تبليغاتX
یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

یک وبلاگ کاملاً بی کلاس

اَجّرز

در حین فرآیند چرخش در فضای مجازی، به یکی دیگه از آخرین پیشرفت های انسان در زمینه دسترسی به تکنولوژی های جدید در راستای آسایش جامعه بشری برخوردم.
از قضا این دفعه دانشمندان ایرانی در عرصه ای غیر از فن آوری هسته ای موفق به ثبت اختراع جدیدی شدند که اگر این اختراع به تولید انبوه برسه می تونه کمک زیادی به بیمارانی که در کشورمون دچار بیماری لاعلاج "ا.ا.ت" هستند بکنه.
اگر کنجکاوید که در مورد این اختراع بیشترین بدونید به ادامه مطالب مراجعه کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:35  توسط اَجّر  | 

۱- ترکه اسم بچه اش رو میذاره حسین. هر دو دقیقه یکبار ازش میپرسه حسین جان تشنت نیست؟!

2- ترکه از باجه تلفن میاد بیرون یکی بهش میگه سالمه؟ ترکه میگه سالمه ولی آفتابه نداره.

3- یه روز ترکه میره خواستگاری، دختره سیبیل داشته، ترکه میگه چرا شما سیبیل دارین؟ دختره میزنه زیرگریه، ترکه میخواسته دلداریش بده میگه گریه نکن ... گریه نکن... مرد که گریه نمیکنه.

4- ترکه یک بسته هزار تومنی میشماره 275 تومن کم میاره.

5- ترکه زنگ میزنه 118: میگه ببخشید شماره تلفن غضنفر رو دارین؟ یارو میگه: نه. ترکه میگه: پس من میخونم یادداشت کنین!

6- ترکه میره یه مهمونی رسمی معذب میشه، بهش میگن راحت باش، میگوزه!

7- امام جمعه اردبیل توی خطبه های نماز گفت: این لطف خدا بود که آمریکا در بازیهای آسیایی حتی یک مدال هم نیاورد!

8- ترکه یه سگ فلج داشته، هر وقت دزد میومده سگه رو میذاشته توی فرغون دنبال دزد می دویده!

9- یه روز به ترکه میگن دیوید بکهام رو می شناسی؟ میگه آره بابا! سر کوچمون تعویض روغنی داره!

10- ترکه تو مشهد بچه اش گم میشه نذر می کنه و میگه  یا امام رضا دستم به دامنت، بچه ام پیدا بشه دیگه غلط کنم بیام مشهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:34  توسط اَجّر  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:47  توسط اقدس  | 

 

چگونه جای مناسب برای کارمند جدید را تشخیص دهیم؟
الف. 400 آجر را در اتاقی بگذارید.
ب. کارمندان جدید را در اتاق تنها گذاشته و در را ببندید.
پ. آنها را ترک کرده و بعد از 6 ساعت برگردید.
سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کنید:

1. اگر دارند آجرها را می شمرند آنها را بخش حسابداری بگذارید.
2. اگر از نو (برای بار دوم) دارند آجرها را می شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذارید.
3. اگر همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذارید.
4. اگر آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذارید.
5. اگر آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذارید.
6. اگر در حال خوابند، آنها را در بخش حراست بگذارید.
7. اگر آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذارید.
8. اگر بیکار نشسته اند آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذارید.
9. اگر سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذارید.
10. اگر اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذارید.
11. اگر به بیرون پنجره خیره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذارید.
12. اگر با یکدیگر در حال حرف زدن هستند؛ بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک گفته و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار دهید.

 

HOW TO PROPERLY PLACE NEW EMPLOYEES
 
1.  Put 400 bricks in a closed room.
2.  Put your new employees in the room and close the door.
3.  Leave them alone and come back after 6 hours.
 
Then analyze the situation:
a. If they are counting the bricks put them in the Accounting Department.
b. If they are recounting them, put them in Auditing.
c. If they have messed up the whole place with the bricks, put then in Engineering.
d. If they are arranging the bricks in some strange order, put them in Planning.
e. If they are throwing the bricks at each other, put them in Operations.
f. If they are sleeping, put them in Security.
g. If they have broken the bricks into pieces, put them in Information Technology.
h. If they are sitting idle, put them in Human Resources.
i. If they say they have tried different combinations, they are looking for more, yet not a brick has been moved, put them in Sales.
j. If they have already left for the day, put them in Marketing.
k. If they are staring out of the window, put them in Strategic Planning.
l. If they are talking to each other, and not a single brick has been moved, congratulate them and put them in Top Management.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:10  توسط اَهبر  | 

 

دهه ی فجر را تبریک،

اربعین را تسلیت،

چهارشنبه سوری را شادباش،

و تحویل سال 1387 را به شما تبریک می گویم.

