توي يه قُشون بودند رو داخل اون مي نوشتن




مشخصه هايي رو كه براي شناسائي هر فرد انتخاب كرده بودن جالب بود: رنگ پوست، نوع ابرو، داشتن ريش و سيبيل و اينكه بجاي اندازه گيري قد، آدمها رو به سه دسته بلند، كوتاه و متوسط تقسيم كرده بودن، توي اين مشخصه ها يه آيتم هم به اسم "قطر" بود كه هر چي فكر كردم نفهميدم قطر كجاي سربازها رو اندازه مي گرفتن... نكته جالب ديگه سن سربازها بود كه 15- 16 سالن بيشتر نبود...





توي اين موزه كلي تفنگهاي عجيب غريب هم بود كه لوله بعضي هاشون اينقدر بلند بود كه بنظرم بايد دو سه نفر لوله رو بسمت دشمن مي گرفتن تا يكي شليك كنه، بعضي هاشون هم يه دهنه مثل شيپور داشتن كه آدم رو به ياد تفنگهاي توي كارتونها مي انداخت، من كه با ديدن يكيشون ياد تفنگ "گنجو" تو سريال دزد عروسكها افتادم، اگه باور نمي كنين خودتون مقايسه كنين...





خلاصه كه اگر مي خواين يه روز تعطيل آروم و با حال رو بگذرونين يه سري به اين مجموعه بزنين فقط يادتون باشه تو خريد بليط زياده روي نكنين

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:1  توسط اَجّر  | 

با عرض شرمندگي.... روم به ديوار.... ولي به هر حال اين يه وبلاگ كاملاً بي كلاسه و ما نبايد رسالت خودمون رو در بي كلاسي فراموش كنيم پس بخونيد و غُر نزنيد:

اگر تا بحال در باره گو... و چُ... مطلب علمی نخوانده ايد, اين مقاله را حتما بخونيد

منبع گ...

- هواي بلعيده شده هنگام خوردن و نوشيدن
- گاز جذب شده از خون توسط ديواره روده

- گاز حاصل ازواکنشهاي شيميايي روده و
- گاز توليدي در اثر فعاليتهاي باکتريهاي روده

ساختار گ... 

ساختار دقيق گ... در افراد مختلف و در اوقات مختلف بر مبناي غذاي فرد متفاوت است... قسمت اعظم هواي بلعيده شده اکسيژن است که قبل از رسيدن به روده جذب بدن مي شود و فقط نيتروژن باقي مي ماند. بقيه هم شامل دي اکسيد کربن، هيدروژن و متان است... هر چه باد بيشتر در روده نگه داشته شود، ميزان نيتروژن آن بيشتر مي شود چون بقيه امکان جذب دوباره به بدن را دارند. در ضمن افراد عصبي و عجول اکسيژن بيشتري در روده دارند و گو..وتر هستن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:16  توسط اَجّر  | 


اومدم يه پستي درباره بازديد از كاخ هاي سعدآباد بنويسم وسطش يه پرانتز به اندازه اين پست كه الان مي خونين باز شد كه ترجيح دادم بطور جداگنه و بعنوان يه خاطره دردناك بيارمش.....

 

 ياد روزي افتادم كه رفته بودم تره بار از غرفه نون و... يه مقدار نون سوخاري بخرم، جوون بودم و سرم تو حساب كتاب قيمت و وزن و .... نبود، توي صف 2 تا دختر هم پشت سرم وايستاده بودن كه هي ريز ريز مي خنديدن، نوبتم كه رسيد يه تخمين eggi زدم و گفتم: " لطفاً 3 كيلو نون سوخاري"،  ديدم يهو لبخند بر لبان خسته فروشنده هويدا شد، كيسه نايلكسي كه براي من آماده كرده بود رو كنار گذاشت و يه كيسه نايلون اندازه كيسه زباله هاي شهري بيرون كشيد و شروع به پُركردن نون سوخاري كرد، حالا نريز كي بريز..... كيسه رو كه گذاشت رو پيشخون ديگه خودش از توي دكه معلوم نبود، مي خواستم بگم آقا غلط كردم، بخدا نميدونستم 3 كيلو نون سوخاري اينقدر زياد ميشه، آخه اينهمه نون رو چيكارش كنم؟ كه ديدم دخترا زُل زدن بهم و اگه دهن واز كنم مثل همين اسبي كه لوگوي وبلاگمونه به تمام هيكلم مي خندن بدتر از همه وقتي بود كه پرسيدم: " ببخشيد چقدر ميشه؟"

 

كه تازه به معني لبخند آقاي نون فورش پي بردم، الان درست يادم نيست چقدر دادم ولي هنوزسرخي گوشهام رو كه حكايت از سوختگي درجه 1 جاي ديگم بود كاملاً يادمه، فقط خدا رو شكر مي كردم كه به اندازه كافي پول تو جيبم بود كه جلوي خواهرهاي محترمه ضايع نشم....

 

بعدها كه رفتم دبيرستان و دبير فيزيكمون درباره جرم حجمي برامون صحبت كرد فهميدم كه چرا 3 كيلو نون سوخاري به اندازه يه وانت جا مي گيره، ولي هيچ وقت غرغرهاي ابواجّر رو كه تا يك ماه (مقارن با اتمام نون سوخاريها) ادامه داشت فراموش نمي كنم.

 

خلاصه كه عزيزان اميدوارم توي همچين موقعيتي گير نكرده باشين، اگه گير كردين تو بخش نظرات بنويسين كه همه حال كنن، اگر هم براتون پيش نيومده از من به شما نصيحت: كم رويي رو بذارين كنار، ضايع شدن تو اون لحظه به يه ماه احساس پشيموني مي ارزه، حالا خود دانيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:22  توسط اَجّر  | 

بنظرتون يكي از بزرگترين معضلاتي كه در حال حاضر زن و شوهرهاي جوون باهاش روبرو هستند چيه؟

- مشكلات مالي؟

- مشكل مسكن؟

- دخالت خانواده ها؟

- .....

نه پدر جان، نه.... من تازه همين چند روز پيش فهميدم كه "خُر و پُف" يكي از قديمي ترين معضلات جامعه بشريه، اگرچه شايد پي بردن به اين موضوع براي يه زندگي زناشوئي با قدمت يك و نيم سال كمي دير بنظر بياد، اما به هرحال آدم بايد با بعضي از ابعاد تاريك و تلخ زندگيش هم روبرو بشه...


