این هم لینک عکس سوتی جدید روزنامه وزین جام جم:
من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!
من زمین خوردهی جعبهی سیاتم، توپولف!
کشتهی تیپ زدن و قدّ و بالاتم، توپولف!
مردهی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربون اون نوسانات صداتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
***
من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملوس
میپری پر میزنی روی هوا عین خروس!
بذار ایرباس واست عشوه بیاد -دراز لوس-
بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!
قربون چشات برم، محو نیگاتم، توپولف
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
***
ما رو میبری نقاط دیدنی وقت فرود
گاهی وقتا سر کوه و گاهی وقتا ته رود
میفرستن همه تا سه روز به روحمون درود
میخونه مجری سیما واسمون شعر و سرود
چرا ماتم میگیرن، مبهوت و ماتم توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
***
وقتی عشقت میکشه گاهی با کلّه میشینی
به جای باند فرود، توی محلّه میشینی
یا میری توی ده و رو سر گلّه میشینی
زودی مشهور میشی، رو جلد مجلّه میشینی
پیگیر عکسا و تیتر خبراتم توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
***
میخوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا
چونکه وقتی باهاتم هی میکنم یاد خدا
بدون نذر و نیاز با تو پریدن، ابدا!
میکنم بعد فرود تموم نذرامو ادا
واسه جنّت بلیتت گشته براتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
***
تو که هی رفیقای ایرونیتو یاد میکنی
کی میگه تو انبارای روسیه باد میکنی؟
ما رو پیک نیک میبری، سقوط آزاد میکنی
خدا شادت بکنه، روحمونو شاد میکنی
بری تا اون سر اون دنیا(!) باهاتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
پ.ن: پدید آورندهی کاریکاتور و شاعر، هیچکدام را نمیشناسم وگرنه حتماً ذکر منبع میفرمودم.
تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟
1- عملاً خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟
2- تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.
3- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند.
4- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.
5- در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند.
6- نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان.
7- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند.
8- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند.
9- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود.
10- شعارشان این است:
That’s it
یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!
11- الگوهای درِ پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟
12- هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان.
باز هم بگویم؟ خودتان هم فکر کنید… ولی بینی و بین الله این مشخصات شما را یاد شخصیت خاصی نمی اندازد؟!؟!؟
شرمنده! نمیدونم این کاریکاتور کارِ کیه، وگرنه حتماً ذکر منبع میکردم.
1. حدوداً 3 سال پیش بود، رفته بودم آزمون تعیین سطح مؤسسه زبان کیش.
نوبتم که شد برای مصاحبه رفتم تو...
مسوول مصاحبه که یه آدم متشخص و باکلاس بود شروع کرد باهام حال و احوال کردن و پرسیدن سوال که: اسمت چیه؟ کجا زندگی میکنی؟ شغلت چیه؟ و...
از اونجایی که میدونستم این سوالها رو میپرسه و جواباشو از قبل آماده کرده بودم مشکلی نداشتم و جواب سوالات رو دادم،
بعد از این سوالهای کلیشهای طرف یه راست رفت سر نقطه ضعف من که اعداد و ارقام باشه، در حالی که به پیرهنم اشاره میکرد پرسید:
How much did you pay for it?
منِ بیچاره که اصلاً بلد نبودم عدد و رقم بگم یه خورده نگاش کردم... دیدم خیلی ضایع است چیزی نگم، برای همین امونش ندادم و گفتم:
IT'S A GIFT!!
2. یکسال پیش - سطح S2؛ آموزشگاه زبان کیش:
استاد پرسید:
Do you like Indian food?
شاگرده جواب داد:
Yes, I doesn't!
3. این هم چندتا از جملاتی که توسط دوستم سروش سر چندتا از کلاسهای مختلف ارایه شد:
Don't be tired! خسته نباشید
Smoke stand up from log! دود از کُنده بلند میشه
این عکس رو یکی از دوستان به صورت ایمیل فرستاده بود:
(البته دوست که چه عرض کنم! همون عمّه اقدس خودمون بود)
کلی با این عکس حال کردم... عصر که داشتم میومدم خونه تو راه یه پراید رو دیدم که با یک جملهی زیبایی که پشتش نوشته بود یه سور به جوادیت این یکی زده بود.
متأسفانه از اونجایی که موبایل بنده مربوط به نسل گذشتهی گوشیهای تلفن همراهه و امکان عکسبرداری نداره نتونستم شاهد زنده براتون بیارم؛ ولی حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که اون جملهی حکیمانه رو براتون نقل کنم تا:
1. اینجا از رکود دربیاد.