لطفاً تا سالِ بعد منتظر اس.ام.اس دیگه ای نباشید.

***

اِگِه گنجیش پِریدن یادش بِرِد

اِگِه شیرین فرهادا یادِش بِرِد

اِگِه ماهی دریارا یادش بِرِد

من پولی اس.ام.اسا که به شوما دادِما، یادم نیمیرِد!

***

پ.ن: با عرض پوزش از محضر اجّر!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:15  توسط اَهبر  | 

 

 

پ.ن: می خواستم برای این عکس یه شرح خنده دار بنویسم، هرچی فکر کردم شرحی خنده دارتر از اون شعری که بالای عکس نوشته شده به ذهنم نرسید!

(توضیح: خودِ شعر خنده دار نیست، همنشینی نگار و محمود و سرمست و دامن و اینا... خنده داره.)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط اَهبر  | 

1- ترکه اسیر آدمخورا میشه، میندازنش تو دیگ باهاش آش درست کنند. ترکه میخندیده، بهش میگن چرا میخندی؟ میگه آخه شاشیدم تو آشتون!

2- ترکه دلش درد می کرد رفت دکتر، دکتر یه ظرف کوچیک بهش داد و گفت: فردا مدفوعت رو بریز این تو بیار. ترکه فرداش بایه سطل پر رفت پیش دکتر. دکتر گفت این چیه؟ گفت: آقای دکتر گفتم شاید تعارف می کنی!

3- قزوینیه برنج تبّرک می خره گونی رو باز می کنه می گه: پس حمیدش کو؟!

4- اردبیل زلزله میاد، ترکه زنگ میزنه مسئولیتش رو بر عهده میگیره!

5- یه روز ترکه میره خواستگاری، پدر عروس میگه: دخترم میخواد درس بخونه. ترکه میگه: مشکلی نداره من میرم یک ساعت دیگه مزاحم میشم!

6- به ترکه میگن بچه ات رکورد شکسته، میگه گُه خورده، منکه پولش رو نمیدم!

7- ترکه از یکی میپرسه: آقا قبله از کدوم وره؟ یارو نشونش میده، ترکه میگه: خیلی باید برم؟!

8- تو اردبیل روز میلاد حضرت علی (ع) به هرکس که اسمش میلاد بود هدیه دادند!

9- به ترکه میگن کامپیوتر بلدی؟ میگه: آره. میگن خوب روشنش کن. میگه: نه دیگه در این حد!

10- ترکه میره حج ازش میپرسن چطور بود؟ میگه خیلی سنگ خورد تو سرم ولی بالاخره بوسیدمش!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:33  توسط اَجّر  | 

 

از برای رأی هی مدح و ثنایت می كنم
رأی چون دادی به من دیگر رهایت می كنم

با سجّل مرده هایت چون مرا كردی وكیل
می خرم خرما و خیر مرده هایت می كنم

جمعی از چاقوكشان هم حامی من بوده اند
وقت اگر كردم بدان ها آشنایت می كنم

تا نپنداری وكالت خودپسندم كرده است
گر مرا مهمان كنی، سر در سرایت می كنم

چون تو بهرم جسته ای این پیشه ی پر سود را
پول می گیرم از این راه و دعایت می كنم

چون برای خاطر من پاره كردی كفش خویش
گیوه ی ایام فقرم را به پایت می كنم

داده ای یك رأی و داری در عوض صد انتظار
من تعجب راستی از اشتهایت می كنم

دردها داری كه از درمان آنها عاجزم
لیك گاهی سرقت از پول دوایت می كنم

تا تورا مسكین نسازم خود نخواهم شد غنی
زین جهت باید ببخشی گر گدایت می كنم

هیچ نشناسم تو را تا انتخابات دگر
دور دیگر چون رسد، از نو صدایت می كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:58  توسط اَهبر  | 

 

تا به حال دیدین خر از دیدن و تناول باقالی چه حااااااااااااااالی میکنه؟

حالا شده حکایت عرب های برف ندیده.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط اَجّر  | 

 

 

پ.ن (اهبر):

احتمالاً این اقدسه که از دست خُل بازی های من و اجّر به این روز افتاده.

