تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز

 

 

بر سردر کاروانسرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند


ارباب عمائم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند


گفتند که واشریعتا خلق

روی زن بی‌نقاب دیدند


آسیمه سر از درون مسجد

تا سردر آن سرا دویدند


ایمان و امان به سرعت برق

می‌رفت که مؤمنین رسیدند


این آب آورد آن یکی خاک

یک پیچه ز گِل بر او بریدند


ناموس به باد رفته‌ای را

با یک دو سه مشت گِل خریدند


چون شرع نبی ازین خطر جَست

رفتند و به خانه آرمیدند


غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می‌جهیدند


بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می‌دریدند


لب‌های قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می‌مکیدند


بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می‌تپیدند


درهای بهشت بسته می‌شد

مردم همه می‌جهنمیدند


می‌گشت قیامت آشکارا

یکباره به صور می‌دمیدند


طیر از وکرات و وحش از حجر

انجم ز سپهر می‌رمیدند


این است که پیش خالق و خلق

طلاب علوم روسفیدند


با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند

***

شعر از مرحوم ایرج میرزا

پ.ن: این شعر هیچ رابطه‌ای -چه مشروع، چه نامشروع- با طرح امنیت اخلاقی ندارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:9  توسط اَهبر  | 

 

این صباست. بچه‌ی خواهرمه، دو سال و نیمه‌شه.

 

اینم رضاست؛ برادر صبا. تقریباً 6 سالشه.

صبا بیشتر مواقع «ح - هـ» رو «خ» تلفظ می‌کنه؛ مثلاً:

به من می‌گه: «دایی خَمید»

به ریحانه می‌گه: «ریخانه»

به هیچی می‌گه: «خیچچی» و ...

رضا هم یه مشکل مشابه داره، اون به «ش» می‌گه «س»

مثلاً می‌گه: ما می‌خوایم بریم «سُمال» یا «دیسَب» رفتیم پارک و ...

دیروز رضا و صبا اومدن تو اتاقم،

صبا تا منو دید گفت: دایی خَمید! تو تلویزیون ما یه «خَش پا» (هشت پا) بود!

یه دفه دیدم رضا زد زیر خنده؛

پرسیدم: چرا می‌خندی دایی؟؟؟

گفت: دایی حمید! این صبای ما اصلاً بلد نیست درست حرف بزنه؛ به «هس پا» می‌گه «خَس پا»...!!!!

                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:7  توسط اَهبر  | 

خلاصه بعد از اين همه غيبت صغري و كبري، با ديدن استقامت اجّر كه چقدر هم قلم خوبي داره و اهبر كه همش مطلب دزدي ميآره تو وبلاگ، تصميم گرفتم يه خاطره قديمي از روزهاي اول كاريم تو نارگيل كالا!!! بنويسم...

 

شخصيتهاي اين داستان سه نفرند:‌اوليش خودمم كه دارم براتون تعريف مي كنم،‌دوميش حميده همكارمه كه با هم تو يه اتاق بوديم و سوميش مسگرزاده است،‌مديري كه رفت بلاد خارجه تا درس بخونه ولي همه حواسش تهران و تو نارگيل كالا بود و همش!!! (الكي،‌ ماهي يه بار رو هم به زور زنگ ميزد) به ما زنگ مي زد...

 

خلاصه اينكه داستان از اين قرار بود كه:

درست وقتی حمیده مشغول حرف زدن با آقای مسگرزاده شد، وقت را مناسب دیدم که قرص جوشانم رو بخورم. لیوانمو تا خرخره پر آب کردم و اومدم یک دونه از قرص­هاشو بردارم که بطریش از دستم افتاد زمین. در بطری را که باز کردم قرص روییش خُرد شده­ بود. پس با احتیاط سر بطری را به طرف لیوانم کج کردم تا تکه­های قرص بیفتند توی آبم. که یکهو دو سه تا قرص پشت سر هم افتاد تو آب. حمیده داشت بلند بلند با آقای مسگرزاده حرف می­زد که صداش بهش برسه . گاز قرص­ها توی لیوان فوران کرده بود و از سرش بیرون می­ریخت. از جام پریدم و یک برگ دستمال کاغذی کَندم و گذاشتم روی آبی که داشت تمام میزو می­گرفت. فایده نداشت. انگار لیوان سر ریز نداشت. قرص ها کف می­کردند و آب و کف همه میزم و گرفته بود کیبردم درست کنار لیوان بود. کف ها با سرعت به طرف کیبردم حمله کرده بودند و هر لحظه بهش نزدیک می­شدند. حمیده از جاش بلند شد و همانطور که با آقای مسگرزاده حرف می­زد ازاتاق بیرون رفت و شروع کرد به قدم زدن توی راهروی کنار اتاقمون. هنوز بلند حرف می­زد که صداشو بشنوه. آب و کف هم همینطور بیرون می­ریخت. دیگه چاره­ایی نداشتم، رو میزم تا کمر دولا شدم و از سر ریز لیوان خوردم. مجبور شدم به این کارم ادامه بدم تا تموم شه. تو همون حال خدا را شکر می­کردم که حمیده بیرون رفته که درست همون لحظه برگشت تو اتاق. بازم چاره­­ای نداشتم باید به هورت کشیدنم ادامه می­دادم. دهنم رو لیوان بود ولی چشم دنبال آب و کفهایی بود که روی میز و زیر کیبردم جمع شده بودند. آخرین هورت را هم کشیدم و بالاخره خلاص شدم. چند تا برگ دستمال کاغذی هم برداشتم و مابقی آب و کف­ها را جمع کردم. میزم نوچ شده بود. دستهام هم همینطور. حمیده هنوز داشت حرف میزد. رفتم یک دستمال خیس آوردم و تمام میزمو دستمال کشیدم بخصوص زیر کیبردمو. بعدش دستمو شستم و برگشتم تو اتاق و پشت میزم نشستم. تقریباً یک جورایی خودمو انداختم رو صندلیم و راحت شدم. بعد لیوانمو دوباره پر آب کردم. چقدر یک لیوان آب و قرص جوشان وسط روز میچسبید. حالا دیگه صحبت حمیده هم تموم شده­ بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:31  توسط اقدس  | 

 

امروز داشتم سندهای تنخواه واحد خدمات رو رسیدگی می کردم که فاکتور زیر توجهم رو جلب کرد.
منم امونش ندادم و اسکنش کردم تا «بعضی ها» هی نگن چرا همش از وبلاگ ها و ایمیل های ارسالی  Copy - Paste می کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:52  توسط اَهبر  | 

سردار رادان : پوشش خانمهای منشی شاغل در شرکتها باید مطابق با معیارهای اعلام شده از طرف ما باشد و آگهی های استخدام نیز نباید دارای جملاتی مانند "ظاهری آراسته" یا "خوش برخورد" باشد .


)
برنامه تلویزیونی مثلث شیشه ای(خواهرم حجابت؛ برادرم شرکتت را حفظ کن

در همین راستا ما بدلیل اینکه یک شرکت خصوصی دو نبش داریم و اتفاقاً خیلی هم به منشی احتیاج داریم اقدام به درج آگهی استخدام زیر در روزنامه های کثیر الانتشار نمودیم باشد که بقیه شرکت داران هم از ما یاد بگیرند الهی آمین!

به یک حاجیه خانم ترجیحاً بازنشسته وزارت اطلاعات کاملاً بیسواد دارای ۱۸ فرزند شهید ، سه شوهر مفقود الاثر ،17 برادر جانباز و ۱۲ خواهر آزاده کاملاً وارد به باز و بسته کردن مسلسل با یک جلد شناسنامه ممهور به مهر کلیه انتخاباتهای برگزار شده و سابقه کافی در کتک زدن دخترهای ژیگول دور میادین و زیر ایستگاههای مترو که بشدت بوی گند تخم مرغ آپ پز با پیاز گندیده بدهد و در محل کار مرتباً یا آروغ بزند یا دهنش بوی سیر بدهد و دماغش هم یکجوری باشد که یا مثل بقیه جاهایش معلوم نباشد و یا اگر معلوم بود عین منقار باشد جوریکه اگر کسی او را در جای تاریک ببیند از ترس حتماً پاپیون بنماید و نیز اینقدر زائیده باشد که برای نشستن مجبور باشد دوتا صندلی زیرش بگذارد و تابحال سزارین هم ننموده باشد یا اگر نموده باشد سینه هایش با مشک حضرت عباس زیاد فرقی نکند جوری که بجای سوتین از چتر نجات استفاده بنماید و عقلش هم اینقدر برسد که وقتی یکی وارد شرکت میشود اول بزند توی گوشش بعدخشتکش را سرش عمامه کند و اگر خدای نکرده ارباب رجوع خانم بود اول او را ببرد پزشکی قانونی ببیند آره یا نه و اگر آره شوهر دارد یا نه و اگر دارد چندتا الآن دارد چندتا قبلاً داشته و چندتا میخواهد بعداً داشته باشد و اصلاً آیا شوهر و یا شوهران او اجازه داشته اند که آره و اینا یا خیر و اگر نداشته اند برایشان درجا پرونده تشکیل بدهد تا اراذل و اوباش معلوم بشود و همچنین کاملاً مسلط به بند آوردن تب ۴۲ درجه بوسیله مفاتیح الجنان برای کار در طبقه شصت و چهارم زیر زمین شرکتمان جوری که نامحرم او را هرگز نبیند خیلی نیازمندیم !
واجدین شرایط میتوانند از آلان تا هر وقت که دلشان خواست در کلیه ساعات شبانه روز تشریف بیاورند تا ضمن اشتغال باعث حفظ شرکت ما که چهل سال سابقه دارد ولی دیروز بخاطر فوکول منشی مان داشت بسته میشد ، بشوند و از ثواب معنوی زیادی برخوردار بگردند !بدیهی است حقوق نامبردگان هر ماه به صندوق صدقات واریز میگردد که راحتتر قابل وصول باشد !ضمناً به جهت اطلاع عرض مینمايیم که شرکت ما تو کار پشم است !همینجوری الکی آمین ! ..... داوود ریشو مدیر عامل شرکت پشم درآوری جانبازان مفقود الائمه گوگول آباد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:18  توسط اَجّر  | 