2. اگر این رانندهه عکسشو تو اینترنت دید فکر نکنه که خودش آخرِ جملاتِ فلسفیه.
اما جملهی زیبای پشت شیشهی اون پراید این بود:
امپراطور ادب عباس
به نظر شما کدوم یکی از این جمله ها باحالتر و با مسمّاتره؟
سلام
امروز ازتون میخوام که یه خُرده فسفر بسوزونید و یه معمّا حل کنید؛ فقط قبلش ذکر چندتا نکته ضروریه:
۱. تکراری هست که هست، به جهنم که هست!!! اگه قبلاً جایی دیدینش گیر ندید و به جای اینکه این مطلب رو تو گوگل «سرچ» کنید و آمار یافتههاتونو بزنید تو سرِ بنده، برید دنبالِ یه کار مفید.
۲. این معمّا کاملاً جدیه و راه حل منطقی داره، تحت هیچ شرایطی هم شوخی و سرِکاری نیست.
۳. طبق روایات و احادیث، این معمّا توسط آقای انیشتین طرح شده و اون مرحوم اعتقاد داشته که ۹۸% از مردم نمیتونن این مسأله رو حل کنند؛ برای رو کمکنی انیشتین هم که شده لطفاً حلش کنید!
۱. در خیابانی ۵ خانه در ۵ رنگِ متفاوت وجود دارد.
۲. در هر یک از این خانهها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی میکند.
۳. این ۵ نفر هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوتی نگه میدارند.
سؤال اصلی: کدامیک از آنها در خانه «ماهی» نگه میدارد؟
راهنماییها:
الف. مرد انگلیسی در خانهی قرمز زندگی میکند.
ب. مرد سوئدی یک سگ دارد.
پ. مرد دانمارکی چای مینوشد.
ت. خانهی سبز رنگ در سمت چپ خانهی سفید قرار دارد.
ث. صاحبِ خانهی سبز، قهوه مینوشد.
ج. شخصی که سیگار Pall Mall میکشد، پرنده پرورش میدهد.
چ. صاحبِ خانهی زرد، سیگار Dunhill میکشد.
ح. مردی که در خانهی وسطی زندگی میکند، شیر مینوشد.
خ. مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند.
د. مردی که سیگار Blends میکشد همسایهی مردی است که گربه نگه میدارد.
ذ. مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند.
ر. مردی که سیگار Blue Masters میکشد، آبجو مینوشد.
ز. مرد آلمانی سیگار Prince میکشد.
ژ. مرد نروژی کنار خانهی آبی زندگی میکند.
س. مردی که سیگار Blends میکشد همسایهای دارد که آب مینوشد.
موفق باشید. ![]()
با تلاش مستمر مهندسان و کارشناسان مؤسسه جام جم، اولین آیینهی ۳ بُعدی به بهرهبرداری رسید.
عکس این آیینه که تماماً ایرانی است و هیچگونه مشابه خارجی ندارد را میتوانید در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقهای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.
يکی از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشهاش نوشته شده بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشهاش نوشته شده بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
اما داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟
همين طور ايستاد تا مادرزنش در آب غرق شد و مُرد!
فردا صبح يک ماشين «ب ام و» آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشهاش نوشته شده بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
سلام
1. از اینکه با کمی تأخیر سالگرد تولدمون رو تبریک میگم شرمنده؛ بذارید به حساب «ا.ا.ت»ی مزمن!
2. قصهی راه افتادن این وبلاگ رو اجّر براتون گفت، فقط یه چیزی رو یادش رفت بگه، اونم این که: من (اهبر) زمانی که بعد از خوندن کامنتهای این جوون (اجّر) علاقه و استعداد فراوونش در نوشتن رو کشف کردم، گفتم حیفه که هرز بره، برای همین با توجه به «ا.ا.ت»ی خفنی که ازش سراغ داشتم خودم یه وبلاگ افتتاح کردم و کلیدشو دادم دستش.
اون هم که تو رودربایستی مونده بود چسبید به وبلاگنویسی و الان برای خودش یه پا بلاگر شده!
حالا هم که این وبلاگ افتاده رو غلطک و بنده هم به اندازهی کافی دغدغهی رسیدگی به وبلاگ خودم رو دارم، کمکم سعی میکنم بار و بندیلم رو از اینجا جمع کنم و کلِ مسوولیت رو به عهدهی اجّرجان بذارم.
البته سعی میکنم هر چند وقت یه بار با په آپدیت در خدمتتون باشم تا خدای نکرده فراموش نشم و اسمم از بین نویسندههای وبلاگ حذف نشه.