از خداوند براش آرزوی صبر و بردباری داریم؛ هم من؛ هم اجّر!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:24  توسط اقدس  | 

 

فقط برو تو کف اونی که ردیف بالا سمت چپ نشسته ....

روحش متعالی شده....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 7:54  توسط اَجّر  | 

در اين‌ اتفاق‌ نادر در تالار شب‌ طلايي‌ شهر قدس‌ شهريار، در حضور 600 ميهمان‌، اميرحسين‌ 6 ساله‌ و هانيه‌ 4 ساله‌ با هم ‌نامزد شدند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:14  توسط اَجّر  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط اَهبر  | 

 

سؤالی رو که در پایین مشاهده می کنید، یک تست روانشناسی است. متن را با دقت بخوانید، سپس سؤال را پاسخ دهید. دقت کنید! تک تک کلمات در جواب نهایی تأثیر دارند:

زنی در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلاً او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رؤیاهای من است؛ و در همان جا عاشق او می شود. اما از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.

به نظر شما انگیزه ی این زن از قتل خواهر خود چه بوده است؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برای یافتن پاسخ صحیح به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:50  توسط اَهبر  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:12  توسط اَهبر  | 

 

رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود

رئیس باهوش + کارمند ابله = تولید

رئیس ابله + کارمند باهوش = ترفیع

رئیس ابله + کارمند ابله = اضافه کاری


مرد باهوش + زن باهوش = عشق

مرد باهوش + زن ابله = س.ک.س

مرد ابله + زن باهوش = ازدواج

مرد ابله + زن ابله = بارداری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط اَهبر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:25  توسط اَجّر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:11  توسط اَجّر  | 

آخرين تبليغ شركت Rayban براي عينكهاي آفتابيش رو ديدين؟
اگه دوست دارين ببينين بريد تو ادامه مطالب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:41  توسط اَجّر  | 


مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد

زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد

زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد

زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد

زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد

زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد

ولي زن همچنان مشغول خريد بود
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:42  توسط اَجّر  | 

نه، خوشم اومد خارجي ها هم كم از ما مَشنگ نيستن





ولي اين يكي رو با تمام كم عقليشون راست گفتن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:18  توسط اَجّر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:26  توسط اقدس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:25  توسط اقدس  | 

 

انفجار ما، انقلاب نور بود!!!


میگن یه خبرنگار خارجی میاد ایران؛ بعد از یه مدتی که اینجا بوده از یه نفر می پرسه: چرا تو ایران همه همدیگرو خواهر و برادر صدا می کنند؟
یارو جواب میده: آخه 22 بهمن سال 57 یه نفر پیدا شد که مادر همه رو  گ..یید! از اون روز به بعد همه با هم خواهر برادر شدند!!!

***

به یارو میگن: مساحت ایران چقده؟
میگه: 1648195 کیلومتر مکعب!!!
میگن: حالا چرا کیلومتر مکعب؟
میگه: آخه بعد از انقلاب به ارتفاع یه متر ریدن توش!

***
دور باطل

در جنگلی پر از گاو، یک شیر بود حاکم
این شیر حُسن ها داشت، هر چند بود ظالم

او با تمام قدرت دشمن به پشت می راند
با چنگ های خونین برجای خویش می ماند

عشق و غرور و نفرت او را به اوج می برد
هرچند گاوها را گاهی به ظلم می خورد

در قلب پر غرورش، روحی بزرگ جا داشت
در جنگل پر از ترس، بذر امید می کاشت

تا اینکه روبهی شیر، بر ضد شیر برخاست
با خود خیال می کرد، او منجی غزل هاست

او گله گاوها را در راه خویش هی کرد
این راه پر خطر را با هوش خویش طی کرد

گاوان همه به ناگه در دام او فتادند
دل های پاک و ساده در دست او نهادند

یاران باوفا لیک با شیر مانده بودند
آنان سرود شیران، با شیر خوانده بودند

روباه پیر اما، وعده به گاوها داد
یک وعده: روز شیرین، با قلبهایی آزاد

تا اینکه در شبی سرد بر شیر حمله بردند
آلاله های عاشق در این غروب مردند

روباه پیر چندی بر تخت سلطنت ماند
او هم چو شیر جنگل، دشمن ز خانه ها راند

تا اینکه خشم جنگل، روبه ز پا در آورد
احساس بی پناهی از عاشقان سر آورد

بعد از غروب عمرش طوفان دیگری شد
دل های پاک و ساده، مهمان دیگری شد

روباه تازه وارد، مهمان کرکسان گشت
پرشاخ و برگ جنگل، تبدیل شد به یک دشت

گاوان چنان همیشه، تنها سکوت کردند
در انتظار یک شیر، آماده ى نبردند

گویا که تا همیشه، این دور ادامه دارد
این دور بی نهایت بر دشت دل ببارد

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:9  توسط اَهبر  | 

سلام به همه ی دوستان با کلاس، بی کلاس و متوسط الکلاس!

