تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز

 

 

«بدون شرح»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:41  توسط اَهبر  | 

 

در پی عدم استقبال دوستان از پُستِ «وطن یعنی...» پُست مذکور حذف گردید.

محض اطلاع به استحضار می رساند:

۱. برای اولین بار بود که این شعر را می خواندم؛ به همین دلیل برای من تکراری نبود.

۲. مسؤلیت این اشتباه را به تنهایی می پذیرم و قول می دهم دیگربار تکرار نشود.

 

                                                                                               زَت زیاد

                                                                                                 اهبر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:13  توسط اَهبر  | 

اگه ديدي كمتر از يك ماه مونده به اعزام تيمهاي ورزشي به المپيك، يدفعه تيم پزشكي آقاي رضا زاده كشف مي كنه كه ايشون به تعداد زيادي بيماريهاي شناخته و ناشناخته مبتلا است كه صلاح نيست ايشون به المپيك بره و خودش با قيافه اي مغموم با كت و شلوار آراسته و يه شال سبز رنگ به گردن مياد و مثل يه خرس افسرده خودش و روي مبل استوديوي پخش زنده ول مي كنه و اعلام ميشه ايشون در مسابقات شركت نمي كنه حرص نخور...

اگه ديدي زمانيكه كاروان ورزشيمون رسيد به پكن و مشخص شد كميته المپيك ايران فراموش كرده براي مربي كره اي تيم تيراندازي با كمان خانم ها ID Card صادر كنه و هيچ كس هم پيگير كارش نبود تا خانوم مربي هم قهر كنه و بدون خبر بذاره بره كشورش كره و تيم رو با متد دانشگاه پيام نور هدايت بكنه حرص نخور...

اگه ديدي تلويزيونمون مراسم افتتاحيه بازيها رو به گند ترين وجه ممكن نشون ميده و زمانيكه به بخش رژه رفتن ورزشكارها ميرسه واسه نشون ندادن دخترخانومهاي چيني متبرج و از اون مهمتر ورزشكارهاي زن بي حجاب ساير كشورهاي اسلامي كلاً برنامه رو قطع مي كنه اصلاً حرص نخور...

اگه ديدي فدراسيون شنا چهار سال آزگار ك...ن خودش رو پاره مي كنه تا بعد از سي سال و اندي يه سهميه توي يكي از رشته هاي شصت هزارگانه شنا كسب بكنه بعد شناگرمون بخاطر اينكه تو شونصد خط اونورتر يه شناگر اسرائيلي ننه مرده داره شناي وزغي ميكنه از ترس محروميت كل كاروان ورزشي ايران از بازيها بخاطر قاطي كردن مسائل سياسي با رسالت المپيك، بادفتخ مي گيره (نمي دونم باد فتخ همينجوري نوشته  مي شه يا نه ولي الان عصبانيم حوصله چك كردن ندارم) و از همون يه دونه مسابقه انصرف ميده بعدش آقاي Michael Phelps از كشور كفر و فساد و زورگويي و .... به تنهايي به اندازه كشوري كه رتبه اش ازنظر كسب مدال تو جهان هشتم شده مدال طلا مياره به هيچ وجه حرص نخور...

اگه ديدي كشتي گيرهاي آزاد و فرنگيمون كه جزء معدود اميدهاي كسب عنوان هستند، يكي پس از ديگري روي تشك ميرن و پشت سرهم افتخار كسب مي كنند و آبروي قهرمان سابق آسيا و نايب قهرمان جهان رو با مدالهاي قهوه اي رنگشون ميبرن و كشتي گيرمون در حاليكه تو چشم مربيش زل زده دقيقاً همون كاري رو انجام ميده كه مربي تو همون لحظه داره خودش رو پاره پاره ميكنه و از بيرون تشك ميگه اينكار رو نكن و اينكه وقتي صبح روزي كه كشتي گيرهاي سه تا وزن مختلف بازي دارن يه خبرنگار از مدير تيم كشتي آزاد مي پرسه: كشتي گيرهامون امروز با چه حريفهايي روبرو مي شن؟ مديري كه بايد اسم خاله و عمه و شماره پوشك بچه كشتي گيرهاي مطرح جهان رو تو هر وزن از حفظ باشه با اعتماد بنفس ميگه : خبر ندارم، بايد جدول قرعه كشي بازيها رو نگاه كنم، به هيچ وجه خودت رو ناراحت نكن و حرص نخور....