3. بنده در همین جا و طی همین اعلامیه پس از خارج شدن غیر رسمی از بین نویسندگان اصلی وبلاگ، اعلام استقلال نموده، به استحضار میرسانم: از این به بعد نکتهسنجیهای عدیدهی بعضی از بازدیدکنندگان دیگه شامل حال بنده نمیشه و از این به بعد هر وقت دلم خواست هر مطلبی که میخوام رو اینجا آپ میکنم و به دوستان نکتهسنج (از جمله داوود و کلیهی بستگان سببی و نسبی ایشون) اخطار میکنم از search کردن مطالب ارسالی بنده در گوگل اکیداً خودداری فرمایند و گرنه هرچی دیدن از چشم خودشون دیدن!!!
4. من رفیق نیمهراه نیستم، «ا.ات»ی حاد دارم، همین!
سرتان سبز، لبتان قرمز!!!
دوست کوچک شما
اهبر
یکی از بهترین و کاربردی ترین روشهای حمایت از بچه (علی الخصوص هنگام عبور از قزوین)
در پی عدم استقبال دوستان از پُستِ «وطن یعنی...» پُست مذکور حذف گردید.
محض اطلاع به استحضار می رساند:
۱. برای اولین بار بود که این شعر را می خواندم؛ به همین دلیل برای من تکراری نبود. ![]()
۲. مسؤلیت این اشتباه را به تنهایی می پذیرم و قول می دهم دیگربار تکرار نشود. ![]()
زَت زیاد
اهبر
مقدمه:
راستش را بخواهید خیلی وقت بود فکر می کردم خلاف جوانمردی است که دائم بیایم اینجا و نوشته ها را بخونم و لبخندی بزنم یا قری نثار کنم که چرا مطالبش فلان است و بهمان نیست و خودم هیچ کمکی نکنم. شکی ندارم که من نمیتوانم با نوشتههای خوب اینجا رقابت کنم و چنین قصدی هم ندارم. فقط ادای دینی است به لحظات خوشی که این صفحه برایم فراهم کرده است.
عمهی داوود
چند روز پیش ها يکی از دوستان عکسهایش را از سفر به بلاد فرنگ نشانم می داد. در میان عکسها این یکی که در زیر میبینید نظرم را جلب کرد:
پرسیدم این عکس چه چیزی را نشان میدهد؟ گفت این نشانهی یکی از امتیازات مردان نسبت به زنان در دیار کفر است. پرسیدم چطور؟ گفت طرف راست صف دستشویی زنانه است با چهرههای درهمرفتهی منتظر. در طرف چپ نشانی از صف مردها نیست و جز دو نفر که منتظر بستگان خود در صف زنانه هستند فقط آقایی را میبینیم که شاداب و خندان از قسمت مردانه بیرون میآید. دلیل این تفاوت صفها را که پرسیدم گفت در دستشوییهای مردانه معمولاً آبریزگاه مردانه وجود دارد که مردان به صورت ایستاده کار خود را انجام می دهند و سریع بیرون میآیند. این آبریزگاه، که شرح و تفصیلاتش را در اینجا می توان دید، ما در میهن اسلامی نمیتوانیم داشته باشیم چون ظاهراً در شرع مطهر ایستاده ادرار کردن نهی شده است. جز در رسالههای عملیه، این نهی و استنادات آن را می توان در اینجا دید. آبریزگاه مذکور بیشتر مشکلات مربوط به ترشح را حل میکند. البته جماعت کفار اخیراً تمهیداتی هم برای بانوان اندیشیدهاند که شرحش را می توان در اینجا خواند.
یک چرخی در اینترنت زدم و دیدم نه! این موضوع خیلی هم ساده نیست و برای خودش داستانی مفصل دارد. 9 تا از این داستانهای مفصل را به صورت خلاصه با هم مرور میکنیم:
1. بنا به نوشتهی این آقا در ایران پیش از اسلام هم چنین نهیای وجود داشته است. من که کتاب دکتر تفضلی را دم دست ندارم فعلاً این نقل را میپذیرم تا خلافش ثابت شود هرچند که شماره ی صفحه منبعش را نداده است.
2. حاج آقا محسن رفیق دوست در اینجا ایستاده ادرار کردن را اولین منطقه الفراق اسلام و نفاق میداند و میفرمایند: "اولین کار مجاهدینی که می خواستند چپی بشوند «ایستاده ادرار کردن» بود." این نکته را در کتاب تألیف موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ایران، یعنی اینجا هم می توان دید که "از اصرارهایی که داشتند٬ یکی سرپا ادرار کردن بود که به صورت عامل مشخّصی برای کمونیست ها درآمده بود."