از آنجایی که اینجانب اهبر مظلوم، از طرف اجّر و اقدس ظالم، متهم به کم کاری در وبلاگ شده ام و در راستای کوباندن مشت بر دهان این 2 تا استکبار جهانی، اقدام به آپدیت کردن این وبلاگ با چند موضوع مختلف در یک پست می نمایم:

1- چندتا جوک که خودم خیلی باهاشون حال کردم:

موسی با عیسی سر یه دختر تاس میندازن؛ عیسی تاس میندازه و جفت 6 میاره، بعد موسی تاس میندازه و جفت 8 میاره!
عیسی میگه: آخه بی جنبه! یه دختر ارزش معجزه داره؟

ترکه بچشو می بره لندن میذاره تو یه مدرسه که اونجا درس بخونه و زبانشم فوله فول بشه.
بعد از یه سال میاد ببینه اوضاع زبان پسرش چطوره. همینکه میرسه دم مدرسه بچه ها داد میزنن:
اَهبر! اَهبر! دَدَن گلدی!

روباهه به زاغه میگه: جووووون، چه سری، چه دمی، عجب پایی!
زاغه عصبانی میشه میگه: بی‌تربیت! خجالت بكش! اون موقع من كلاس دوم بودم؛ الان شوهر دارم!

ترکه تو جبهه بیسیم چی بوده، بیسیم میزنه میگه: آقا! من 5 تا عراقی اسیر کردم، بیاید ببریدشون.
میگن چرا خودت نمیاریشون؟
میگه: آخه اینا نمیذارن من بیام!

زنه به ترکه میگه:
آقا! سگتون بچه ی مارو گاز گرفته.
ترکه میگه:
اولاً درست صحبت کن! سگ ما خیلی باتربیته گاز نمی گیره.
دوماً سگ ما همیشه بسته است.
سوماً ما اصلاً سگ نداریم.

Sevirem your eyes
Choonki onlar very nice
Ne onlar bir dafa look at me
Sonra don't forget me
Gelbim tik tak for you
Because I love you


2- یک بازیه سرگرم کننده:

یه بازیه فلش کم حجم ( 192kb) به اسم "save your ass" که به اسمش میاد جزو بازی های (18+) باشه، ولی با کمی اغماض میشه اون رو تو دسته ی (+12سال و 8 ماه) محسوب کرد.
اگه سنتون بیشتر از 12 سال و 8 ماهه، می تونید بازی رو از اینجا دانلود کنید.

 

3- رساله ی دلگشا:

مهمتر و باحالتر از دوتا مطلب بالایی، یه فایل با فرمت PDF هست که مربوط به یکی از معروفترین کتاب های ایرانیه. حتماً همه ی شما اسم کتاب مستطاب "رساله ی دلگشا" تألیف عبید زاکانی به گوشتون خورده.
این کتاب شامل اشعار و حکایاتی طنزآمیز و بعضاً هزل است که توسط عبید زاکانی گردآوری شده اند. یکی از معروفترین بخش های این کتاب منظومه ی موش گربه است که تقریباً همه ی ما با کمی سانسور داستانش رو شنیدیم. البته حکایت های فارسی این کتاب هم خیلی باحاله که معمولاً تو کتاب های درسی بعضی از آیتم های مجاز اون رو خوندیم.
به هر حال هر چقدر هم که بخواید با اغماض برخورد کنید، باز هم این کتاب رو باید جزو (18+) ها حساب کنید.
در صورت تمایل می تونید متن بدون سانسور این کتاب رو با حجم (2.۶۴mb) از اینجا دریافت کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:33  توسط اَهبر  | 

ساعد مراغه ای از نخست وزیران عهد پهلوی نقل کرده است:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم. اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنم؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه ای حق به جانب. باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنم؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!"
شدیم وزیر امور خارجه گفت: "فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنم!"
القّصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذرخواهی بیفتد. تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط اَجّر  | 

سرپرست وزات آموزش و پرورش می گوید : "کتاب درسی دختران و پسران باید جدا بشود"

البته اینکه چرا خداوند بزرگوار برای دختران و پسران و مردان و زنان یک کتاب فرستاده از اسرار است و اسرار الهی را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش می داند و نه دختران و پسران.