 

 

يكي از معدود توجهات حضرت حق به بنده در خصوص قابليت سريع و راحت به خواب رفتنه، يعني اينكه در 80 درصد مواقعي كه داخل رختخواب مي شم فقط 15 تا 30 ثانيه لازمه تا خوابم ببره و اگر فكر مي كنين تو 20 درصد ديگه از مواقع دچار مشكل بي خوابي هستم سخت در اشتباهيد، چون اين 20 درصد در واقع مربوط به زمانهايیه كه قبل از اينكه سرم رو روي بالش بذارم خوابم برده....

اما از اونجايي كه لطف خدا باز هم شامل من بوده و من رو جزء بندگاني قرار داده كه 24 ساعته در حال راز و نيازن و حتي در حال خواب هم ذكر گفتنشون قطع نميشه (البته اگر خُر و پُف رو جزء ادعيه و اذكره بدونيم) مي تونم بگم كه از دقيقه يك تا نود خوابم لاینقطع در حال خُر و پُف كردن هستم.... البته درباره اينكه شدت و كيفيت صداي توليدي ازاينجانب در زمان خواب به چه شكليه قبلاً هم از همشيره ها و دوستان و هم خدمتي هاي گرامي يه چيزهايي شنيده بودم، اما از اونجا كه پديده خُر و پُف در منزل پدري يك امر كاملاً عادي بوده و اُم اجّر و ابواجّر همواره در يك فضاي رقابتي سالم تمام تلاششون رو در اشاعه اين سُنت حسنه و انتقال سينه به سينه اون به فرزند ارشدشون انجام دادن و با توجه به فاصله زياد اتاق خواب اجّر كوچولو با اتاق والدين و همشيره ها، تا زمان ازدواج هيچ گونه اعتراض و يا شكوائيه اي از طرف دادگاه عالي خانواده براي بنده به جرم داشتن اين استعداد خدادادي ارسال نشده بود....

تا اينكه دست تقدير دست عمه اقدس رو در دستان ما قرار داد و قرار شد تا زندگي رو زير يك سقف مشترك ادامه بديم... عمه اقدس كه ظاهراً عادت داشت قبل از خواب با تمركز و آرامش به خواب بره و كلاً با شنيدن اصوات كريه در نيمه هاي شب بيگانه بود، تو همون چندبار اول كه بنده شروع به اجراي تصنيف شبانه كردم بكلي پريشان حال و سرگشته شد... بدنبال كم خوابيهاي مستمر عمه، تلاش براي دستيابي به روشهاي از بين بردن خور و پف آغاز شد، در ابتدا ازش خواستم تا هر زمان وضعيت صدا غيرقابل تحمل شد، من رو بيدار كنه تا با تغيير موقعيت كله و گردن آهنگ رو قطع كنم، اما اين روش جواب نداد، چون بنا به گفته هاي عمه: بعد از هر چرخش گردن در كمتر از سي ثانيه دوباره صداي آهنگ زياد مي شد. يه روز هم با عمه رفته بوديم داروخانه، چشممون افتاد به تبليغ وسيله اي كه صداي خور و پف رو از بين مي برد، ديگه سر از پا نشناختيم و يكيش رو خريديم، فكر مي كرديم تمام مشكلاتمون حل شده و از امشب يه خواب راحت رو داريم، دستگاه مذكور در واقع يه نعل اسب كوچيك پلاستيكي بود كه بايد دو سرش رو توي سوراخهاي دماغم مي گذاشتم تا مثلاً تنفسم بهتر بشه، شب موقع خواب دستگاه رو روي دماغ عزيز سوار كردم، اولش يه خورده سخت بود ولي فكر كردم اگه جواب بده ارزش عادت كردن رو داره، نيمه هاي شب با تكون دادن هاي عمه از خواب پريدم، ظاهراً برنامه هميشگي تكرار شده بود، جالب اينكه اثري از دستگاه خور خور گير نبود،پس از انجام عمليات جستجو، خور خور گير رو در نزديكيهاي درب اتاق خواب پيدا كردم، ظاهراً در طي يكي از بازدم هاي گوريلي شكل از داخل دماغ حقير به سمت درب خروج شليك شده بود.... يادم نمي آد آخرين بار كي ازش استفاده كردم فقط مي دونم تو يكي از شبهايي كه خيلي خسته بودم براي هميشه گم شد، حالا اينكه در اثر يه بازدم تورنادو شكل جلوي درب مغازه آقا جاويد، سوپري محله است يا اينكه يه گوشه اي از شُشِ راستمه خدا عالمه....

روزها گذشت و مشكل ما يه خورده كم رنگ تر شد، البته يه وقت فكر نكنيد كه من ديگه خور و پف نكردم، نه دليلش عادت كردن عمه به صداي خور و پف همسر عزيز بود.... اين داستان ادامه داشت تا اينكه چند شب پيش با سر وصداي عمه از خواب پريدم، ديدم اوه اوه ...از اون شبهائيه كه اوضاع خرابه، بيخوابي زده به سر عمه و ظاهراً مناجات شبانگاهي من هم مزيد علت شده....



به هر ضرب و زوري بود شب رو به صبح رسونديم و هر دو با چشمهاي ورقلمبيده از خواب رفتيم سركار، غروب كه برگشتيم عمه گفت : اگر ناراحت نميشي مي خوام يه چيزي رو نشونت بدم... من هم كه در اين مواقع حس پرظرفيتي و روشن فكريم بطور توامان گل ميكنه گفتم: نه چه ناراحتي! بگو عزيزم. عمه گفت: من ديشب ازت در حال خورو پف فيلم گرفتم، البته تو تاريكي هيچ چيز معلوم نيست ولي اگه دوست داشته باشي ميتوني صداي خورو پفت رو بشنوي!
با تعجب قبول كردم، دوربين رو گرفتم و شروع به گوش دادن كردم..............ياااااااااا خدااااااااااا
(دانلود صداي خور و پف اَجّر) امكان نداره، امكان نداره اين صداي خور و پف من باشه، اصلاً امكان نداره اين صداي خور و پف يه آدم باشه، نه ..... اصلاً امكان نداره اين صداي خور و پف يه موجود زنده باشه، نه ......اصلاً امكان نداره اين صداي خور و پف باشه، آخه مگه ميشه ........ نكته دردناك تر اينكه عمه گفت : تازه اين يكي از خور و پف هاي معموليته و از اون خَفَن هاش نيست!!نميدونستم چي بگم، مونده بودم بخندم يا گريه كنم، آخه مگه ميشه از آدميزاد همچين صدايي در بياد؟ حالا اگر هم دربياد چطوري ميشه اين صدا رو تحمل كرد و در مجاورتش خوابيد؟ فقط مي تونم يه حديث از خودم دَر كنم :
بهشت زير پاي همسراني است كه شوهرانشان خورو پف مي كنند (حضرت اَجّر)
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:33  توسط اَجّر  | 