3. در اینجا می توان دید که ایستاده ادرار کردن تبعات مادی ناگواری برای هنرمندان میهن اسلامی به همراه دارد زیرا رئیس انجمن صنفی عکاسان خبری فرمودهاند: "دولت اسلامی نباید به هنرمندانی که ایستاده ادرار می کنند و در اروپا کشف حجاب می کنند کمک کند و در امور هنری آنان را طرف مشورت قرار دهد. این حق مسلم هنرمندان مسلمان و مذهبی است که از کمک های دولت و بودجه بیت المال استفاده کنند و نه دیگران که هیچ اعتقادی به نظام و انقلاب ندارند."
مثل اینکه مرز اسلام و کفر هم در همین حوالی است.
4. خوب اگر مرز کفر و نفاق با اسلام یک جورهایی با این عمل قبیحه مربوط باشد، طبیعی است که شورای نگهبان برای تأیید صلاحیت داوطلبان خدمت به اسلام و مسلمین به این مسئله حساس باشد. در اینجا می توان دید که یکی از نمایندگان سابق از اینکه دوستش نماینده سابق کرج به این دلیل رد صلاحیت شده بسیار گلهمند است.
5. برای کسانی که دغدغهی آبروی کشور در نزد مهمانان کنفرانسهای خارجی را دارند ، موضوع جزو تفاوتهای بنیادین فرهنگی است: "در فرهنگهای مختلف عادتهای متفاوتی برای استفاده از سرویسهای بهداشتی وجود دارد. به دو دلیل باید به این عاداتت احترام گذاشت: اول میهمان نوازی و دوم تمیز ماندن سرویسها. در ضمن باید توجه داشت که عوض کردن این عادتها کار دشواری است. عمده تفاوت با ما ایرانیها اینها هستند: 1. استفاده از توالت فرنگی ؛ 2. محلی برای ایستاده ادرار کردن"
نویسندگان این مطلب که در سراشیبی ایمان به کفر قرارگرفتهاند پیشنهاد میکنند که "با توجه به این موارد، بهتر است سرویسها را تجهیز کنیم. مثلا اگر امکان ایستاده ادرار کردن فراهم نشود، آنگاه در توالتهای عادی این کار را انجام خواهند داد که توالتها را سریعتر کثیف میکند."
6. طرفداران حقوق بشر و آزادیهای فردی معتقدند آنچه انسانها در توالت انجام میدهند حیطهی خصوصی است و به کسی (از جمله دولت یا حکومت) نیامده که در این مورد قاعده وضع کند. یکی از کامنتگذاران محترم در اینجا مینویسد: "وقتی دبستان بودم مسئولان مدرسه به بچه ها گفتن توی چاه توالتهای مدرسه دوربین فیلمبرداری کار گذاشتن تا ببینند کی ایستاده ادرار میکنه چون این کار خلاف شرع هستش. حالا فکرشو بکننین یه بچه هشت ساله که این حرف رو باور کرده با چه حالی میره دستشویی. توی این مملکت حریم خصوصی وجود نداره حتی توی توالت."
ضمناً معلوم میشود که به نوعی ارکان آموزش و پرورش هم به همین ماجرا مربوط است.
7. برادرانی که می خواهند برای همهی امور شرعی دلایلی از علم بیاورند به موضوع جور دیگری نگاه میکنند. مثلاً این برادرمان مینویسد: "اسلام در 1400 سال پیش گفته است که باید نشسته ادرار کرد در حالی که پزشکی روز تازه فهمیده که اگر ایستاده ادرار کنیم قطرات ادرار درمثانه مانده و انسان سنگ مثانه می گیرد."
8. اما شما که حتماً باور نمیکنید امت شهیدپرور به توصیههای شرع انور، از جمله همین نهی ایستاده ادرار کردن، وقعی بنهند. این وقع ننهادن، با توجه به اینکه ما مثل بلاد کفر آبریزگاه مردانه نداریم، تبعاتی دارد که نگاهی تیزبین آن را چنین توصیف میکند: "حکومت و مسئولان شهرداری ها ظاهرآ می خواهند ”امت” را مسلمان کنند، یک مرد مسلمان هم نباید ایستاده ادرار کند (بشاشد) پس محلی برای ادرار کردن ایستاده درست نکرده اند، اما از آنجا که ما ایرانیان فقط به ظاهرسازی دلخوش هستیم، وقتی وارد توالت می شویم و در را می بندیم دیگر ظاهرسازی را کنار می گذاریم، مردان در توالت عمومی با حالت ایستاده ادرار می کنند و مقداری از شاش آنها هم به اطراف سنگ توالت پخش می شود. کاری هم به این ندارند که دیگری که بعد از آنها وارد می شود باید چلپ چلپ در شاش آنها راه برود. بوی توالت های عمومی در ایران براستی که حال آدم را به هم می زند."
