شرمنده! نمیدونم این کاریکاتور کارِ کیه، وگرنه حتماً ذکر منبع میکردم.
1. حدوداً 3 سال پیش بود، رفته بودم آزمون تعیین سطح مؤسسه زبان کیش.
نوبتم که شد برای مصاحبه رفتم تو...
مسوول مصاحبه که یه آدم متشخص و باکلاس بود شروع کرد باهام حال و احوال کردن و پرسیدن سوال که: اسمت چیه؟ کجا زندگی میکنی؟ شغلت چیه؟ و...
از اونجایی که میدونستم این سوالها رو میپرسه و جواباشو از قبل آماده کرده بودم مشکلی نداشتم و جواب سوالات رو دادم،
بعد از این سوالهای کلیشهای طرف یه راست رفت سر نقطه ضعف من که اعداد و ارقام باشه، در حالی که به پیرهنم اشاره میکرد پرسید:
How much did you pay for it?
منِ بیچاره که اصلاً بلد نبودم عدد و رقم بگم یه خورده نگاش کردم... دیدم خیلی ضایع است چیزی نگم، برای همین امونش ندادم و گفتم:
IT'S A GIFT!!
2. یکسال پیش - سطح S2؛ آموزشگاه زبان کیش:
استاد پرسید:
Do you like Indian food?
شاگرده جواب داد:
Yes, I doesn't!
3. این هم چندتا از جملاتی که توسط دوستم سروش سر چندتا از کلاسهای مختلف ارایه شد:
Don't be tired! خسته نباشید
Smoke stand up from log! دود از کُنده بلند میشه
این عکس رو یکی از دوستان به صورت ایمیل فرستاده بود:
(البته دوست که چه عرض کنم! همون عمّه اقدس خودمون بود)
کلی با این عکس حال کردم... عصر که داشتم میومدم خونه تو راه یه پراید رو دیدم که با یک جملهی زیبایی که پشتش نوشته بود یه سور به جوادیت این یکی زده بود.
متأسفانه از اونجایی که موبایل بنده مربوط به نسل گذشتهی گوشیهای تلفن همراهه و امکان عکسبرداری نداره نتونستم شاهد زنده براتون بیارم؛ ولی حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که اون جملهی حکیمانه رو براتون نقل کنم تا:
1. اینجا از رکود دربیاد.
2. اگر این رانندهه عکسشو تو اینترنت دید فکر نکنه که خودش آخرِ جملاتِ فلسفیه.
اما جملهی زیبای پشت شیشهی اون پراید این بود:
امپراطور ادب عباس
به نظر شما کدوم یکی از این جمله ها باحالتر و با مسمّاتره؟
سلام
امروز ازتون میخوام که یه خُرده فسفر بسوزونید و یه معمّا حل کنید؛ فقط قبلش ذکر چندتا نکته ضروریه:
۱. تکراری هست که هست، به جهنم که هست!!! اگه قبلاً جایی دیدینش گیر ندید و به جای اینکه این مطلب رو تو گوگل «سرچ» کنید و آمار یافتههاتونو بزنید تو سرِ بنده، برید دنبالِ یه کار مفید.
۲. این معمّا کاملاً جدیه و راه حل منطقی داره، تحت هیچ شرایطی هم شوخی و سرِکاری نیست.
۳. طبق روایات و احادیث، این معمّا توسط آقای انیشتین طرح شده و اون مرحوم اعتقاد داشته که ۹۸% از مردم نمیتونن این مسأله رو حل کنند؛ برای رو کمکنی انیشتین هم که شده لطفاً حلش کنید!
۱. در خیابانی ۵ خانه در ۵ رنگِ متفاوت وجود دارد.
۲. در هر یک از این خانهها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی میکند.
۳. این ۵ نفر هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوتی نگه میدارند.
سؤال اصلی: کدامیک از آنها در خانه «ماهی» نگه میدارد؟
راهنماییها:
الف. مرد انگلیسی در خانهی قرمز زندگی میکند.
ب. مرد سوئدی یک سگ دارد.
پ. مرد دانمارکی چای مینوشد.
ت. خانهی سبز رنگ در سمت چپ خانهی سفید قرار دارد.
ث. صاحبِ خانهی سبز، قهوه مینوشد.
ج. شخصی که سیگار Pall Mall میکشد، پرنده پرورش میدهد.
چ. صاحبِ خانهی زرد، سیگار Dunhill میکشد.
ح. مردی که در خانهی وسطی زندگی میکند، شیر مینوشد.