جاتون خالی دو هفته پیش بود که با عمه اقدس و عده ای از بستگان که اغلب شون پسوند "زن" داشتند (مثل: مادرزن، خواهرزن و ...) قرار گذاشتیم با یکی از این تورهای جیگیلی* بریم کاشان و از مراسم گلابگیری دیدن کنیم، البته اولش قصد داشتیم تا با ماشین خودمون بریم تا هم اختیارمون دست خودمون باشه و هم بتونیم با صرفه جویی در زمان، جاهای دیدنی بیشتری رو بازدید کنیم، ولی بالاخره با کلی حساب کتاب و در نظر گرفتن خستگی ناشی از رانندگی و آشنا نبودن با مکانهای گلابگیری و... قرار شد با توری که آژانس مسافرتی "ایکس" برای قمصر و کاشان گذاشته بود بریم... مسئول هماهنگی آژانس ایکس به ما گفت که باید ساعت 5 صبح تو میدون آرژانتین منتظر اتوبوس و راهنمای تور باشیم... بنده که در طول هفته هر روز صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار می شدم، از اینکه باید روز تعطیل یک ساعت و نیم هم از روزهای عادی زودتر بلند بشم، خیلی خوشحال و مسرور بودم و سر از پا نمیشناختم، حالا فرض کن باید ساعت 5 صبح خودت رو سرحال نشون بدی و دائم به فامیل های  "پسوند زن دار" هم لبخند بزنی... از خونه که در اومدیم همش به خودم فحش می دادم و پیش خودم فکر می کردم که آخه کدوم آدم مَشنگی ساعت 4 صبح روز تعطیل بلند میشه و راه می افته تو خیابونهای تهران؟... تو همین احوالات بودم که رسیدیم میدون آرژانتین و دیدم یا ابوالفضل .............................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:32  توسط اَجّر  | 


سلام

بعد از اين همه مدت آپ نكردن، ممكنه پيش خودتون بگين : آخه اينم شد مطلب؟، مرتيكه حالمون رو بهم زدي!! ولي خدائيش جان مادرتون ببينيد تا به حال با اين وضعيتي كه مي خوام تشريح كنم روبرو شدين؟ و بعد از برطرف كردنش چه احساسي بهتون دست داده؟

.... تا حالا شده سر يه جلسه رسمي يا توي يه جمع با كلاس نشسته باشيد و امكان ترك اونجا هم وجود نداشته باشه بعدش احساس ناراحتي تو يكي از سوراخ دماغاتون بهتون دست بده، البته منظورم كيپ شدن سوراخها و يا حركت مايع روان در اثر جاذبه زمين بسمت لب بالائي نيست، اين حالت زماني اتفاق مي افته كه يك عن دماغ*خشك شده با سايز متوسط بدون اينكه به ديواره هاي سوراخ دماغتون بچسبه توي فضاي داخل سوراخ آزاد و رها باشه و با هر دم و بازدم و حركت هوا در مجراي بيني براي خودش اينور- اونور بره.....آزاد و رها.... آزاد و رها...

خارج كردن اينجورعن دماغها معمولاً به سادگي بقيه نيست، مثلاً آب دماغ روان رو مي تونيد به سادگي و بدون ايجاد هيچ سر و صدا و جلب توجهي توي جمع بگيريد... اما كساني كه تجربه مواجهه با اين نوع عن دماغ رو داشتن خوب مي دونن كه بخاطر خشك بودن و همچنين شكل غيرمتقارن اون،تنها راه خلاص شدن ازش يه فين قوي و سريعه كه مسلماً امكان انجامش در جايي به غير از يه دستشوئي خالي ممكن نيست... امروز نيم ساعتي با يكي از اون خشك هاي بزرگش توي يه جلسه نيمه رسمي درگير بودم و تو تمام مدتي كه تحملش مي كردم خودم رو با روياي خارج كردنش سرگرم مي كردم....بالاخره لحظه موعود فرا رسيد، خودم رو به اولين دستشوئي نزديك رسوندم و با مسدود كردن سوراخ دماغ مجاور چندتا كمپرس باد حوالش كردم، ولي ظاهراً اين يكي از اون خفن ها بود كه خيال بيرون اومدن نداشت، فشار باد كمپرسور رو زياد كردم و با يه حركت خشن سوتش كردم بيرون.... ديدن قيافهً كج و معوجش كه مثل اعلاميه روي ديوار چسبيده بود احساس خوشم رو مضاعف كرد**.

* من هم تا بحال مثل شما فكر مي كردم "عن "دماغ رو اينجوري مي نويسن "ان دماغ" حالا ريشش از كجاست خدا عالمه!!

** اگر تو اينكار حرفه اي نيستيد به نكات زير توجه كنيد:

1- به شدت مراقب زاويه پرش باشيد،2-  آثار جرم رو به دقت پاك كنيد 3- اين آزمايش رو توي خونه خودتون انجام نديد، چون ممكنه مثل من از طرف عمه اقدس جريمه و مجبور بشيد كل سرويس دستشوئي و كاشيها رو با لكه بر و اسكاچ بشوريد


