تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز


خدا خر را آفرید و به او گفت: تو به انسان در کارها کمک خواهی کرد و انسان به تو جا و غذا می دهد و  تیمارت می کند. به تو 50 سال عمر خواهم داد. تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************

خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، را به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی میکند…!!!
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:55  توسط اَجّر  | 

طرز ترک دادن شوهر سیگاری (100 درصد عملی)؛ از زبان خانومی که شوهرشو ترک داده:

من بعد از خوندن صحبت های معاون سلامت تصمیم به وادار کردن شوهرم به ترک سیگار کردم و بسرعت برگه ای برداشتم و مطالب زیر رو در اون نوشتم و به در یخچال چسبوندم.
 
از امروز تصمیم گرفتم تو رو به ترک سیگار وادار کنم و به همین خاطر قوانین زیر از همین الان در خانه لازم الاجرا می باشد:

قانون شماره 1: هر روزی که لباسهات بوی سیگار بده به یکی از مجازاتهای زیر (البته به انتخاب خودت) محکوم می شوی:
1- شستن ظرفهای ناهار و شام
2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3- دعوت مامانم اینا و داداشم اینا برای صرف ناهار(که به احتمال 99 درصد برای صرف شام هم می مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافیه و نمی تونی اون رو انتخاب کنی، چون تو این کار رو نه به عنوان مجازات بلکه به این خاطر که وظیفه ات است هر روز انجام می دی!!

قانون شماره 2: اگه توی جیبت کبریت یا سیگار پیدا کنم، یکی از چهار عمل زیر رو باز هم به انتخاب خودت عملی می کنم:
1- قهر می کنم می رم خونه مامانم اینا و بعد ده روز و پس از یه عالمه منت کشی برمی گردم خونه.
2- یک گردنبند، دستبند، النگو و یا یک مورد مشابه اینا به انتخاب خودم باید برام بخری!!
3- خودت بگو با ملاقه بزنم یا کفگیر؟!
4- با همون کبریت و به کمک مقداری مواد آتش زا تنبیهت می کنم.
تبصره: خودت می دونی من از این سوسول بازیها خوشم نمی آد پس گزینه اول منتفیه، دیگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و کفگیرام کج و کنجول شدن و دیگه حیفم می آد وسایل آشپزخونه رو خراب کنم، گزینه آخری هم وجدانی خیلی خشونت داره و به علت این که بچه مون هفت سالشه و دیدن این صحنه ها برای بچه های زیر 12 سال مناسب نیست این گزینه رو هم نمی تونی انتخاب کنی، پس فقط می مونه گزینه دوم ...!!

قانون شماره 3: در صورتی که یقین حاصل کنم سیگار رو ترک کردی، می تونی یکی از موارد زیر رو به عنوان جایزه انتخاب کنی:
1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام کار در خانه معاف باشی.
2- به عنوان تلافی این چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم یک بار با ملاقه بزنی تو سرم!
تبصره: گزینه اول الکیه و نمی تونی انتخابش کنی، چون می ترسم بد عادت بشی و تنبل و تن پرور بار بیآی!!
اگه هم جرأت داری گزینه دوم رو انتخاب کن!!

"با تشکر، همسر مهربان و دلسوزت"

بازم همون خانومه: شوهرم بعد یک هفته به این نتیجه رسید به نفعشه سیگار رو ترک کنه! (چون با سر بانداژ شده باید از خونه بیرون می رفت و جیبش شده بود پر چک برگشتی)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:35  توسط اَهبر  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:22  توسط اقدس  | 

در یکی از شهرهای آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سال ها بچه‌دار نمی‌شد.
او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

فکرکنید!

شما هم یک ایرانی هستید...

بله! درست حدس زدید!