اما احتمالاْ در کتاب درسی دختران داستان دهقان فداکار اینگونه خواهد شد:

... صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد، اول خواست پیراهنش را در بیاورد ببندد به چوبدستی و آتشش بزند. بعد یادش آمد لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بیفتد خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده، لذا نفت فانوسش را ريخت روي چوبدستی و چوبدستی اش را آتش زد و چون دويدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دير شده بود و قطار با سنگ ها برخورد كرد و همه مسافران شهيد شدند.

انالله و انا اليه راجعون

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:50  توسط اَجّر  | 

تابلوهای راهنمایی و رانندگی بهترین وسیله برای جلوگیری از سردرگمی و هدایت هرچه بهتر شهروندان

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:4  توسط اَجّر  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:50  توسط اَجّر  | 

ميگن جواب يک دانشجوي شيمي در دانشگاه واشينگتن به قدري جالب بوده که توسط پروفسورش در اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است  
 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟  
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند .  
 
اما يکی از آنها چنين نوشت  

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد
 
۱ ) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود
۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند
 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است
 
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:0  توسط اقدس  | 

1- خودرو هنگام حرکت باید صلوات بفرسته.

2- سرعت که از 80 بالاتر رفت، آیت الکرسی بخونه.

3- وقت رد کردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله".

4- وقت رسیدن به جاده چالوس و موارد مشابه فاتحه بخونه.

5- وقت سوار کردن دوست دختر - دوست پسرها صیغه محرمیت بخونه.

6- وقت پیاده شدن بگه "صدق‌الله علی العظیم...".

7- در ماه مبارک رمضان از صبح تا غروب در باکش رو باز نکنه و نشه بهش بنزین زد. اما از غروب تا صبح هر چی بهش بنزین بزنی باکش پر نشه.

8- وقت اذان، هر جا که بود ترمز کنه و شروع کنه به نماز خوندن. به ویژه در جاهای پر ترافیک که با ماشین‌های دیگه، نماز جماعت بخونن.

9- اگر ماشین نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشین روش به یه طرف دیگه قرار بگیره.

10- اگر لازم شد برای ماشین نامحرم بوق بزنه، میل لنگش بره توی بوقش که صدای بوقش عوض بشه.

11- اگر ماشین دیگه‌ای خلاف کرد، در راستای امر به معروف و نهی از منکر، خودش رو بکوبه به اون.

12- بوی گلاب بده.

13- رو به قبله پارک کنه.

14- رو به قبله آب روغن پس نده.

15- بعد از گرفتن بنزین، غسل کنه.

16- ضمناً باید جا برای 110 جلد کتاب مجلسی و نهج‌البلاغه و تفسیرالمیزان و چیزای دیگه هم داشته باشه.

۱۷- یک در مخصوص که اقلیت‌های مذهبی فقط از اون حق داشته باشن سوار شن. ضمناً صندلی اون‌ها هم باید از صندلی بقیه جدا باشه.

1۸- ... دیگه باقی‌ش رو خودتون بنویسین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:22  توسط اقدس  | 

 

سؤال اول: چطور یک زرافه را در یخچال جا می‌دهید؟
جواب درست: در یخچال را باز می‌کنیم، زرافه را در یخچال می‌گذاریم و بعد، در یخچال را می‌بندیم.

این سؤال این مسأله را آزمایش می‌کند که آیا شما چیزهای ساده را از راه‌های پیچیده انجام می‌دهید یا نه.

 

سؤال دوم: چطور یک فیل را در یخچال جا می‌دهید؟
جواب درست: مثل بالایی جواب دادید؟
نه خیر! اول در یخچال را باز می‌کنیم، زرافه را در می‌آوریم، بعد فیل را می‌گذاریم آن تو، بعد در یخچال را می‌بندیم.
این سؤال می‌بیند که آیا شما به نتایج کارهای خودتان توجه کافی دارید یا نه.