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:42  توسط اَجّر  | 


دو هفته پيش به ياد ايام شَباب با ابواَجَّر دست به يكي كرديم و طي يه نقشه حساب شده عمه اقدس و اُمِّ اَجَّر رو پيچونديم* و چوب و چرخ ماهيگيري بدست راهي كانالهاي اطراف گرمسار شديم. ممكنه پيش خودتون بگين اينها عجب شاسكولهايي هستند كه سد لارو لتيان و كرج و رودخونه پشتش رو ول كردن و تو اين گرما راه افتادن رفتن گرمسار دنبال ماهي..... حكايتش درازه عزيز من و ربطي هم به قضيه اي كه مي خوام تعريف كنم نداره فقط بدونيد كه ابواَجَّر قبل از بازنشستگي چندين سال تو اين منطقه طيران مي كرده و بعداز ظهرها هم براي اينكه غم دوري از فرزند ارشد دلبندش اَجَّر رو تحمل كنه راه مي افتاده دنبال اين كانالها و هي ماهي بگير و كي نگير... خلاصه كه براي شما خنده داره ولي براي ما و بخصوص ابواَجَّر اينا همش خاطره است.... حكايت ماهيگيري تو اين كانالها و دست خالي يا پر برگشتن به خونه هم از اين قراره كه اگه شانس باهاتون ياري كنه و قبل از شما  يه نامردي مرگ ماهيي چيزي تو آب نريخته باشه و يا با بستن كانالها ماهيها رو با ابزارهاي پيشرفته نظير آبكش قلع و قم نكرده باشه احتمالاً صيد خوبي خواهيد داشت و الا كه ول معطليد و بايد تا غروب به شغل شريف كرم خفه كردن درآب ادامه بدين. خلاصه اينكه بنظر مي رسيد ايندفعه هم از همون دفعات كم ماهيه و بعد از يكي دو ساعت علافي (بقول پسرعمه عزيز "يابو آب دادن") فقط چند تا ماهي زپرتول با طول متوسط القائمه نسيب مون شده بود. ... تو همين حال و هوا بودم و داشتم خودم رو قانع (خر) مي كردم كه اگه خواب روز جمعه رو به خودم حروم كردم و از ماهي هم خبري نيست حداقل اومدم تو دامن طبيعت و دارم از آب و هواي خوب و محيط آرام و بدون سر و صِد... صد....صدا......كه ديدم بععععله هنوز افاضات مغزيم به پايان نرسيده بود كه يه تراختور با ترق و تروق و گرد و خاك فراوون از دور هويدا شد و راننده خوش تيپش هم با سيبيلهاي بنا گوش در رفته يه دستي براي من و ابوي بلند كرد و زرتي وارد نزديكترين تكه زمين نزديك ما شد و حالا شخم نزن كي شخم بزن، حالا گاز نده كي گاز بده ، حالا خاك تو حلق ما نكن كي بكن، حالا دهن ما رو .... كي ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:18  توسط اَجّر  | 

 

رفته بودم يه سر به دوست مشهدي مون بزنم تو وبلاگ تلخ نوشته ها ، قبلاً هم بهتون گفته بودم نثر قشنگي داره. ديدم درباره احاديث و رواياتي جعلي نوشته :

 

توی منطقه که بودم طلبه ای رو اورده بودن تا موعظه کنه ! روی منبر که رفت از قول امام صادق نقل کرد که هر کس به بازی شطرنج نگاه کند انگار زنا کرده است و در مورد کبوتر بازی هم گفت هر کسی از زیر به کبوتر در حال پرواز نگاه کنه انگار به عورتین مادرش نگاه کرده ! از همین طلبه پرسیدم در قران بجز شیطان از شیطانک ها هم اسم برده شده اینها چی هستند ؟ گفت : اینها بچه های شیطان هستند ! گفتم مگه شیطان زن داره ؟ گفتن نه … شیطان پاهایش رو به هم میماله و از لای پاش یه بچه شیطون در میاد !......

 

خيلي با حال بود ... ياد دوران سربازي افتادم ... دوره آموزشي رو تو پادگان مهندسي بروجرد مي گذرونديم و هر روز از صبح تا ظهر مي رفتيم سر كلاسهاي مختلف از جمله خنثي سازي مين و ... از ميون كلاسها يه  كلاس تعاليم ديني يا يه همچين چيزي هم بود كه خلاصه يه حاج آقاي جوون مي اومد و ما رو از افاضات خودش بهره مند مي نمود. يكي دو جلسه اول برامون خيلي سخت بود كه به اراجيف نه ببخشيد تعاليم حاج آقا گوش كنيم. اما يه كم كه گذشت ديديم نه حاجي خيلي مشنگ تر از اين حرفهاست، يعني اينكه يه چيزهاي جديد و متمايزي از جامعه روحانيت ميگه كه خيلي منطقي و جالب به نظر مياد، شايد باورتون نشه ولي يكي از مهمترين سرگرميهاي ما اين بود كه از نكات آقا نُت برداري كنيم (چون تعداد نكات خيلي زياد بود) و شب تو آسايشگاه براي هم تعريف كنيم و ....................................................................... بخنديم تا از حال بريم، در اينجا چند تا از شاه بيت هايي رو كه در مكتب حاج آقا كسب فيض كردم خدمتتون عرض مي كنم :

 

1- حكم موسيقي از نظر حاج آقا: نواختن و گوش دادن به تمام سازها حرام است ....(كمي مكث)... حتي ويالُم*

 

2- در مدح مشروبات الكلي : مشروبات الكلي كه همگي حرامند. من خودم وقتي بچه بودم شيطنت زياد مي كردم. يكبار تو روستامون به يه خَر عرق دادم خورد. بعد از چند دقيقه شروع كرد به لگد پرت كردن و چفتك زدن.....(كمي مكث).... با خودم گفتم، ببين مشروبي كه با خر اينكار رو ميكنه با آدم چيكار ميكنه؟؟ الله اكبر! الله اكبر!!

 

3- اطلاعات نظامي و دانش رياضي حاج آقا : من رفته بودم خليج فارس از ساحل ناوِ آمريكايي رو بمن نشون دادن، سه كيلومتر** طول ناو بود

 

4- اطلاعات نظامي حاج آقا:  آمريكا تو جنگ خليج فارس از هواپيماهاي پيشرفته B52  استفاده مي كرد. (سال ساخت هواپيماي B52، 1955 ميلاديه و تا به حال حداقل 6 مدل پيشرفته تر از اون اومده)

 

5- شاهكار حاج آقا جلوي بيشتر از 500 نفر آدم : يكروز در زمان پيامبر يكي از كفار يه سوسمار از تو بيابون پيدا كرد و اونو زير عباش قايم كرد و پيش پيامبر اومد و گفت : يا رسول الله اگر گفتي من چه چيزي زير عبام قايم كردم، من همين الان به دين اسلام ايمان مي آرم.

در همون لحظه معجزه اتفاق افتاد و سوسمار به اراده خداوند سرش رو از زير عباي مرد كافر بيرون آورد و گفت : اَشهد انَ لا اله الا الله و اشهد انَ محمداً رسول الله.