صبح اول وقت چهل تا ایرانی، همه سوار بر ماشین های آخرین مدل، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کند؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:14  توسط اَهبر  | 

 

خلاقیت یا شهرت؟

به نظرشما این بچهه خیلی خلاق بوده یا مایکل جکسون خیلی مشهور....؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:0  توسط اقدس  | 

 

صد دفعه بهتون گفتم مراقب شأنتون باشید....!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط اقدس  | 

از آنجایی که جوک های قومیتی باعث آزردگی خاطر برخی از دوستان (اعم از رشتی و ترک و کرد و لُر و...) می گردد و در راستای حفظ «انسجام ملّی» و «اتحاد اسلامی» که امر بسیار خطیری می باشد؛ این وبلاگ قصد دارد از این به بعد جوک ها را به صورت ملیتی نقل کند تا به دوستان عزیز برنخورد.
فقط اگر یک مراجعه کننده ی خارجی اومد و شکایت کرد جوابشو شما بدید!

***

دختر استرالیایی به مادرش: مادر جون! این پوست «کانگوروی دریایی» رو بابا واست خریده؟

مادر: اَوووووووو! چه حرفا می زنی دختر! من اگه به امید بابات بودم الان تو رو هم نداشتم!

***

پ.ن: خوب به من چه که «کانگوروی دریایی» فقط تو سواحل شمالی استرالیا زندگی می کنه؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط اَهبر  | 

معمولاً دولا شدن در قزوين جزء حوادث غيرمترقبه است كه شهروندان قزوينی سعی می كنند هميشه در رويارویی با اون، آمادگی کامل داشته باشند. در بخش ادامه مطالب می تونيد بخشی از تمرينات اين عزيزان رو ببينين...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط اَجّر  | 


وقتی من یک کاری را دیر تمام می‌کنم، من کند هستم.

وقتی رئیسم کار را طول دهد، او دقیق و کامل است.


وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.

وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است.


وقتی کاری را بدون اینکه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

وقتی رئیسم این کار را کند، او ابتکار عمل به خرج داده است.


وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.

وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همکاری می‌کند.


وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم.

وقتی رئیسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است.


وقتی من در محل کارم نباشم، من در حال گشت‌زدن هستم.

وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.


وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.

وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.


وقتی من مرخصی بخواهم، باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.

وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی کار کرده است.


وقتی من کار خوبی انجام می‌دهم، رئیسم هرگز آن را به خاطر نمی‌آورد.

وقتی من کار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز آن را فراموش نمی‌کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:9  توسط اَهبر  | 

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون "بنز" و "ب ام و" جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو  به بقیه می فروشن!
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان...
دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا!
شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که...
ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 7:55  توسط اَجّر  | 

 

مراجعه کنندگان عزیز!

به نظر میرسه دوستان عزیزمون اجّر و اقدس از پست قبلی بنده خیلی خوششون نیومده و در یک حرکت انتقام جویانه بنده رو آچمز فرمودن!

در کمال خفّت و خواری حرفم رو در مورد «ا.ا.ت» و «پ.ا.ت» پس گرفته و از شما برای دیدن ادامه ی  مطالب دعوت می کنم!


در مورد این مطلب که چرا در خارج مشکل سوخت مانند کشور ما وجود ندارد بنده نظریه ای دارم که به همراه چند عکس در ادامه ی مطلب آنها را به عرضتان می رسانم:

به نظر من یکی از دلایل اصلی کمبود سوخت در این مملکت، ممنوعیت استفاده از مشروبات الکلیه!

قبول ندارید؟

تشریف ببرید ادامه ی مطلب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:16  توسط اَهبر  | 

مژده مژده
مشكل سهميه بندی بنزين با ورود نماينده منتخب مردم آقای شورابی به مجلس شورای اسلامی به زودی حل خواهد شد...
پوستر تبليغاتی ايشون رو در زير مشاهده كنيد تا ديگه نگران بنزين در سفرهای نوروزیتون نباشيد.


 
اگر می خواهيد بيشتر با استاد و آثارشون آشنا بشيد به ادامه مطالب مراجعه كنيد...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:35  توسط اَجّر  | 

 

به لره ميگن درد عشق بدتره يا درد دندون؟

ميگه: هنوز تو اتوبوس شاشت نگرفته!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:9  توسط اقدس  | 

 

تنها در صورتی که اینقدر ظرفیت دارید که این عکس را همه جا پخش نکنید می توانید آنرا در ادامه مطلب ببینید.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:20  توسط اقدس  | 

 

مراجعه کنندگان عزیز!