9. برای جوانان فرنگ رفته موضوع گاهی قدری هیجان انگیز می شود. راستش را بخواهید خواندن این نکته که "مثلا اگه [یک پسربچه] بچه که بوده دعواش می کردن که سرپا می شاشیده فکر می کنه سرپا شاشیدن کار بدیه ولی وقتی می آد اینجا می بینه استادشم سرپا می شاشه فکر می کنه که کوله (باحاله) که سر پا بشاشه."
خیلی برای من کول بود.

بر سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا خلق
روی زن بینقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
میرفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفتهای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی ازین خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده میجهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف میدریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات میمکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه میتپیدند
درهای بهشت بسته میشد
مردم همه میجهنمیدند
میگشت قیامت آشکارا
یکباره به صور میدمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر میرمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند
***
شعر از مرحوم ایرج میرزا
پ.ن: این شعر هیچ رابطهای -چه مشروع، چه نامشروع- با طرح امنیت اخلاقی ندارد.
این صباست. بچهی خواهرمه، دو سال و نیمهشه.
اینم رضاست؛ برادر صبا. تقریباً 6 سالشه.
صبا بیشتر مواقع «ح - هـ» رو «خ» تلفظ میکنه؛ مثلاً:
به من میگه: «دایی خَمید»
به ریحانه میگه: «ریخانه»
به هیچی میگه: «خیچچی» و ...
رضا هم یه مشکل مشابه داره، اون به «ش» میگه «س»
مثلاً میگه: ما میخوایم بریم «سُمال» یا «دیسَب» رفتیم پارک و ...
دیروز رضا و صبا اومدن تو اتاقم،
صبا تا منو دید گفت: دایی خَمید! تو تلویزیون ما یه «خَش پا» (هشت پا) بود!
یه دفه دیدم رضا زد زیر خنده؛
پرسیدم: چرا میخندی دایی؟؟؟
گفت: دایی حمید! این صبای ما اصلاً بلد نیست درست حرف بزنه؛ به «هس پا» میگه «خَس پا»...!!!!
امروز داشتم سندهای تنخواه واحد خدمات رو رسیدگی می کردم که فاکتور زیر توجهم رو جلب کرد.
منم امونش ندادم و اسکنش کردم تا «بعضی ها» هی نگن چرا همش از وبلاگ ها و ایمیل های ارسالی Copy - Paste می کنید. ![]()
من نمی دونم چرا این شماعی زاده (حسن خَر صدا) با این بلایی که سرش آوردن همش دنبال گیتارش بود؟
این عکس رو ببینید.
زمستان گاز نداشتيم
بهار برق نداريم
تابستان آب نخواهيم داشت
و پاييز هم تلفن
بنزين هم که هيچوقت نداريم
«با تشکر از همه دست اندرکاران»
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعهای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود...
بقیهی داستان در ادامهی مطلب
ادامه مطلب
گویند کوروش کبیر از فرط عصبانیت از فیلم 300، داریوش را فرمان همی داد تا زنده شود و با لشکری عظیم بر هالیوود بتازد.
در بین راه محمودنامی دید؛ به غایت زشت رو، سبک مغز، یاوه گو و پُرگو...
پرسید: این دیوانه کیست؟
گفتند: حاکم کنونی پارس است.
فی الحال نعرهای بزد و از هوش برفت.
چون به هوش آمد سخنی نیک همی گفت بدین مضمون:
"ای پارسیان! آبروی گذشته پیشکشتان؛ آبروی کنونی خود را نجات دهید!"
خبرنگار خبرگزاری "انتخاب" در شیراز، از برگزاری جلسه مصطفی پورمحمدی وزیر کشور -که در شیراز به سر می برد- با اعضای ارشد کانون رهپویان وصال و خانواده شهدا و جانبازان این حادثه تروریستی شیراز خبر داد.
بنابراین گزارش یک منبع مطلع که در این جلسه حضور داشت گفت: مصطفی پورمحمدی در این جلسه ضمن تسلیت به خانواده ی شهدا و جانبازان و اعضای کانون رهپویان وصال شیراز از دستگیری تروریست های حادثه شیراز خبر داد.
وی اضافه كرد: به بركت حضور مقام معظم رهبری و صفای مردم شیراز و فارس در استقبال بی نظیر از رهبر معظم انقلاب، خداوند نیز لطف كرد و علت حادثه روشن و عوامل آن نیز بازداشت شدند.
پ.ن: اگه دوست داشتید می تونید به این مطلب به عنوان یه جوک نگاه کرده و از صمیم قلب بخندید.