چند هفته پيش با عمه اقدس تصميم گرفتيم تا يه برنامه اي بذاريم و از موزه ها و جاهاي ديدني تهرون ديدن كنيم. پيش خودمون گفتيم ما كه مثلاً  ادعامون ميشه عشق اماكن ديدني هستيم، همين تهران كلي جا داره كه اصلاً سراغش نرفتيم مثلاً همين موزه ها كه يا فقط اسمشون رو شنيديم و يا با اردوهاي يه روزه دوران دبستان و به بهانه بازديد از كاخهاي ظلم دوران ستم شاهي بردنمون اونجا...

بعدش تصميم گرفتيم اين نظريه بسيار جالب رو با دوستان و اطرفيان عزيز درميون بذاريم تا روز جمعه يه تور درست و حسابي راه بندازيم، بر خلاف تصور، استقبال بسيار گرمي از اين پيشنهاد شد و تقريباً همه دوستان به غير از جناب اَهبَر، نه تنها كه باهامون نيومدن بلكه كلي هم به ريشمون خنديدن... شب جمعه با داش اَهبَر قرار مدار رو براي صبح جمعه گذاشتيم غافل از اينكه ايشون هم تو رودربايستي ما و بيماري كهنه و مزمن خودش يعني همون ا.ا.ت قرار گرفته و صبح جمعه بعد از يكساعت علافي فهميديم كه استاد ما رو بدجور پيچونده ....

واسه اينكه كم نياريم تور دو نفره اجر و اقدس رو تشكيل داديم و مجموعه كاخهاي سعدآباد رو روي نقشه نشونه گرفتيم و يا علي....

يه وقت فكر نكنين كه مي خوام گولتون بزنما... ولي اگه تا بحال اونطرفها نرفتين ارزشش رو داره كه يه روز جمعه تون رو براش بذارين، اگه پشيمون شدين تو همين پُست پذيراي فحش هاي شما عزيزان هستيم....

براي اونهائي كه گذارشون به اين مجموعه نيافتاده بايد بگم كه مجموعه سعدآباد يه محوطه خيلي بزرگ و سرسبزه كه اگه اشتباه نكنم 14 تا كاخ و عمارت توشه كه 9 تا شون تبديل به موزه شده، دم درب ورودي مجموعه كه رسيدين يه تابلو هست كه اسامي موزه ها و قيمت بليط هاي هر كدوم روش نوشته شده، آدمهايي كه جلوي من بودن هر كدوم به فراخور علاقه اشون  بليط يكي – دوتا از موزه ها رو مي گرفتن... من هم كه جو زده شده بودم و هيچ تصوري نسبت به بزرگي و كوچيكي موزه ها و فواصل بين اونها نداشتم وقتي جلوي باجه رسيديم با افتخار و صداي بلند كه پشت سري هام هم بشنون گفتم : " از بليط تمام موزه ها 2 تا بدين" .... يارو كه مسئول فروش بليط بود و بخاطر شلوغي وقت سربلند كردن هم نداشت يه لحظه دست نگه داشت و كله رو بلند كرد و يه نگاهي به ما انداخت كه همون لحظه فهميدم چه اشتباهي كردم، ولي اصلاً جاي عقب نشيني نبود دوباره با اعتماد بنفس تكرار كردم : " از هر بليط دو تا" ... آقاي بليط فروش كه معلوم بود هر چند وقت يكبار با اين نوع بازديد كننده هاي ناشي (شاسكول) سرو كار داره كه يا رياضي شون خوب نيست و يا تا بحال موزه نرفتن با غُرغُر گفت :"بليطها رو به هيچ وجه پس نمي گيريم ها ... آخرسر نياين اينجا خواهش تمنا كنين....". با اين حرف طرف بيشتر توي دلم خالي شد، ياد نون سوخاري خريدنم افتادم، ولي با اين قاطعيتي كه اول كار از خودم بروز داده بودم اظهار پشيموني تو اون لحظه مضحك ترين كار ممكن بود.