با سلام؛

به علت شیوع «ا.ا.ت» در بین نویسندگان این وبلاگ، و به خاطر نزدیک شدن شب عید که بعضاً باعث «پ.ا.ت» می گردد؛ فعلاً از آپ نمودن اینجا معذوریم. لطفاً اصرار نفرمایید!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:33  توسط اَهبر  | 

امروز می خوام براتون یه خاطره داغ و پرحرارت تعریف کنم... جونم براتون بگه که...

بنده به اقتضای شغل شریفی که دارم باید هر روز یکساعت قبل از بیدار شدن تمام خروسهای سحرخیز تهران از خواب بلند بشم. اونهائی که تا بحال به مصیبت صبح زود بیدار شدن گرفتار شدن می دونن که بعضی از اعضاء بدن تا چند دقیقه بعد از خفه کردن صدای روح نواز ساعت تمایلی به شروع کار ندارن، خوب من هم از این قاعده مستثنی نیستم و معمولاً مرحله خروج از تختخواب، حرکت تا دم در WC، فرآیند تخلیه و شستشو (طهارت) رو بدون کمک چشمها و مغز عزیز انجام می دم و تازه بعد از اینکه اولین مشت آب رو به صورتم میزنم و یه نگاهی به قیافه درب و داغون خودم درآئینه میندازم به هوشیاری کامل می رسم.

ماجرا در یکی از همین صبح های دل انگیز اتفاق افتد که از قضا شب قبلش به علت اصرار خاله اقدس مبنی بر تماشای یه فیلم سینمائی بی ملاحت فقط 3.5 ساعت خوابیده بودم و با استرس خواب موندن و نرسیدن به سرویس 10-11 بار هم تو این فاصله سه ساعت و اندی از خواب پریده بودم و خلاصه اینکه همینطور که داشتم به خودم و کارگردان و کار و زندگی بدوبیراه میگفتم طبق همون پروسه ای که در بالا براتون توضیح دادم سینه خیز بسمت موال حرکت کردم.... اینجا رو داشته باشین تا قبل از شرح ادامه داستان باید یه خورده در خصوص سیستم تأسیسات منحصر بفرد خونمون براتون توضیح بدم، با توجه به قرائنی که بعد از این ماجرا تبدیل به شواهد و مدارک شد لوله آبگرم ورودی به واحد ما که در طبقه اول آپارتمان هستیم بصورت اختصاصی و جدا از بقیه واحدها از داخل کوره شوفاژخونه، تأکید می کنم "دقیقاً از وسطِ وسطِ وسطِ کوره شوفاژ خونه" در کوتاه ترین مسیر ممکن وارد آپارتمان ما شده و مستقیماً و بدون هیچ اتلاف مسیری (حتی یک زانویی 90 درجه :( ) به اولین انشعاب موجود یعنی شیر توالت متصل شده، با وجود این تکنولوژی پیشرفته شما می تونید با باز کردن شیر آبگرم توالت در کسری از ثانیه آبجوش لازم برای چای لیپتون یک هیئت رو تأمین کنید.
خب برمی گردیم به ادامه داستان....  همونطور که براتون گفتم با پوزه کش اومده و سینه خیزان خودم رو بسمت WC کشوندم و با چشمان بسته بر سنگ توالت فرود اومدم، بعد از انجام عملیات شماره 1 بود که شیلنگ توالت رو برداشته و طبق معمول شیر آب رو باز کردم..... احتمالاً ادامه داستان رو حدس زدید، ابتدا یک احساس خنکی درحد چند میلی ثانیه که فکر می کنم مربوط به شوک تارهای عصبی یا همون گه گیجه گرفتن اونها بود و بعدش هم ...... (مراجعه کنید به ادامه مطالب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:8  توسط اَجّر  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:2  توسط اَهبر  | 

The Final Exam

At Duke University , there were four sophomores taking Chemistry and all of them had an 'A' so far.
 
These four friends were so confident, that the weekend before finals they decided to visit some friends and have a big party.

They had a great time, but after all the hearty partying,  they slept all day Sunday and didn't make it back to Duke until early Monday morning.

Rather than taking the final then, they decided that after the final they would explain to their professor why they missed it.

They said that they visited friends but on the way back they had a flat tire. As a result, they missed the final.

The professor agreed they could make up the final the next day. The guys were excited and relieved. They studied that night for the exam.
 