 

ولي خدائيش حاجي بهمون خوب نمره داد، از روز اول گفت من 30- 40 تا سئوال بهتون مي دم و 10 تا از اونها رو ازتون امتحام مي گيرم. بچه ها هم  با چونه سئوالها رو رسوندن به 20 تا، روز آخر كه حاجي سئوالها رو خوند به سئوال 10 كه رسيد همه گفتند حاج آقا بسه بسه ! حاجي گفت نه نميشه اين كه ميشه همون 10 تا سئوال امتحان، خلاصه سر سئوال يازدهم حاجي رو متوقف كردن. (ما اون 11 تا روهم نخونديم)

 

* تحقیقات نشون میده منظور همون ویلن بوده که در الفبای حوزوی نون قلب به میم شده

**  هر کیلومتر برابر با ۱۰۰ متر گره عمامه ای

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:28  توسط اَجّر  | 

يكی از مواهبی که خداوند به خانواده ما عطا کرده IQ بالا و قدرت نوآوریه که امسال که سال شکوفائیه خیلی به دردمون می خوره، در سفر به شمال در آپارتمانی سکونت داشتیم که یه مشکل خیلی خیلی کوچیک داشت و اونم اینکه درب توالت اون بخاطر اینکه استاد آهنگر در هنگام ساخت چهارچوب درب بطور همزمان در حال بازی بیلیارد هم بوده و یادش رفته بود برای زبونه درش سوراخ درست کنه، به هیچ وجه قفل نمی شد. این مسئله برای یه مسافرت کم جمعیت خیلی مشکل نیست ولی وقتی تعدادتون به 10 نفر در یک آپارتمان برسه و فضای توالت هم بصورتی باشه که حتی با نیم لا باز شدن درب تمام محیط زیبای اون از سنگ مستراح گرفته تا اداوات طهارت هویدا بشه، جدا از مصادیق تَبَرُج خودش یه مشکل امنیتیه... خلاصه اینکه اولش همه سعی کردن که مواظب ورود و خروج خودشون باشن ولی بعد از چند ساعت اقامت و شنیده شدن اصوات بلندی مثل: ای ی ی ی وای ی ی ی ی! اووووووی! خیلی خیلی خیلی ببخشید! و سرفه های خرکی که نشان از التماس فرد کون برهنه برای باز نکردن درب توالت داشت، مشخص شد که با معضلی جدّی روبرو هستیم...

در اینجا بود که اولین مورد شکوفائی و نوآوری سال 1387در کشور عزیزمان از همشیره بروز کرد و با نصب پلاکارد زیر همه رو نجات داد...



البته این اختراع نیاز به تغییرات و بهبود داره مثلاً اگر کسی یادش می رفت موقع داخل شدن به توالت پلاکارد رو بسمت "کسی هست" برگردونه ممکن بود دچار مشکل جدی بشه چون نفر بعدی با خیال راحت از اینکه کسی داخل نیست دریک حرکت سریع می پرید داخل... یا اینکه بعضی مواقع طرف یادش می رفت بعد از خروج پلاکارد رو به سمت "کسی نیست" برگردونه اون وقت می دیدی نفر بعدی تا مدتها پشت درب دستشوئی خالی در حال قُرقُر کردنه... جاتون خالی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:12  توسط اَجّر  | 

و بالاخره رسیدیم به آخر سفرنامه، همونجایی که همه با لب و لوچه آویزون و فکر اینکه می خوان از خروس خون فردا برن سر کار برمی گردن به شهر و دیارشون... در اینجا باید به کمی هم به حواشی سفر به استان سرسبز گیلان اشاره کنم:

۱- مسافرهایی که گزارشون به شهرهای شمالی می افته معمولاً خودشون رو با محصولات خاص این استانها مثل کلوچه فومنی و غیر فومنی، سیرترشی و بی ترشی، زیتون پرورده و یتیم و... خفه می کنن، اما این وسط بعضی از خوراکیها هم هستند که مخصوص مردم همون شهر و دیاره و مسافرها خیلی باهاشون آشنائی ندارن. یکی از این خوراکیها "اِسکَمو" است. طرز درست کردنش هم به این صورته که هرچی آلبالو و آلو و چیز ترش مُرشه گیر بیارین و با هم مخلوط کنید بعد بریزیدشون توی یک لیوان و یه چوب بکنید توش و بذارید یخ بزنه، اینم شد اسکمو... حالا اگه تو این فکرین که چرا این خوراکی تا به حال به شهرت نرسیده باید بگم فکر می کنم بخاطر قیافه اش باشه (شکل زیر) شما هم یه نگاهی بکنید شاید مثل من از خوردنش پشیمون بشین.


 

۲- اگر یه وقت از آقای اَهبر جملاتی نظیر "شمال خیلی خوش گذشت"، "كلی اینور اونور رفتیم"، "كلی جاهای دیدنی رو گشتیم" و یا حتی "هوا عالی بود" رو شنیدید اصلاً باور نكنید، عكس زیر نمونه ای از فعالیتهای ایشون در این سفره، حالا چطوری با این لِنگهای كوچولو رو كاناپه جا شده خودش جای بحث داره!!



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط اَجّر  | 

همون طور كه در بخش اول سفرنامه براتون گفتم در ايام نوروز چند روزي هم در اصفهان بوديم... از اونجايي كه در طول سفرهاي قبلي به اصفهان تقريبا بيشتر نقاط باستاني و تفريحي شهر رو ديده بوديم، به پيشنهاد بنده (=فشار عمه اقدس) و در راستاي زنده نگاه داشتن سنت بازديد از مناطق محروم تصميم گرفتيم تا از چند شهر اطراف اصفهان ديدن كنيم...

خلاصه اينكه يه روز صبح زود ساعت 10 راهي ديار قُمشه يا همون شهرضا كه در 80 كيلومتري اصفهانه شديم. فكر نمي كنم كسي از دوستان باشه كه دلايل معروفيت اين شهر رو ندونه ولي به هر حال براي دوستاني كه تا بحال گذروشون به اون نواحي نيافتاده بگم كه شهرضا  به دو دليل معروف شده، اول بخاطر محصولات سفالي كه بعنوان صنايع دستي اين شهر شناخته مي شه و دليل دوم كه در واقع مهمترين علت معروفيت اين شهره اينه كه در زمينه آداب و رفتار اجتماعي از ساليان سال قبل شهرضا و قزوين از طرف شهرداران وقت خودشون برادر يكديگر اعلام شدند..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:50  توسط اَجّر  | 

دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به ۵/۶۱ درصد برساند
یکصدو شصت وچهارمین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید در عین حال رئیس آژانس هسته ای نیزاعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم بزودی بر طرف شود
قیمت هر سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت و از یک میلیارد و دویست میلیون تومان به یک میلیارد و صد و چهل میلیون تومان رسید
به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایرا ن خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند

یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 تا 40 سال کاهش دهد
رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش و مشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را داراست
شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد
به علت برخی مشکلات ونواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد
برای اولین بار در تاریخ ایران یک اصلاح طلب رئیس صدا وسیما شد
با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید
برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت
علی دایی: هنوز قصدی ندارم که از دنیای فوتبال خدا حافظی کنم
کنفرانس "بررسی علل عدم محو اسرائیل از صفحه روزگار" با حضور اندیشمندان به زودی بر گزار می گردد
قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند
رئیس جمهور گفت: هشتاد سال است که از انقلاب اسلامی می گذرد وحالا وقت آنست که فکری به حال مشکل ازدواج و مسکن وشغل جوانان بکنیم
به علت مکانیزه شدن کلیه کارها وفعالیتها، ساعات کاری باز هم کاهش یافت واز 2 ساعت به یک ساعت وچهل دقیقه در روز رسید
سازمان فضانوردی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان، مسیر زمین - مریخ و بر عکس از امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد
آگهی استخدام شرکت دام وطیور: به چند نظافتچی فنی با مدرک کارشناسی ارشد نیازمندیم (کسانی که دارای مدرک دکترا هستند در اولویت می باشند)
خطیب نماز جمعه تهران گفت : متاسفانه بعد از هشتاد سال که از انقلاب می گذرد همچنان نمی توانیم با آمریکا رابطه دوستی برقرار کنیم به دو دلیل، اول اینکه اگر با آمریکا دوست شویم برای شرکت در انتخابات مردم به دهان چه کسی مشت گره کرده بزنند؟؟ دوم اینکه مردم در تظاهرات مرگ بر چه کسی بگویند؟؟ از همه اینها گذشته مشکل اساسی دیگری هم هست و آن حمایت آمریکا از کودتای 28 مرداد صد سال قبل یعنی 1332است. از سویی رئیس مجلس نیز گفته است اگر رابطه ما با آمریکا شکل گیرد اینبار مجبوریم به سفارت انگلیس یا آلمان یا کشوری دیگر حمله کنیم!! وی گفت مصیبت این نیست که ما دشمن داشته باشیم بلکه مصیبت روزی است که ما دشمن نداشته باشیم
امسال مراسم سالروز بیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد
60 درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد

نيروگاه اتمى بوشهر بزودى به بهره بردارى مى رسد
بعد از سالها امسال در شب ۲۲ بهمن يك صداى الله اكبر در تهران به ثبت رسيد.
رئيس جمهور محبوب (نوه احمدى نژاد) : اسرائيل بايد محو شود
روز بعد: حمله گسترده اسرائيل به مناطق فلسطينى نشين و كشته و زخمى شدن دهها نفر
اعلاميه فلسطينى ها بعد از اين ماجرا: بابا براى صدمين بار مى گوييم، اگر ما نخواهيم اسرائيل محو شود، چه كسى را بايد ببينيم؟؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط اَجّر  | 

اين هم يه خبر خوش هسته اي ديگه كه البته همه كم و بيش ازش با اطلاع هستن فقط رتبه مون رو نمي دونستيم كه يه مركز مطالعاتي در سوئيس زحمت كشيده و گفته كه ايراني ها دركسب ويزاي كشورهاي خارجي بعد از افغانستان در رتبه دوم جهان قرار دارند (البته از آخر)....متن خبر رو به همراه رتبه بندي انجام شده كه دوستان محبت كردن و mail كردن در زير ببينيد:

آسوشيتدپرس به نقل از يك مركز معتبر مطالعاتي در سويس گزارش داده است كه اتباع ايراني - پس از اتباع افغانستان - در زمينه بدست آوردن اجازه سفر به ديگر كشورهاي جهان بي اعتبارترين ملت جهان شناخته مي شوند. طبق اين گزارش مردم كشورهاي فنلاند - دانمارك و آمريكا با داشتن اجازه سفر بدون ويزا به 130 كشور جهان معتبرترين و اتباع ايران با داشتن اجازه سفر بدون نياز به ويزا به 14كشور دنيا بي اعتبارترين اتباع يك كشور در جهان محسوب مي شوند . در ميان 195 كشور مورد مطالعه ايرانيان رتبه 194 را بدست آورده اند و به اين ترتيب بعد از اتباع افغانستان در قعر جدول اعتبار جهاني جاي گرفته اند . جالب اينجاست كه طبق اين ليست اتباع كشورهاي قحطي زده اي مانند بوركينافاسو - اتيوپي - سومالي و جيبوتي در جهان به مراتب معتبرتر از مردم ايران هستند . اين خبر متعلق به آخرين نتايج تحقيقاتي موسسه هنلي اند پارتنرز در سال گذشته بوده و ظاهرا در ايران انعكاسي نداشته است
ليست معتبر بودن كشورها براي مسافرت خارج از كشور به ترتيب زير است...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط اَجّر  | 

جاتون خالي در ايام نوروز به پيروي از سنت حسنه رياست محترم جمهور چندتا سفر استاني با عمه اقدس و منسوبين اقدسي و اجّري داشتيم كه در يكي از اونها از حضور معنوي (زرشك!!) جناب استاد اَهبر هم بهره برديم. اگر فرصت بشه مي خوام تعدادي از مشاهدات و رويدادهاي اين سفرهاي استاني رو در قالب سفرنامه نوروزي براتون بنويسم....

در مسافرت به شهر نصف جهان تصميم گرفتيم تا قبل از تحويل سال و حمله مسافرين نوروزي از باغ گلهاي اين شهر ديدن كنيم.
 