خ. مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند.
د. مردی که سیگار Blends میکشد همسایهی مردی است که گربه نگه میدارد.
ذ. مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند.
ر. مردی که سیگار Blue Masters میکشد، آبجو مینوشد.
ز. مرد آلمانی سیگار Prince میکشد.
ژ. مرد نروژی کنار خانهی آبی زندگی میکند.
س. مردی که سیگار Blends میکشد همسایهای دارد که آب مینوشد.
موفق باشید. ![]()
قسمت اول: آبروی خانوادگی
قرار بود برای یه مهمونی عصرانه بریم منزل یکی از آشنایانی که خیلی باهاشون رودربایستی داشتم، برام خیلی مهم بود که تو این مهمونی تصویری از یک خانواده با فرهنگ و مبادی آداب رو از خودمون نشون بدیم واسه همین هم کلیه تمهیدات لازم رو از قبیل آماده کردن مناسب، برنامه ریزی برای سروقت رسیدن، خرید گل و شیرینی از یه جای با کلاس و....اندیشیده بودم تا با مشکلی روبرو نشیم، تنها نگرانیم از بابت رفتارهای پیش بینی نشده پسرکوچولوم بود که در تمام طول هفته قبل سعی کرده بودم حسابی توجیهش کنم تا مبادا خطایی ازش سربزنه و آبروی خانوادگی رو به باد بده....
شب قبل از مهمونی تو راه خونه از جلوی یه میوه فروشی رد شدم، یه لحظه چشمم افتاد به توت فرنگیهای نوبرونه ای که دل هر عابری رو می بردن از جلوی مغازه که رد شدم یه چیزی مثل زنگ تو سرم صدا کرد. نکنه میزبان فردا با توت فرنگی ازمون پذیرایی کنه و یه وقت پسرم مثل ندید بدیدها بره سر توت فرنگیها و آبروی خانوادگی رو ببره... تصویری از حمله پسرم به ظرف توت فرنگی، خنده های زیرزیرکی میزبان و سرخ و سفید شدنم رو توی ذهنم مجسم کردم و بدون هیچ تاملی بسمت مغازه برگشتم، بدون اینکه قیمت توت فرنگی نوبرونه رو بپرسم یک کیلو از اون رو خریدم و به خونه بردم....
پسرم که از دیدن توت فرنگیهای شسته روی میز آشپزخونه هیجان زده شده بود بسرعت پشت میز نشست و با ولع شروع به خوردن کرد، حالا نخور و کی بخور، اینقدر از آینده نگری خودم به وجد اومده بودم که اصلاً حواسم به زیادی روی پسرم نبود و تا اومدم به خودم بجنبم دیدم تقریباً کل ظرف رو خالی کرده، یعنی اینقدر خورده بود که نیم ساعت بعدش حالش بد شد و این اولین باری بود که از بهم خوردن حال فرزندم احساس خرسندی کردم....
چند دقیقه ای بود که وارد مهمونی شده بودیم، خدا رو شکر سر ساعت رسیده بودیم و تا اینجای کار همه چیز خوب پیش رفته بود، خانم خونه بعد از چند دقیقه احوالپرسی شروع به پذیرایی کرد و در همین اثنی یه ظرف کریستالی پر از توت فرنگی رو روی میز پذیرایی گذاشت... دیگه توی پوست خودم نمی گنجیدم از اینکه تمام پیش بینی هام درست از آب دراومده بود به خودم می بالیدم، مطمئن بودم که مجید کوچولو با اون خاطره بدی که از خوردن توت فرنگیهای دیشبی داره حتی نیم نگاهی هم به میوه های نوبرونه میزبان نمی ندازه...
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مجید بدون مقدمه از کنار باباش بلند شد و بسمت ظرف توت فرنگی رفت یجوری به ظرف و محتویاتش نگاه می کرد که انگار چیز عچیب و غریبی دیده، با این حرکت ناگهانی مجید، همه حاضرین صحبتشون رو قطع کردن و متوجه اون شدن... بعد از چند ثانیه مکث و چرخیدن و خیره شدن به ظرف توت فرنگی مجید رو به من کرد و با نگاهی پرسش گرانه گفت:
ادامه مطلب
با تلاش مستمر مهندسان و کارشناسان مؤسسه جام جم، اولین آیینهی ۳ بُعدی به بهرهبرداری رسید.
عکس این آیینه که تماماً ایرانی است و هیچگونه مشابه خارجی ندارد را میتوانید در ادامه مطلب ببینید.
ادامه مطلب