The Professor placed them in separate rooms and gave them a test booklet. They quickly answered the first problem, worth 5 points. Cool, they all thought!

Each one in a separate room, thinking this was going to be easy, they turned the page.

On the second page was written For 95 points:

Which tire???

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:59  توسط اَهبر  | 

 

دختر خانومای عزیز!

انشاالله ولنتاین سال دیگه یه كارت به همین خوشگلی از دوست پسراتون هدیه بگیرین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:15  توسط اَجّر  | 

 

یه رشته ی دنباله دار
پخشیده شد مثل نوار
آدمای مسأله دار
جیغ میزدن هوارهوار
سر کلاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

تا که خبر شنیده شد
روی هوا قاپیده شد
تو روزنامه چاپیده شد
هر طرفی پاشیده شد
درز و شکاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

شنید یه کله گنده ای
خبر رو از پرنده ای
به حالت زننده ای
گفت به خبر برنده ای
که انحراف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه آدم راستی چپی
گفتش به یه بچه رپی
بیا با من بزن گپی
که روزمون شده هپی!
حال کفاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یکی رو دید که تا میرفت
هرجا همش هوا می رفت
رو خط قرمز راه می رفت
می گفت و با ادا می رفت
که اعتراف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه تاجری توی دُبی
که اهل باده بود و می
شنید، پرید هوا که هی!
به شوفرش گفت که اوکی!
هاورکراف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه شاعر غزلسرا
قسم می خوردش به خدا
نمیاد این حرفا به ما
وزنی نداره این صدا
پس این زحاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه فرش فروش مایه دار
اینو شنید تا پای دار
گفت که هوار هوار هوار
چونه و قیچی رو بیار
پس قالیباف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه مفت خور چاق و خسیس
دستمال به دست و کاسه لیس
انگشت گذاشت و گفت که هیس!
این که یه چیز تازه نیست
ناف خلاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

پیچید خبر توی لپی
یکی اومد بیاد قُپی
حورد از سن ایچش قلپی
از سجلش گرفت کپی
گفت کاکا لاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه ملوان تو کشتی گفت
به یه آقای مشتی گفت
با چَه چَه های دشتی گفت
با لحن خوب رشتی گفت
«عین» و «شین» و «قاف» کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه فوتبالیست توی چمن
شنید و داد زدش به من
نمی خوام این توپو حسن
پاست می دم تو گل بزن
ببین سه جاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

اصغر آقا که یالقوزه
می شکنه تخم خربوزه
هی می خوره آب از کوزه
گفتش به اون لحافدوزه
تشک و لحاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه رهگذر که شاکیه
اصلیتش کلاکیه
کوچه شونم تو خاکیه
گفتش بلد ما کیه؟
جاده صاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

یه گنده لات آس و پاس
که بود تو لاله زار پلاس
گفت این فقط خوراک ماس!
کلاه شاپوی من کجاس؟
قمه و غلاف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

گفتش یکی تو کامارو
ول کن بابا این حرفا رو
بیار پایین اون صدا رو
همه میبینن ماها رو
کلید آف کدوم وره؟
خونه ی عفاف کدوم وره؟

حرفای ما کلیشه نیست
بلیط پشت گیشه نیست
البته تا همیشه نیست
توشم ولی نیمچه نیست‌
سر کلاف کدوم وره؟؟

 

شعر از: محسن خطائی

فایل صوتی این شعر را از اینجا دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:9  توسط اَهبر  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:3  توسط اَهبر  | 

 
مامان جون ببين شبيه كرگدن شدم!!!



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط اَجّر  | 

 

 

مادر:

ای دخترِکم! باز که تو حامله هستی!

یک بار دگر منتظر قابله هستی

 

باید که بگیری جلوی این شکمت را

این قدر، چرا تو؛ شکمو و دله هستی؟

 

دختر:

والّا شدم از دست خودم پاک کلافه

رفتیم شبی با پسری جانب کافه

 

دیدیم که آن کافه شلوغ است ز مردم

گفتیم کمی هم برویم زیر ملافه!