هواي بهاري و گلهاي رنگارنگ اين مجموعه زيبا باعث شد تا بتونم به بيماري "ا.ا.ت" غلبه كنم و چندتا عكس از باغ و بر بگيرم. در اثناي اين بازديد به گلخونه بزرگي رسيديم كه با عنوان نمايشگاه كاكتوس محل نگهداري و پرورش انواع كاكتوسهاي هوازي، آبزي، خاكزي و ... در سايزها و ابعاد مختلف بود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط اَجّر  | 

 

اصولاً صنعت کپی از جمله صنایعی است که درچند دهه ی اخیر پیشرفت و گسترش قابل ملاحظه ای را در تمام عرصه های زندگی داشته، آمیختگی این صنعت با عرصه ی هنر بدلیل تعریف هنر و وجود خلق اثر در بطن معنای آن گاهاً موارد اشمئزازآور و صد البته جالبی را به دنبال دارد.
با توجه به اینکه کشور عزیزمان ایران و بخصوص ایرانیان این مرز و بوم در هرجای کهکشان راه شیری و غیر شیری از جمله طلایه داران این صنعت بشمار می آیند، عموماً ضایع ترین، تابلو ترین و بی شرمانه ترین موارد کپی برداری با استفاده از ابزارهای لازم، شامل یک بطری روغن زیتون (بعنوان مسهل) و یک عدد آفتابه پلاستیکی برای مطهر نمودن واژه "Copy Right" در ایران عزیز صورت می گیرد.
بدین منظور به یکی از خاطرات شیرینم(!) در ایام نوروز اشاره می کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط اَجّر  | 

 

بدون شرح!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 2:19  توسط اَجّر  | 


خدا خر را آفرید و به او گفت: تو به انسان در کارها کمک خواهی کرد و انسان به تو جا و غذا می دهد و  تیمارت می کند. به تو 50 سال عمر خواهم داد. تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************

خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، را به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی میکند…!!!
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:55  توسط اَجّر  | 

معمولاً دولا شدن در قزوين جزء حوادث غيرمترقبه است كه شهروندان قزوينی سعی می كنند هميشه در رويارویی با اون، آمادگی کامل داشته باشند. در بخش ادامه مطالب می تونيد بخشی از تمرينات اين عزيزان رو ببينين...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط اَجّر  | 

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون "بنز" و "ب ام و" جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو  به بقیه می فروشن!
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان...
دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا!
شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که...
ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 7:55  توسط اَجّر  | 

مژده مژده
مشكل سهميه بندی بنزين با ورود نماينده منتخب مردم آقای شورابی به مجلس شورای اسلامی به زودی حل خواهد شد...
پوستر تبليغاتی ايشون رو در زير مشاهده كنيد تا ديگه نگران بنزين در سفرهای نوروزیتون نباشيد.


 
اگر می خواهيد بيشتر با استاد و آثارشون آشنا بشيد به ادامه مطالب مراجعه كنيد...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:35  توسط اَجّر  | 

امروز می خوام براتون یه خاطره داغ و پرحرارت تعریف کنم... جونم براتون بگه که...

بنده به اقتضای شغل شریفی که دارم باید هر روز یکساعت قبل از بیدار شدن تمام خروسهای سحرخیز تهران از خواب بلند بشم. اونهائی که تا بحال به مصیبت صبح زود بیدار شدن گرفتار شدن می دونن که بعضی از اعضاء بدن تا چند دقیقه بعد از خفه کردن صدای روح نواز ساعت تمایلی به شروع کار ندارن، خوب من هم از این قاعده مستثنی نیستم و معمولاً مرحله خروج از تختخواب، حرکت تا دم در WC، فرآیند تخلیه و شستشو (طهارت) رو بدون کمک چشمها و مغز عزیز انجام می دم و تازه بعد از اینکه اولین مشت آب رو به صورتم میزنم و یه نگاهی به قیافه درب و داغون خودم درآئینه میندازم به هوشیاری کامل می رسم.

ماجرا در یکی از همین صبح های دل انگیز اتفاق افتد که از قضا شب قبلش به علت اصرار خاله اقدس مبنی بر تماشای یه فیلم سینمائی بی ملاحت فقط 3.5 ساعت خوابیده بودم و با استرس خواب موندن و نرسیدن به سرویس 10-11 بار هم تو این فاصله سه ساعت و اندی از خواب پریده بودم و خلاصه اینکه همینطور که داشتم به خودم و کارگردان و کار و زندگی بدوبیراه میگفتم طبق همون پروسه ای که در بالا براتون توضیح دادم سینه خیز بسمت موال حرکت کردم.... اینجا رو داشته باشین تا قبل از شرح ادامه داستان باید یه خورده در خصوص سیستم تأسیسات منحصر بفرد خونمون براتون توضیح بدم، با توجه به قرائنی که بعد از این ماجرا تبدیل به شواهد و مدارک شد لوله آبگرم ورودی به واحد ما که در طبقه اول آپارتمان هستیم بصورت اختصاصی و جدا از بقیه واحدها از داخل کوره شوفاژخونه، تأکید می کنم "دقیقاً از وسطِ وسطِ وسطِ کوره شوفاژ خونه" در کوتاه ترین مسیر ممکن وارد آپارتمان ما شده و مستقیماً و بدون هیچ اتلاف مسیری (حتی یک زانویی 90 درجه :( ) به اولین انشعاب موجود یعنی شیر توالت متصل شده، با وجود این تکنولوژی پیشرفته شما می تونید با باز کردن شیر آبگرم توالت در کسری از ثانیه آبجوش لازم برای چای لیپتون یک هیئت رو تأمین کنید.
خب برمی گردیم به ادامه داستان....  همونطور که براتون گفتم با پوزه کش اومده و سینه خیزان خودم رو بسمت WC کشوندم و با چشمان بسته بر سنگ توالت فرود اومدم، بعد از انجام عملیات شماره 1 بود که شیلنگ توالت رو برداشته و طبق معمول شیر آب رو باز کردم..... احتمالاً ادامه داستان رو حدس زدید، ابتدا یک احساس خنکی درحد چند میلی ثانیه که فکر می کنم مربوط به شوک تارهای عصبی یا همون گه گیجه گرفتن اونها بود و بعدش هم ...... (مراجعه کنید به ادامه مطالب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:8  توسط اَجّر  | 

 

دختر خانومای عزیز!

انشاالله ولنتاین سال دیگه یه كارت به همین خوشگلی از دوست پسراتون هدیه بگیرین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:15  توسط اَجّر  | 

 
مامان جون ببين شبيه كرگدن شدم!!!



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط اَجّر  | 

 

در اینجا می تونید نمونه ای از نقش حیوانات رو در حفظ  چرخه طبیعت مشاهده كنید:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:16  توسط اَجّر  | 

  This letter was written by an employee of the NIOC National, about fifty years ago.   