اگر هم دوست نداشتید می تونید صفای خونِتون رو زیاد کنید و در مواقع ضروری به استقبال نمایندگان خدا برید تا خدا هم در حل مشکلات کمکتون کنه.
Young Man: Sir, may I know the time, please?
Old Man: Certainly not.
Young Man: Sir, but why? What are you going to lose,if
You tell me the time?
Old Man: Yes, I may lose something if I tell you the time.
Young Man: But Sir, can you tell me how?
Old Man : See, if I tell you the time you will definitely thank me and may be tomorrow again you will ask me the time.
Young Man: Quite possible.
Old Man: May be we meet two three times more and you will ask my name and address.
Young Man: Quite possible.
Old Man: One day you may come to my house saying you were just passing by and came into wish me. Then as a courtsey, I will offer you a cup of tea. After my courteous approach you will try to come again.This time you will appreciate tea and ask who has made it.?
Young Man: Possible.
Old Man: Then I will tell you that my daughter has and I will then have to introduce my young and pretty daughter to you & you will admire my daughter.
Young Man: Smiles.
Old Man: Now onwards you will try to meet my daughter again and again. You will offer her to go out for a movie together and a date with you.
Young Man: Smiles.
Old Man: My daughter may start liking you and start waiting for you. After meeting regularly you will fall in love with her and propose her for marriage.
Young Man: Smiles.
Old Man: One day both of you will come to me and tell me about your love and ask for my permission.
Young Man: Oh Yes! And smiles.
Old Man: (Angrily) Young man, I will never marry my daughter to a person like you who does not even own a watch....understand??
left angrily.
ترجمه فارسی در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
یه روز انیشتن، نیوتن، پاسکال، وبر و مندلیف داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن.
انیشتن چشم می ذاره و همه سریع قایم میشن.
نیوتن تا میاد به خودش بجنبه می بینه که جایی برای قایم شدن نیست، برای همین میره پشت سر انیشتن یه مربع به ضلع یک متر می کشه و توی اون مربع می ایسته.
وقتی شمارش انیشتن تموم میشه بر می گرده و نیوتن رو می بینه و میگه: نیوتن! سوک سوک!
نیوتن میگه: من نیوتن نیستم، پاسکالم!
انیشتن میگه: برو بابا! چرا دری وری میگی؟
نیوتن میگه: می خوای ثابت کنم و حالتو بگیرم؟
اضلاع این مربعی که من توش وایستادم 1 متره، پس مساحتش میشه 1 مترمربع و من هم که روی این مربع ایستادم؛ بنابراین نیوتن بر مترمربع میشه پاسکال!
اتوبان تهران - قم راهبندون میشه...
یکی میگه: چی شده؟
میگن: احمدی نژاد رو گروگان گرفتن، میخوان آتیشش بزنن!
میگه: کمک چی؟ کمک رسیده؟
میگن: آره؛ تا حالا 60 لیتر بنزین جمع شده!
![]()
حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد.
این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تست های بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تست های لازم، دو مرد و یک زن از میان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند.
در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها باید برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مأمور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت:
"ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت: "حتماً شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
مأمور CIA نگاهی کرد و گفت: " مسلماً شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."
بنابراین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:
"ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است، این اسلحه را بگیر و او بکش."
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
"من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم."
کارمند CIA پاسخ داد: "نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
"ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و... را شنیدند.
این سر و صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد؛ آنها خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند.
او در حالیکه عرق را از پیشانی اش پاک می کرد گفت:
"شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است. مجبور شدم مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد!!!"
نتیجه گیری بدبینانه: زن ها موجودات خطرناک و بی رحمی هستند.
نتیجه گیری خوشبینانه: زن ها همیشه کاری را که به آنها محوّل می شود، درست و کامل انجام می دهند.
تنها 1 دقیقه فرصت دارید تا به سؤال های زیر جواب بدهید.
پاسخ سؤالات را در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طرز ترک دادن شوهر سیگاری (100 درصد عملی)؛ از زبان خانومی که شوهرشو ترک داده:
من بعد از خوندن صحبت های معاون سلامت تصمیم به وادار کردن شوهرم به ترک سیگار کردم و بسرعت برگه ای برداشتم و مطالب زیر رو در اون نوشتم و به در یخچال چسبوندم.
از امروز تصمیم گرفتم تو رو به ترک سیگار وادار کنم و به همین خاطر قوانین زیر از همین الان در خانه لازم الاجرا می باشد:
قانون شماره 1: هر روزی که لباسهات بوی سیگار بده به یکی از مجازاتهای زیر (البته به انتخاب خودت) محکوم می شوی:
1- شستن ظرفهای ناهار و شام
2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3- دعوت مامانم اینا و داداشم اینا برای صرف ناهار(که به احتمال 99 درصد برای صرف شام هم می مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافیه و نمی تونی اون رو انتخاب کنی، چون تو این کار رو نه به عنوان مجازات بلکه به این خاطر که وظیفه ات است هر روز انجام می دی!!