 

مادر:

حیف از پدر و مادر اینقدر نجیبت

افسوس که از حجب و حیا نیست نصیبت

 

تشریح بکن بود چه طوری جریانش

آخر به چه تدبیر چنان داد فریبت؟

 

دختر:

او بر لب من بوسه زد و لال شدم من

حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من

 

من غرق خوشی بودم و در فکر عروسی

افسوس که یک مرتبه اغفال شدم من

 

مادر:

انگار که در روی زمین هرچه بلا بود

از روز ازل قسمت ما، طالع ما بود

 

ما چاره نداریم کنون غیر شکایت

نامش چه بوَد آن پسرک، اهل کجا بود؟

 

دختر:

ای مادر من! دور بوَد از تو بلیه

باید بکنم بنده یکی لیست تهیه

 

یا کار حسن بوده و یا کار منوچهر

یا ایرج و یا ناصر و یا اینکه بقیه!*

 


*بیت آخر در برخی از نسخ این گونه نقل شده:

یا کار حسن بوده و یا کار منوچهر

یا اَجّر و یا اهبر و یا اینکه بقیه!

(قابل توجه مادموزل اقدس)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:12  توسط اَهبر  | 

 

در اینجا می تونید نمونه ای از نقش حیوانات رو در حفظ  چرخه طبیعت مشاهده كنید:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:16  توسط اَجّر  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط اقدس  | 

  This letter was written by an employee of the NIOC National, about fifty years ago.   

 
Dear Mr. Hamilton,
Hello sir, "I am your servant, very very much"
I am writing to you because "all the way to the handle of the knife has reached my bone"My hands grab your skirt" , Mr.Hamilton , "Please reach my scream", Mr. Hamiton, "from the hands of this man, Ahmady" .  I don't know  "what a wet wood I have sold him" that from the very first day he has been "pulling the belt to my lift" With all kinds of "cat dancing" he has tried to become the "eye and the light" of Mr.Wilson.
   

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:13  توسط اَجّر  | 

ظاهراْ این عکس متعلق به سایت آش رشته است (امانتداری)

توضیحی همراه عکس نبود ولی بنظرم باید مربوط مراسم استقبال از رئیس جمهور در استان سرسبز قزوین باشه و پیشکش قزوینی های مهمان نواز به مهمان عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 6:51  توسط اَجّر  | 

همانطور که در تصویر ذیل مشاهده می کنید، دکتر محمود عزیز مرحمت کرده و در بدو ورود به مراسم با گروه سرود نابینایان خوش و بش می کنند تا این عزیزان با چشم دلشون سلام آقای دکتر رو درک کرده و جواب بدن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:46  توسط اَجّر  | 

مدتی پس از خلقت حوا و بعد از سپری شدن چند وقتی از زندگی مشترک او و آدم؛ روزی آدم و خدا در بهشت در حال قدم زدن بودند و آدم در حال تشکر از خدا به خاطر خلقت حوا بود که آدم شروع به پرسیدن چند سؤال از خدا کرد:

آدم: خدایا! حوا خیلی زیباست؛ چرا اون رو زیبا خلق کردی؟
خدا: برای اینکه تو همیشه بخواهی به اون نگاه کنی.

آدم: خدایا، پوست اون خیلی نرمه؛ چرا پوست اون رو نرم خلق کردی؟
خدا: برای اینکه تو همیشه بخواهی اون رو لمس و نوازش کنی.

آدم: اون همیشه بوی خوبی میده؛ خدایا! چرا اون رو اینقدر خوشبو خلق کردی؟
خدا: برای اینکه تو همیشه بخواهی که نزدیک اون باشی.

آدم: خدایا! حوا واقعاً بی نظیره و من نمی خوام ناشکری بکنم، ولی یه سؤالی دارم؛ چرا اون رو ایـنقــــدر احمق خلق کردی؟
خدا: خب معلومه؛ برای اینکه عاشق تو بشه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:59  توسط اَهبر  | 

اگر فکر می کنید تنها برتری قایق های دو موتوره نسبت به قایق های یک موتوره سرعت بالاتر اونهاست، سخت در اشتباهید. در واقع قایق های دو موتوره یکسری امکانات بیشتری رو به مسافرین خودشون میدن که می تونید یک نمونه از اونها رو در ادامه مطالب ببینید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط اَجّر  |