 
Dear Mr. Hamilton,
Hello sir, "I am your servant, very very much"
I am writing to you because "all the way to the handle of the knife has reached my bone"My hands grab your skirt" , Mr.Hamilton , "Please reach my scream", Mr. Hamiton, "from the hands of this man, Ahmady" .  I don't know  "what a wet wood I have sold him" that from the very first day he has been "pulling the belt to my lift" With all kinds of "cat dancing" he has tried to become the "eye and the light" of Mr.Wilson.
   

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:13  توسط اَجّر  | 

ظاهراْ این عکس متعلق به سایت آش رشته است (امانتداری)

توضیحی همراه عکس نبود ولی بنظرم باید مربوط مراسم استقبال از رئیس جمهور در استان سرسبز قزوین باشه و پیشکش قزوینی های مهمان نواز به مهمان عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 6:51  توسط اَجّر  | 

همانطور که در تصویر ذیل مشاهده می کنید، دکتر محمود عزیز مرحمت کرده و در بدو ورود به مراسم با گروه سرود نابینایان خوش و بش می کنند تا این عزیزان با چشم دلشون سلام آقای دکتر رو درک کرده و جواب بدن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:46  توسط اَجّر  | 

اگر فکر می کنید تنها برتری قایق های دو موتوره نسبت به قایق های یک موتوره سرعت بالاتر اونهاست، سخت در اشتباهید. در واقع قایق های دو موتوره یکسری امکانات بیشتری رو به مسافرین خودشون میدن که می تونید یک نمونه از اونها رو در ادامه مطالب ببینید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط اَجّر  | 

در حین فرآیند چرخش در فضای مجازی، به یکی دیگه از آخرین پیشرفت های انسان در زمینه دسترسی به تکنولوژی های جدید در راستای آسایش جامعه بشری برخوردم.
از قضا این دفعه دانشمندان ایرانی در عرصه ای غیر از فن آوری هسته ای موفق به ثبت اختراع جدیدی شدند که اگر این اختراع به تولید انبوه برسه می تونه کمک زیادی به بیمارانی که در کشورمون دچار بیماری لاعلاج "ا.ا.ت" هستند بکنه.
اگر کنجکاوید که در مورد این اختراع بیشترین بدونید به ادامه مطالب مراجعه کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:35  توسط اَجّر  | 

۱- ترکه اسم بچه اش رو میذاره حسین. هر دو دقیقه یکبار ازش میپرسه حسین جان تشنت نیست؟!

2- ترکه از باجه تلفن میاد بیرون یکی بهش میگه سالمه؟ ترکه میگه سالمه ولی آفتابه نداره.

3- یه روز ترکه میره خواستگاری، دختره سیبیل داشته، ترکه میگه چرا شما سیبیل دارین؟ دختره میزنه زیرگریه، ترکه میخواسته دلداریش بده میگه گریه نکن ... گریه نکن... مرد که گریه نمیکنه.

4- ترکه یک بسته هزار تومنی میشماره 275 تومن کم میاره.

5- ترکه زنگ میزنه 118: میگه ببخشید شماره تلفن غضنفر رو دارین؟ یارو میگه: نه. ترکه میگه: پس من میخونم یادداشت کنین!

6- ترکه میره یه مهمونی رسمی معذب میشه، بهش میگن راحت باش، میگوزه!

7- امام جمعه اردبیل توی خطبه های نماز گفت: این لطف خدا بود که آمریکا در بازیهای آسیایی حتی یک مدال هم نیاورد!

8- ترکه یه سگ فلج داشته، هر وقت دزد میومده سگه رو میذاشته توی فرغون دنبال دزد می دویده!

9- یه روز به ترکه میگن دیوید بکهام رو می شناسی؟ میگه آره بابا! سر کوچمون تعویض روغنی داره!

10- ترکه تو مشهد بچه اش گم میشه نذر می کنه و میگه  یا امام رضا دستم به دامنت، بچه ام پیدا بشه دیگه غلط کنم بیام مشهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:34  توسط اَجّر  | 

1- ترکه اسیر آدمخورا میشه، میندازنش تو دیگ باهاش آش درست کنند. ترکه میخندیده، بهش میگن چرا میخندی؟ میگه آخه شاشیدم تو آشتون!

2- ترکه دلش درد می کرد رفت دکتر، دکتر یه ظرف کوچیک بهش داد و گفت: فردا مدفوعت رو بریز این تو بیار. ترکه فرداش بایه سطل پر رفت پیش دکتر. دکتر گفت این چیه؟ گفت: آقای دکتر گفتم شاید تعارف می کنی!

3- قزوینیه برنج تبّرک می خره گونی رو باز می کنه می گه: پس حمیدش کو؟!

4- اردبیل زلزله میاد، ترکه زنگ میزنه مسئولیتش رو بر عهده میگیره!

5- یه روز ترکه میره خواستگاری، پدر عروس میگه: دخترم میخواد درس بخونه. ترکه میگه: مشکلی نداره من میرم یک ساعت دیگه مزاحم میشم!

6- به ترکه میگن بچه ات رکورد شکسته، میگه گُه خورده، منکه پولش رو نمیدم!

7- ترکه از یکی میپرسه: آقا قبله از کدوم وره؟ یارو نشونش میده، ترکه میگه: خیلی باید برم؟!

8- تو اردبیل روز میلاد حضرت علی (ع) به هرکس که اسمش میلاد بود هدیه دادند!

9- به ترکه میگن کامپیوتر بلدی؟ میگه: آره. میگن خوب روشنش کن. میگه: نه دیگه در این حد!

10- ترکه میره حج ازش میپرسن چطور بود؟ میگه خیلی سنگ خورد تو سرم ولی بالاخره بوسیدمش!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:33  توسط اَجّر  | 

 

تا به حال دیدین خر از دیدن و تناول باقالی چه حااااااااااااااالی میکنه؟

حالا شده حکایت عرب های برف ندیده.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط اَجّر  | 

 

فقط برو تو کف اونی که ردیف بالا سمت چپ نشسته ....

روحش متعالی شده....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 7:54  توسط اَجّر  | 

در اين‌ اتفاق‌ نادر در تالار شب‌ طلايي‌ شهر قدس‌ شهريار، در حضور 600 ميهمان‌، اميرحسين‌ 6 ساله‌ و هانيه‌ 4 ساله‌ با هم ‌نامزد شدند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:14  توسط اَجّر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط اَجّر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:11  توسط اَجّر  | 

آخرين تبليغ شركت Rayban براي عينكهاي آفتابيش رو ديدين؟
اگه دوست دارين ببينين بريد تو ادامه مطالب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:41  توسط اَجّر  |