قانون شماره 2: اگه توی جیبت کبریت یا سیگار پیدا کنم، یکی از چهار عمل زیر رو باز هم به انتخاب خودت عملی می کنم:
1- قهر می کنم می رم خونه مامانم اینا و بعد ده روز و پس از یه عالمه منت کشی برمی گردم خونه.
2- یک گردنبند، دستبند، النگو و یا یک مورد مشابه اینا به انتخاب خودم باید برام بخری!!
3- خودت بگو با ملاقه بزنم یا کفگیر؟!
4- با همون کبریت و به کمک مقداری مواد آتش زا تنبیهت می کنم.
تبصره: خودت می دونی من از این سوسول بازیها خوشم نمی آد پس گزینه اول منتفیه، دیگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و کفگیرام کج و کنجول شدن و دیگه حیفم می آد وسایل آشپزخونه رو خراب کنم، گزینه آخری هم وجدانی خیلی خشونت داره و به علت این که بچه مون هفت سالشه و دیدن این صحنه ها برای بچه های زیر 12 سال مناسب نیست این گزینه رو هم نمی تونی انتخاب کنی، پس فقط می مونه گزینه دوم ...!!
قانون شماره 3: در صورتی که یقین حاصل کنم سیگار رو ترک کردی، می تونی یکی از موارد زیر رو به عنوان جایزه انتخاب کنی:
1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام کار در خانه معاف باشی.
2- به عنوان تلافی این چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم یک بار با ملاقه بزنی تو سرم!
تبصره: گزینه اول الکیه و نمی تونی انتخابش کنی، چون می ترسم بد عادت بشی و تنبل و تن پرور بار بیآی!!
اگه هم جرأت داری گزینه دوم رو انتخاب کن!!
"با تشکر، همسر مهربان و دلسوزت"
بازم همون خانومه: شوهرم بعد یک هفته به این نتیجه رسید به نفعشه سیگار رو ترک کنه! (چون با سر بانداژ شده باید از خونه بیرون می رفت و جیبش شده بود پر چک برگشتی)
در یکی از شهرهای آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سال ها بچهدار نمیشد.
او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چه منظرهای روبرو شد؟
فکرکنید!
شما هم یک ایرانی هستید...
بله! درست حدس زدید!
صبح اول وقت چهل تا ایرانی، همه سوار بر ماشین های آخرین مدل، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکند؟؟؟
از آنجایی که جوک های قومیتی باعث آزردگی خاطر برخی از دوستان (اعم از رشتی و ترک و کرد و لُر و...) می گردد و در راستای حفظ «انسجام ملّی» و «اتحاد اسلامی» که امر بسیار خطیری می باشد؛ این وبلاگ قصد دارد از این به بعد جوک ها را به صورت ملیتی نقل کند تا به دوستان عزیز برنخورد.
فقط اگر یک مراجعه کننده ی خارجی اومد و شکایت کرد جوابشو شما بدید!
***
دختر استرالیایی به مادرش: مادر جون! این پوست «کانگوروی دریایی» رو بابا واست خریده؟
مادر: اَوووووووو! چه حرفا می زنی دختر! من اگه به امید بابات بودم الان تو رو هم نداشتم!
***
پ.ن: خوب به من چه که «کانگوروی دریایی» فقط تو سواحل شمالی استرالیا زندگی می کنه؟؟![]()
وقتی من یک کاری را دیر تمام میکنم، من کند هستم.
وقتی رئیسم کار را طول دهد، او دقیق و کامل است.
وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتی کاری را بدون اینکه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رئیسم این کار را کند، او ابتکار عمل به خرج داده است.
وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همکاری میکند.
وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم.
وقتی رئیسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است.
وقتی من در محل کارم نباشم، من در حال گشتزدن هستم.
وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.
وقتی من مرخصی بخواهم، باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید میرفت چون خیلی کار کرده است.
وقتی من کار خوبی انجام میدهم، رئیسم هرگز آن را به خاطر نمیآورد.
وقتی من کار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز آن را فراموش نمیکند.
مراجعه کنندگان عزیز!
به نظر میرسه دوستان عزیزمون اجّر و اقدس از پست قبلی بنده خیلی خوششون نیومده و در یک حرکت انتقام جویانه بنده رو آچمز فرمودن!