ميدوني چرا نبايد حرص بخوري؟

.

.

.

.

.

.

چون توقعت زياده، چون ورزشمون هم بايد مثل بقيه چيزامون باشه، چون همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد، برو جدول Ranking كسب مدال ها رو نگاه كن، چند تا كشور اول عيناً همون چند تا كشوري هستند كه از نظر اقتصادي، صنعتي و.... تو جهان سرآمد بقيه ان، پس اين مائيم كه توقعمون زياده، اگه اينطوري واقع بينانه نگاه كني ميبيني از صدقه سر جناب هادي خان ساعي توي Ranking خيلي هم بالاتر از اونجايي كه حقمونه وايساديم، تازه بايد مديون آقا هادي هم باشيم كه با كلي كار كه سرش ريخته و تو اين شلم شوربايي آغاز كار حفر زيرگذر ميدون توحيد و آسفالت ريزي بزگراه آزدگان و ريزش سقف خط مترو و... رفته تمرين كرده واسمون مدال گرفته...

بگذريم فقط من تو كف يه چيزم كه چرا دوستان تا بحال تو بوق و كرنا نكردن شايدم از دستشون در رفته اونم اينكه كه ايران در پايان بازيها با كسب رتبه پنجاه و يكم بالاتر از رژيم اشغالگر قدس كه در رتبه هشتاد و سومه قرار گرفت، شايد هم ورزشكاران جنايتكار اين رژيم بخاطر عدم رويارويي با قهرمانان ما دچار مشكلات روحي رواني شدن.... شايد!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط اَجّر  | 


يكي بود يكي نبود، يه بع بعي بود كه خيلي دلش مي خواست آدم باشه و ادا اطوارهاي آدمها رو در بياره،بع بعي قصه ما اينقدر در روياي آدم شدن غرق شده بود كه از زندگي خودش هم وا مونده بود وحتي ديگه  نمي تونست وظايف بع بع يايي خودش رو هم خوب انجام بده... اين مسئله براي چوپانها هم مشكلي شده بود، چون بع بعي قصه ما هر از چند گاهي حال و هواي آدميت به سرش مي زد و هر كاري كه دلش مي خواست مي كرد، واسه همين هم چوپانها دور هم جمع شدن تا يه تصميم اساسي در مورد جناب بع بعي بگيرن... نظر اكثريت اين بود كه طبق روال گذشته عمل بشه، يعني اول اون بع بعي رو كه پاش رو از گليمش بيشتر دراز كرده، به بهانه مريضي ازبقيه جدا كنن، بعدش تو يه گوشه خلوتي بدون آب و علف نگهش دارن تا يه مدت گشنگي و تشنگي بكشه و عقل بع بع يايش برگرده سرجاش، در بعضي موارد هم كه بع بعي سرگشته خيلي  كله اش بوي قرمه سبزي گرفته بود و تشنگي و گرسنگي حالش رو جا نمي آورد، از سگهاي گله استفاده مي شد، اين سگها كه تجربه زيادي در تأديب بع بعي هاي هوايي شده داشتند خوب مي دونستن كه چطوري اونها رو ارشاد كنن. سرنوشت بع بعي هايي كه سر و كارشون به سگهاي گله مي افتاد از دو حالت خارج نبود دسته اول اونايي بودن كه به گله برمي گشتن اين دسته از بع بعي ها چنان دنبلاني ازشون كشيده شده بود كه صداي بع بع شون تا آخر عمر شنيده نمي شد دسته دوم هم اونايي بودن كه هيچ وقت به گله برنمي گشتن و  كم كم از خاطر اهالي گله مي رفتن، انگار نه انگار...

بگذريم بريم سراغ بع بعي خودمون... همونطور كه گفتم نظر اكثر چوپانها به استفاده از روش قديمي سر به راه كردن بع بعي بود. اما يكي از چوپانها نظر ديگه اي داشت...اون چوپان به بقيه گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:55  توسط اَجّر  |