بليط ها رو گرفتيم و با عمه اقدس راه افتاديم از موزه نظامي شروع كرديم، بعدش هم موزه برادران اميدوار كه دو تا برادر ايراني بودن كه قبل از انقلاب رفتن و كل دنيا رو تو 10 سال گشتن، وسايل نقليه ، اسباب و كلي از عكساهاشون اونجاست كه خيلي جالبه، بعد چندتا از كاخهاي شاه ظالم رو ديديم ، يه عمارتي هم  بود كه تمام كارهاي استاد فرشچيان رو اونجا نگهداري مي كردن و از شانس ما خود استاد هم اونجا بود، به موزه هنرهاي زيبا كه رسيديم تقريبا پاهامون داشت كنده مي شد و ساعت شده بود 5 بعد از ظهر به هر ضرب و زوري كه بود اونجا رو هم بازديد كرديم، مجموعه آثار نقاشان داخلي و خارجي بود، دو تا نقاشي هم از سهراب سپهري بود، جالب اينكه من اصلاً نمي دونستم سهراب نقاشي هم مي كرده....وقتي ديدن نقاشيها تموم شد هنوز دو تا بليط موزه صنايع دستي سالم و تا نخورده تو دستمون بود. اونقدر خسته شده بوديم كه توافق براي نرفتن به موزه صنايع دستي بدون اينكه به زبون بياد انجام شد... البته يه روز ديگه برگشتيم و بليطهاي باقي مونده رو زنده كرديم تا بازديدمون از اين مجموعه تكميل بشه.

 

حاشيه هاي بازديد:

توي موزه نظامي يه كتابچه اي بود كه ظاهراً مشخصات فني سربازهايي رو كه توي يه قُشون بودند رو داخل اون مي نوشتن




مشخصه هايي رو كه براي شناسائي هر فرد انتخاب كرده بودن جالب بود: رنگ پوست، نوع ابرو، داشتن ريش و سيبيل و اينكه بجاي اندازه گيري قد، آدمها رو به سه دسته بلند، كوتاه و متوسط تقسيم كرده بودن، توي اين مشخصه ها يه آيتم هم به اسم "قطر" بود كه هر چي فكر كردم نفهميدم قطر كجاي سربازها رو اندازه مي گرفتن... نكته جالب ديگه سن سربازها بود كه 15- 16 سالن بيشتر نبود...





توي اين موزه كلي تفنگهاي عجيب غريب هم بود كه لوله بعضي هاشون اينقدر بلند بود كه بنظرم بايد دو سه نفر لوله رو بسمت دشمن مي گرفتن تا يكي شليك كنه، بعضي هاشون هم يه دهنه مثل شيپور داشتن كه آدم رو به ياد تفنگهاي توي كارتونها مي انداخت، من كه با ديدن يكيشون ياد تفنگ "گنجو" تو سريال دزد عروسكها افتادم، اگه باور نمي كنين خودتون مقايسه كنين...





خلاصه كه اگر مي خواين يه روز تعطيل آروم و با حال رو بگذرونين يه سري به اين مجموعه بزنين فقط يادتون باشه تو خريد بليط زياده روي نكنين

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:1  توسط اَجّر  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:41  توسط اَهبر  | 

 

من نمی دونم چرا این شماعی زاده (حسن خَر صدا) با این بلایی که سرش آوردن همش دنبال گیتارش بود؟

این عکس رو ببینید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:46  توسط اَهبر  | 

با عرض شرمندگي.... روم به ديوار.... ولي به هر حال اين يه وبلاگ كاملاً بي كلاسه و ما نبايد رسالت خودمون رو در بي كلاسي فراموش كنيم پس بخونيد و غُر نزنيد:

اگر تا بحال در باره گو... و چُ... مطلب علمی نخوانده ايد, اين مقاله را حتما بخونيد

منبع گ...