در کمال خفّت و خواری حرفم رو در مورد «ا.ا.ت» و «پ.ا.ت» پس گرفته و از شما برای دیدن ادامه ی مطالب دعوت می کنم!
در مورد این مطلب که چرا در خارج مشکل سوخت مانند کشور ما وجود ندارد بنده نظریه ای دارم که به همراه چند عکس در ادامه ی مطلب آنها را به عرضتان می رسانم:
به نظر من یکی از دلایل اصلی کمبود سوخت در این مملکت، ممنوعیت استفاده از مشروبات الکلیه!
قبول ندارید؟
تشریف ببرید ادامه ی مطلب!
ادامه مطلب
مراجعه کنندگان عزیز!
با سلام؛
به علت شیوع «ا.ا.ت» در بین نویسندگان این وبلاگ، و به خاطر نزدیک شدن شب عید که بعضاً باعث «پ.ا.ت» می گردد؛ فعلاً از آپ نمودن اینجا معذوریم. لطفاً اصرار نفرمایید!
![]()
The Final Exam
At Duke University , there were four sophomores taking Chemistry and all of them had an 'A' so far.
These four friends were so confident, that the weekend before finals they decided to visit some friends and have a big party.
They had a great time, but after all the hearty partying, they slept all day Sunday and didn't make it back to Duke until early Monday morning.
Rather than taking the final then, they decided that after the final they would explain to their professor why they missed it.
They said that they visited friends but on the way back they had a flat tire. As a result, they missed the final.
The professor agreed they could make up the final the next day. The guys were excited and relieved. They studied that night for the exam.
The Professor placed them in separate rooms and gave them a test booklet. They quickly answered the first problem, worth 5 points. Cool, they all thought!
Each one in a separate room, thinking this was going to be easy, they turned the page.
On the second page was written For 95 points:
Which tire???
یه رشته ی دنباله دار
پخشیده شد مثل نوار
آدمای مسأله دار
جیغ میزدن هوارهوار
سر کلاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
تا که خبر شنیده شد
روی هوا قاپیده شد
تو روزنامه چاپیده شد
هر طرفی پاشیده شد
درز و شکاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
شنید یه کله گنده ای
خبر رو از پرنده ای
به حالت زننده ای
گفت به خبر برنده ای
که انحراف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه آدم راستی چپی
گفتش به یه بچه رپی
بیا با من بزن گپی
که روزمون شده هپی!
حال کفاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یکی رو دید که تا میرفت
هرجا همش هوا می رفت
رو خط قرمز راه می رفت
می گفت و با ادا می رفت
که اعتراف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه تاجری توی دُبی
که اهل باده بود و می
شنید، پرید هوا که هی!
به شوفرش گفت که اوکی!
هاورکراف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه شاعر غزلسرا
قسم می خوردش به خدا
نمیاد این حرفا به ما
وزنی نداره این صدا
پس این زحاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه فرش فروش مایه دار
اینو شنید تا پای دار
گفت که هوار هوار هوار
چونه و قیچی رو بیار
پس قالیباف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه مفت خور چاق و خسیس
دستمال به دست و کاسه لیس
انگشت گذاشت و گفت که هیس!
این که یه چیز تازه نیست
ناف خلاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
پیچید خبر توی لپی
یکی اومد بیاد قُپی
حورد از سن ایچش قلپی
از سجلش گرفت کپی
گفت کاکا لاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه ملوان تو کشتی گفت
به یه آقای مشتی گفت
با چَه چَه های دشتی گفت
با لحن خوب رشتی گفت
«عین» و «شین» و «قاف» کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه فوتبالیست توی چمن
شنید و داد زدش به من
نمی خوام این توپو حسن
پاست می دم تو گل بزن
ببین سه جاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
اصغر آقا که یالقوزه
می شکنه تخم خربوزه
هی می خوره آب از کوزه
گفتش به اون لحافدوزه
تشک و لحاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه رهگذر که شاکیه
اصلیتش کلاکیه
کوچه شونم تو خاکیه
گفتش بلد ما کیه؟
جاده صاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
یه گنده لات آس و پاس
که بود تو لاله زار پلاس
گفت این فقط خوراک ماس!
کلاه شاپوی من کجاس؟
قمه و غلاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
گفتش یکی تو کامارو
ول کن بابا این حرفا رو
بیار پایین اون صدا رو
همه میبینن ماها رو
کلید آف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟
حرفای ما کلیشه نیست
بلیط پشت گیشه نیست
البته تا همیشه نیست
توشم ولی نیمچه نیست
سر کلاف کدوم وره؟؟
شعر از: محسن خطائی
فایل صوتی این شعر را از اینجا دانلود کنید.