 

سؤال سوم: شیر، سلطان جنگل، همه حیوانات را به بیشه دعوت کرده تا در کنفرانس جنگل شرکت کنند. همه هستند غیر از یک نفر، کی؟
جواب درست: خب فیل! چون هنوز توی یخچال است.
این سؤال حافظه‌تان را محک زد. اگر این سه تا سؤال را تا به حال غلط جواب داده‌اید به درست جواب دادن سؤال بعدی خیلی امیدوار نباشید.

سؤال چهارم: رودخانه‌ای در همان جنگل هست که حتماً باید از روی آن رد بشوید اما پر از تمساح است. چگونه این مسأله را حل می‌کنید؟
جواب درست: باید شنا کنید. البته خطری ندارد، چون همه تمساح‌ها در کنفرانس جنگل هستند.
این سؤال می‌خواست ببیند که شما چقدر سریع از اشتباهات‌تان درس می‌گیرید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:17  توسط اقدس  | 

سئوال : این عکس چیه؟

راهنمائی : فقط .... مثل .... می نویسد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 8:6  توسط اَجّر  | 

اینها بزرگ بشن چی می شن ؟!!

مقام سوم

مقام دوم

و بالاخره ... مقام اول به این کودک آینده ساز تعلق می گیره .....ماشالله

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 7:36  توسط اَجّر  | 

The 3 fastest ways of communication in the world are: 

 
    1)   Tele - Fax

    2)   Tele- Phone

    3) Tell-a - woman !!!!

 

You still want faster?

 Ask her not to tell anyone!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:55  توسط اقدس  | 

سلام

برای این پست، بخش دوم از لطیفه های کتاب «اسرارِ مگو» منسوب به مهدی سهیلی را که از سایت «دوم دام دات کام» به نوشته ی سید ابراهیم نبوی کش رفته ام نقل می کنم.

به اطلاع شما عزیزان می رساند:

1. خواندن 98% از این لطیفه ها برای افراد زیر 18 سال و خانم ها توصیه نمی شود.

2. این لطیفه ها یک بار توسط آقای نبوی سانسور شده، برای همین من بیشتر از این نمی توانم آنها را سانسور کنم؛ مسوؤلیت و عواقب روحی، روانی و عاطفی ناشی از خواندن این مطالب بر عهده ی خودتان می باشد.

3. معنی و مفهوم بعضی از این لطیفه ها را خودم هم متوجه نشدم، لطفاً سؤال نفرمایید!

 



جوک ها و لطیفه هایی که می خوانید ادامه قسمت اول جوک های عهد بوق است که از مجموعه اسرار مگو مرحوم مهدی سهیلی نقل شده است. جوک های این دوره که عمدتاً در دهه سی هجری شمسی نقل شده است، خصوصیات ویژه ای دارد که من چند خصوصیت آنرا می نویسم:

1) لطیفه های آن دوران برخلاف زمان ما جهت گیری قومی خاصی ندارد و حضور همه اقشار اجتماعی و گروههای قومی در آن مشهود است، ضمن اینکه ذکر قومیت در این لطیفه ها بر اساس کلیشه نیست، بلکه به عنوان یک شناسه برای شخصیت جوک است.
2) بسیاری از جوک های دهه سی در مورد لوطی ها (شخصیت اصغری و اکبری) و افراد سطح پائین جامعه است. در این جوک ها می توان حضوربیشتر روستانشینان را احساس کرد. بسیاری از جوک ها مقدمه ای هستند برای یک شوخی کلامی جنسی که گویی بیانش در آن دوران نوعی تابوشکنی بود. به عبارت دیگر فحش جنسی که در پایان جوک می آید موج خنده را بوجود می آورد.
3) به نظر می رسد که بسیاری از جوک های اسرار مگو جهات گیری طبقاتی دارد. من فکر می کنم این ناشی از وضع فرهنگی سیاسی دهه سی است.
4) در این مجموعه جوک های سیاسی وجود ندارد. در بخش دیگری جوک های دوران رضا شاه و جوک های دوران پهلوی دوم را خواهم آورد
بعضی از جوک ها را اصلاحات جنسی و ادبی کرده ام.

 

«سیّد ابراهیم نبوی»

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:22  توسط اَهبر  | 

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
.
************ *****
.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
.
************ *****
.
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط اقدس  | 

شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي‌شرت‌هاي تنگ به تن مي‌كند. او هر روز صبح به جاي غذا‌دادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل مي‌زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت مي‌زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته‌است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي‌كرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت مي‌كند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد مي‌كرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز‌علي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط اقدس  |