- هواي بلعيده شده هنگام خوردن و نوشيدن
- گاز جذب شده از خون توسط ديواره روده

- گاز حاصل ازواکنشهاي شيميايي روده و
- گاز توليدي در اثر فعاليتهاي باکتريهاي روده

ساختار گ... 

ساختار دقيق گ... در افراد مختلف و در اوقات مختلف بر مبناي غذاي فرد متفاوت است... قسمت اعظم هواي بلعيده شده اکسيژن است که قبل از رسيدن به روده جذب بدن مي شود و فقط نيتروژن باقي مي ماند. بقيه هم شامل دي اکسيد کربن، هيدروژن و متان است... هر چه باد بيشتر در روده نگه داشته شود، ميزان نيتروژن آن بيشتر مي شود چون بقيه امکان جذب دوباره به بدن را دارند. در ضمن افراد عصبي و عجول اکسيژن بيشتري در روده دارند و گو..وتر هستن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:16  توسط اَجّر  | 


اومدم يه پستي درباره بازديد از كاخ هاي سعدآباد بنويسم وسطش يه پرانتز به اندازه اين پست كه الان مي خونين باز شد كه ترجيح دادم بطور جداگنه و بعنوان يه خاطره دردناك بيارمش.....

 

 ياد روزي افتادم كه رفته بودم تره بار از غرفه نون و... يه مقدار نون سوخاري بخرم، جوون بودم و سرم تو حساب كتاب قيمت و وزن و .... نبود، توي صف 2 تا دختر هم پشت سرم وايستاده بودن كه هي ريز ريز مي خنديدن، نوبتم كه رسيد يه تخمين eggi زدم و گفتم: " لطفاً 3 كيلو نون سوخاري"،  ديدم يهو لبخند بر لبان خسته فروشنده هويدا شد، كيسه نايلكسي كه براي من آماده كرده بود رو كنار گذاشت و يه كيسه نايلون اندازه كيسه زباله هاي شهري بيرون كشيد و شروع به پُركردن نون سوخاري كرد، حالا نريز كي بريز..... كيسه رو كه گذاشت رو پيشخون ديگه خودش از توي دكه معلوم نبود، مي خواستم بگم آقا غلط كردم، بخدا نميدونستم 3 كيلو نون سوخاري اينقدر زياد ميشه، آخه اينهمه نون رو چيكارش كنم؟ كه ديدم دخترا زُل زدن بهم و اگه دهن واز كنم مثل همين اسبي كه لوگوي وبلاگمونه به تمام هيكلم مي خندن بدتر از همه وقتي بود كه پرسيدم: " ببخشيد چقدر ميشه؟"

 

كه تازه به معني لبخند آقاي نون فورش پي بردم، الان درست يادم نيست چقدر دادم ولي هنوزسرخي گوشهام رو كه حكايت از سوختگي درجه 1 جاي ديگم بود كاملاً يادمه، فقط خدا رو شكر مي كردم كه به اندازه كافي پول تو جيبم بود كه جلوي خواهرهاي محترمه ضايع نشم....

 

بعدها كه رفتم دبيرستان و دبير فيزيكمون درباره جرم حجمي برامون صحبت كرد فهميدم كه چرا 3 كيلو نون سوخاري به اندازه يه وانت جا مي گيره، ولي هيچ وقت غرغرهاي ابواجّر رو كه تا يك ماه (مقارن با اتمام نون سوخاريها) ادامه داشت فراموش نمي كنم.

 

خلاصه كه عزيزان اميدوارم توي همچين موقعيتي گير نكرده باشين، اگه گير كردين تو بخش نظرات بنويسين كه همه حال كنن، اگر هم براتون پيش نيومده از من به شما نصيحت: كم رويي رو بذارين كنار، ضايع شدن تو اون لحظه به يه ماه احساس پشيموني مي ارزه، حالا خود دانيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:22  توسط اَجّر  | 

 

زمستان گاز نداشتيم

بهار برق نداريم

تابستان آب نخواهيم داشت

و پاييز هم تلفن

بنزين هم که هيچوقت نداريم

 

«با تشکر از همه دست اندرکاران»

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:40  توسط اَهبر  |